به بخش مقالات اسماعيل نوری علا خوش آمديد

آرشيو کلي آثار  | جمعه گردي ها  | مقالات  |  اسلام و تشيع   |  ادبيات، تاريخ، فرهنگ  |  شعرها  |  فايل هاي تصوير و صدا  | کتابخانهء اينترنتي 

کتاب تئوری شعر | کتاب صور و اسباب   |  کتاب جامعه شناسی تشيع  |  کتاب موريانه ها و چشمه  |  کتاب سه پله تا شکوه  |  کتاب کليد آذرخش

خاطرات پراکنده | مصاحبه ها | فعاليت ها | شرح حال  | آلبوم هاي عکس | نامه هاي سرگشاده  | پيوند به درس هاي دانشگاه دنور  | خط پرسيک

 19 بهمن 1387 ـ  7 فوريه 2009

 

توضيح: من اين مقاله را که درهفته نامه ايرانشهر به سردبيری احمد شاملو در تاريخ ۲۳ آذر ۱۳۵۷ منتشر شده بود بمدت 30 سال گم کرده بودم. تا اينکه آقايان ابراهيم نبوی و سعيد بشيرتاش بخش هائی از آن را در سايت راديو زمانه منتشر کردند. من در توضيح زيربنای اين مقاله و اعتراض به نوع انتخاب اين آقايان مقاله ای نوشتم که روز بعد از انتشارش از جانب آقايان به شرحی که در پی اين مقاله خواهد آمد پاسخ گرفت و من، صرفنظر از اختلاف نظرم، با بخصوص آقای نبوی (چرا که آقای بشيرتاش را اصلاً نمی شناسم)، از اينکه بالاخره متن اين مقاله را به دست من رساندند، از ايشان تشکر می کنم. پاسخ هائی هم در مورد نکات مطرح شده از جانب آقای نبوی دارم که در انتهای همين صفحه آمده است.

 

اسلام واقعی که بت می شکند، نه آنکه بت می آفريند!

توضيح نشريهء «ايرانشهر»: دو هفته پيش " نامه سرگشاده به همه مبارزان جنبش مردم ايران" (1) به امضای چهار تن از روشنفکران ايرانی در ايرانشهر به چاپ رسيد به اين نيت که بحثی روشنگرانه به دنبال آن پديد آيد، و در مقدمه آن گفتيم که ايرانشهر نظرياتی را که در تاييد يا رد يا اصلاح مطالب اين نامه دريافت کند با حفظ موضع بی طرفانه خود منعکس خواهد کرد. لازم نمی بينيم بار ديگر تکرار کنيم که چاپ مطالبی که در ادامه اين بحث می آيد به هيچ رو نبايد نظرات و مواضع ما تلقی شود و شرکت کنندگان در اين بحث شخصا مسوول نوشته های خويشند. اميدواريم ديگر خوانندگان صاحبنظر ما نيز شرکت در اين بحث را برخود فرض بشمارند.     هفته نامه ايرانشهر، ۲۳ آذر ۱۳۵۷

 

شاملوی گرامی!

چندی پيش جناب حسين ملک لطف کرده و يک نسخه از نامه سرگشاده ای را که هفته قبل در ايرانشهر چاپ شد برای من فرستاده بود. همان زمان مطالبی به فکرم رسيد که چون ديدم آن نامه را کمتر کسی خوانده و من هم وسيله ای برای انتشار حرفهايم ندارم آنها را نانوشته و ناگفته رها کردم اما اکنون که تو آن را به دست چاپ سپرده ای و از ديگران هم خواسته ای در اين مقوله شراکتی داشته باشند، من نيز ديگرباره به صرافت طرح آن مطالب افتاده ام و انشاء الله اين مطالب آنقدرها هم " بی منطق" نباشد که نتوانی چاپشان کنی.

به نظرم می رسد که نويسندگان نامه سرگشاده، با توجه به خطر " دامنه گرفتن آتش اختلاف بين روشنفکران مذهبی و غيرمذهبی" خواسته اند به خصوص مساله ای بنام " روحانيت در ايران" را مورد بررسی قرار داده و نشان دهند که در پی جنبش مردم ايران " مشکلات از زمانی شروع می شود که روحانيت بخواهد، با توجه به ضعف موقتی سازمان های سياسی موجود، خود بطور دائمی جانشين همه احزاب گردد....( و) احتمال دارد که در طی مدت کوتاهی دين اسلام هم مانند فلسفه شاهنشاهی بهانه ای برای زورگوئی و حق کشی و برقراری استبداد جديدی گردد....( اما) مراجع عاليقدر خود بهتر از هرکسی می دانند که جامعه روحانيت نبايد و نمی تواند در سازمانهای سياسی و حکومتی مداخله و شرکت کند." به عبارتی ديگر نويسندگان نامه سرگشاده می گويند که، اگرچه اکنون در ايران براساس شرايطی خاص روحانيت جانشين رهبری سياسی شده است، اما همين شرايط ايجاب می کند که اکنون، و نيز پس از پيروزی جنبش مردم ايران، اين روحانيت موقع و حدود طبيعی خود را بازشناسد.

اين استدلال در محدوده خويش منطقی بنظر می رسد. اما به گمان من اساس آن بر دو پيش فرض نهاده شده که هر دو از بنياد غلط و ناشی از غفلت نسبت به ماهيت جنبش کنونی مردم ايرانند. اين دو پيش فرض عبارتند از اينکه، نخست، چون خواسته های مردم ايران به " زبان" و " رنگ" و " پوشش" مذهبی بيان می شود، پس بواقع روحانيت ايران رهبری جنبش را در اختيار دارد و نتيجه اينکه روحانيت و مذهب در ايران يکی هستند، و دو ديگر اينکه چون سياست و مذهب دو مقوله جدا از همند از هم اکنون بايد بفکر اختلافات احتمالی بود.

من از اين " تز" دوم آغاز می کنم که طرفداران بسيار دارد و در بين آنها همه گونه آدمی يافت می شود. " دولت ها" و " آخوند دولتی" همين را می گويند و " روشنفکران غير مذهبی" هم بر همين عقيده اند. و اين همه از سر چيست؟ چرا همه می کوشند مذهب را بعنوان رابطه ای " شخصی" بين انسان و خدا تعريف کنند و آن را از حوزه سياست و عمل سياسی خارج نمايند؟ پاسخ روشن است: مذهب جذابيت دارد و توده ها را بسوی خود جلب می کند، پس می تواند بنياد دولت و نيز همه اقشار منتفع از وضع موجود را بلرزاند و از سوی ديگر در برابر تبليغ دائم روشنفکر غيرمذهبی سد شود. مذهب می تواند خصم هر دوی اين طرفين تخاصم باشد، پس هر دو توافق می کنند که مذهب را با امور سياسی نبايد کاری باشد و در عين حال هر دو می کوشند از آن بعنوان نيروئی بر عليه ديگری استفاده کنند.

اما در اين ميان مذهب (پيش از آنکه به دست دولتيان قلب شود، به دست آخوندهای وابسته ارتجاعی شود، و از يکسو از روشنفکران غيرمذهبی دشنام بخورد که ترياک توده هاست، و از سوئی ديگر بعنوان چيزی مفيد اما کهنه و ناهماهنگ با زمان، بدست آنها بايگانی شود) چه بوده است و چه می تواند باشد؟ به آغاز مذهب بنگريم تا دريابيم که مذهب ندای توده مظلومی است که در آمد و شد و تغيير و تبديل قدرتها هميشه له شده. مذهب در چهره واقعی خويش گريز انسان است از پرستش خدايان سياسی، نفی دستگاه ظلم و مغزشوئی، و پرواز اوست به سوی آزادی واقعی. و همين مذهب است که همه " اراده های معطوف به قدرت" را می ترساند. مذهب در شکل ناب خويش نه دستگاهی دارد، نه سلسله مراتبی، نه لباسی، و نه هيچ کاخی. هيچ قشری نماينده او نيست- نه به اين معنی که آنچه می ماند انسان منفرد است و خدا، بلکه به اين معنی که آنچه می ماند جامعه است و خدايش، يعنی همان مفهومی که در خلاء بتخانه ها و بت ها می رويد.

يکی گرفتن مذهب با قشری که خود را سخنگوی مذهب می داند و مذهب را در پوشش کتب مرموز ناخواندنی، کلمات ناشناس، علوم غريبه و دانشی دست نيافتنی مخفی می کند يک اشتباه تاريخی است. و درست به همين دليل است که هر از چند گاه يکبار روشندلی از راه می رسد، جرات می کند، از چماق تکفير و حبس و شکنجه نمی هراسد، بت ها را می شکند، و مذهب را در افق طبيعت واقعی آن پيش روی توده مظلوم قرار می دهد.

اما در اين کار هيچ اراده معطوف به قدرتی در کار نيست. هدف اين پالايش شکستن قدرتهاست که صرفا برای دوشيدن و بهره کشی در کارند. پس اگر سياست را به معنی کوششی برای دستيابی به ماشين دولت و حکومت و استفاده از " مزايای" آن معنی کنيم مذهب واقعی به راستی سياسی نيست، اما اگر مذهب را کوشش جاودان بشر برای شکستن اين ماشين و بت خانه های حاکم بر آن بدانيم آن گاه مذهب چيزی جز سياست نيست. آنچه طالبان قدرت را به خطر می اندازد نه نماز است و نه روزه و نه حتی خرافاتی که در طول زمان با مذهب درمی آميزد. آنان از اين می ترسند که انسان آشنا با مفهوم توحيد، انسان بت شکن، انسان مخالف زور، انسان مبارز بر عليه تجمع ثروت و وسائل توليد در دست مشتی مفتخور زالو، از دل مذهب برخيزد. آنگاه چه اتفاقی خواهد بود بين قصر فرعون با بت خانه مکه و کاخ کرملين و قصر نياوران؟

اين مقدمه را گفتم تا بتوانم بيافزايم که مقوله کنونی ايران از آن مقوله های باصطلاح " کلاسيک" نيست. اين را بايد بيشتر توضيح داد، می دانم نويسندگان نامه سرگشاده می نويسند: " عليرغم ظواهر امر، ماهيت واقعی مبارزات کنونی مردم ايران بيشتر اجتماعی و سياسی است تا مذهبی... بيش از هر چيز اين شرايط اجتماعی و اقتصادی خاص نواستعمار در ايران بود که موجبات خشم و نارضائی توده مردم را فراهم آورد و بخشی از جامعه روحانيت را به بلندگويان اين خشم و نارضائی مبدل ساخت." و خلاصه اينکه رنگ مذهبی گرفتن مبارزه در ايران ناشی از بسته شدن کليه مجاری طبيعی اعتراض سياسی است.

اينها همه درست است، اما اين فقط يک روی سکه را نشان می دهد. در آن روی ديگر بايد بر جنبشی وقوف يافت که سالهاست در خاک امت های اسلامی رشد کرده و در ايران ما، در همين پانزده ساله اخير، به بر نشسته است. و اين ديگر تنها در حوزه های مدارس عليمه و در ميان قشر روحانيت رخ نکرده است. اتفاقا روحانيت رسمی در ايران- شايد از ترس از بين رفتن مبانی معنوی دين- چند سالی با اين پديده مبارزه کرده و ماهيت ان را به درستی تشخيص نمی داده است. و اين پديده همان پالايشی است که از پس قرن ها سکوت و جمود در دل مذهب تشيع رخ داده و معنای تشيع ديگرباره سرخی خون حسينی و غرور بت شکن توحيدی را در خود پرورانده است. تشيع امروز ايران در واقع خويشتن را از تسلط بی چون و چرای قشر روحانيت آزاد می سازد و رهبری اين نهضت آنگونه نيست که بيش از اين تعريف می شده. اکنون اگر مردم از امام تشيع نام می برند اين امامت به معنی آن تعريف قديمی " فقيه مسلط بر عربی آب نکشيده، و آداب وضو و استنجاء" نيست. اکنون کسی صرفا به خاطر " اعلميت" و " زهد دنياگريز" کسی پای علم او سينه نمی زند. امام تشيع اکنون مقامی ديگر دارد، نه عمامه نشانه اوست، نه عبا، نه ريش بلند، و نه تسبيح. امام اکنون کسی است که با تکيه بر مواريث خون زده تشيع قيام کند، بت بشکند، امر به معروف حقيقی و نهی از منکر واقعی کند. اکنون شرط امامت اعلميت تنها نيست، بلکه امام بايد " ارشديت" داشته باشد. و اين ارشديت از همان جنس " رشادت" است و نه " مرشديت" نه کبر سن و ريش سفيد! پس روحانيت را نيز اکنون بايد در افق جديدی ديد و تصفيه کرد.

اما اگر از اين مفهوم اثباتی امامت سخن گفتم لازم است از جنبه سلبی آن هم حرف بزنم. اکنون امام انتخاب می شود- نه بوسيله شورای روحانيت، بلکه بوسيله مردمی که از ستم به جان آمده اند- و خلع می شود، اگر که در اين راه نتواند ارشديت خويش را حفظ کند. اکنون در واقع عصر اعلميت گذشته است، منابع فقه هزاران بار ورق خورده اند، اصول و فروع بيرون کشيده شده اند. رساله ها نوشته شده اند، و " باب اجتهاد هم که همچنان باز است و جای جولان در فروع فراوان. ما اکنون پای در عصر ارشديت امام نهاده ايم. هرکسی از علوم دينی خواست بهره ای بگيرد قدمش روی چشم همه، اما بهره گيری از آن علوم و " عالم" شدن در آن حوزه به معنی کشيدن مردم به زنجير " تقليد" بی چون و چرا و اطاعت کورکورانه نبايد باشد.

ارشديت کمال بخشنده اعلميت است، و تقليد مذهبی اکنون جای خود را به پيروی آگاهانه و انتخابی مردم از امام سياسی می دهد.

ترس نويسندگان نامه سرگشاده ترس بجايی بود، اگر ملت ايران به امام خمينی صرفا بعنوان يکی از اعضای روحانيت سنتی می نگريست و می خواست از او تقليد کورکورانه کند، و يا امام خمينی خود ماهيتا تفاوتی با آن مراجع تقليد سنتی نداشت. اما امام خمينی پديده ای تازه و دلگرم کننده در تاريخ تشيع است. او رهبر سياسی جنبش است، جنبشی که تعريفی جز برانداختن ظلم و تقليد کورکورانه و شکستن بت های ديکتاتوری سياسی و مذهبی ندارد. چه کس او را امتحان کرده تا بداند آيا از همه علماء به علم دين واقف تر است يا نه؟ و چگونه اين اعلميت، و در نتيجه، رهبری غيرانتخابی و تحميلی، مردم را به تقليد از او کشانده است؟ نه! امام خمينی را مردم " انتخاب" کرده اند، به جهت اينکه در عين علم به احکام شرع به مقام ارشديت نيز رسيده است. او در پی آن نيست تا قشر روحانيت را حاکم بر سرنوشت ما کند، بلکه در پی آنست تا ما را از ديکتاتوری همه اقشار حاکم و خواستار اطاعت کورکورانه برهاند. و هر آنکس از روحانيت سنتی که در اين راه قدم گذارد مقدمش گرامی است، اما اگر ترديدی در اين راه از خود نشان دهد ديگر کسی برای رساله و اعلميت و زهدش فاتحه هم نمی خواند. اکنون علم را با عمل می سنجند. اکنون نقاب ابا( اشتباه از متن است، عبا صحيح است) و عمامه کنار زده شده است و رهبری مردم شيعه بايد از آن کسی باشد که امام کفن پوش کربلا را در پيش روی دارد. جز اين، هر رهبری، حتی در اوج محبوبيت، يکشبه در بايگانی تاريخ مطول ما مدفون خواهد شد.

پس باکی نيست اگر جنبش مردم ايران ماهيتی "سياسی- مذهبی" دارد. اين در واقع ذات طبيعی هر جنبش توده ای در مشرق زمين است. ملت ايران خواستار حکومت علماء نيست، بلکه خواستار حکومت اسلامی است. مگر ما فراموش کرده ايم که شاه سلطان حسين هم عالم به علم مذهبی بود؟ مگر او را " ملا حسين" نمی خواندند؟ نه! ما خواستار حکومت هيچ شاه سلطان حسينی نيستيم. و از همين روی از طرح مساله " حکومت اسلامی" در ايران نبايد باکی داشته باشيم، چرا که اکنون ايرانيان خواستار آن اسلام واقعی اند که بت می شکند، نه آنکه بت می آفريند. آن اسلام که زير پايه های تخت باصطلاح " الهی" اموی و عباسی و در زير عبای کعب الاخبارها و غزالی ها فرومرده است. آن اسلام که زاينده زينب هاست، نه آن اسلام که حرمسراهای شاهان صفوی را پر کرده.

طلاب دينی دانشجويان حقوق دينی اند و فقها و مجتهدين حقوقدانانند و نه بيش. و امام خمينی چه برنامه ای ارائه داده جز بازگشت به ايران، انجام انتخابات آزاد، و برقراری حکومت مردم بر مردم؟ اين تفاوت اوست با آن روحانيتی که خواستار اجرای قانون اساسی است، صرفا برای بدست آوردن حق " وتو" با فرستادن پنج نماينده به مجلس- گوئی که همه مشکلات ما از همين عدم حضور آقايان ناشی می شود و بس! باری، به همين علت ها است که امام خمينی در راس جنبش امروز مردم ايران قرار دارد، اما آنان که جز اين فکر کنند به ناچار کنار گذاشته می شوند.

خلاصه اينکه خلط " دينی بودن" جنبش مردم ايران با " رهبری سياسی قشر روحانيت" نبايد موجب پيدايش سوء تفاهم شود. اگر اراده مردم ايران مطرح است، اين مردم چنين می خواهند: حکومتی اسلامی، يعنی حکومت مردم بر مردم با تکيه بر مبانی مترقی حقوق اسلامی و تشيع سرخ علوی.

اين از روز روشن تر است که آن قشری از اجتماع ما به ديکتاتوری، زور و سانسور دست می زند که بر مردم تکيه ندارد- خواه آن قشر روحانی باشد خواه روشنفکر غيرمذهبی. نهضت امروز مردم ايران، درست براساس همان قولی که از مرحوم آيت الله نائينی نقل شده بود، " نه استبداد دينی می خواهد نه استبداد ضددينی" نه ديکتاتوری روحانيت و نه ديکتاتوری پرولتاريا.

اما نويسندگان نامه سرگشاده در پايان پيشنهادهائی هم طرح کرده بودند که نشانه آينده نگری و دوربينی آنهاست، لکن من اين پيشنهادها را نه جامع يافتم و نه مانع. آنچه گفتم برای روشن کردن اين بود که ملت ايران اکنون دنباله رو رهبران از پيش ساخته نيست، بلکه مجهز به ايدئولوژی و معياری است که به مدد آن سره را از ناسره می تواند جدا کند و رهبران واقعی خويش را بازشناسد و انتخاب کند. اما اين مانع آن نيست که اذعان کنيم هنوز، بقول نويسندگان نامه سرگشاده دچار مشکل فقدان يک نيروی جانشينی هستيم. اما به نظر من شتاب جريان و تنگی زمان هيچکدام مهلت آن را نمی دهد که وقت را به کنفرانس ترتيب دادن و نشست و برخاست کردن بگذرانيم. به نظر من اکنون وقت آنست که اين نيروی جانشين هرچه زودتر آفريده شود و در جريان عمل و از طريق آزمايش های عملی بخود شکل نهائی بگيرد.

آيت الله خمينی اکنون از پشتيبانی کامل ملت ايران برخوردار است، پس می تواند به کمک افراد مورد اعتماد خود – که خود بخود مورد اعتماد مردم ايران هم خواهندبود- به آفريدن سازمان های رهبری سياسی دست زند. به نظر من نخستين قدم در اين راه تشکيل يک دولت در تبعيد است. اين دولت با پشتيبانی مردم ايران از هم اکنون می تواند تمرين اداره مملکت را شروع کند. ايران اکنون جامعه ای وسيع است، با تشکيلاتی پيچيده و سازمانی بغرنج. اعضای اين دولت بايد مطالعات خود را درباره برنامه های فردای ايران از هم امروز آغاز کنند و در همه زمينه ها – و از جمله نفت و سياست خارجی که از مهمترين عوامل تعيين کننده آينده اند، به پيش بينی بپردازند، کميته مطالعه و برنامه ريزی تشکيل دهند، و مواضع خود را در قبال مسائل مملکتی روشن سازند. آنگاه اين ماشين آماده بصورت همان نيروی جانشينی درخواهد آمد که فقدان آن کار را به بن بست فعلی کشانده است. و در اين حال خون گرانبهائی که اکنون بی دريغ شهرهای ما را رنگين می کند موجب انتقال اين دولت به ايران و ضامن اجرای صحيح و بدور از فساد و ندانم کاری برنامه های آن خواهد بود.

اسماعيل نوری علا

 

1) "نامه سرگشاده به همه مبارزان جنبش مردم ايران" عنوان نامه ای بود که در تاريخ دهم آذرماه ۱۳۵۷ در هفته نامه ايرانشهر، به سردبيری احمد شاملو به چاپ رسيد. اين نامه که توسط چهار نفر، امير پيشداد، مولود خانلری، حسين ملک و حسين مهدوی امضا شده بود، سعی کرده بود با نگاهی سکولار ترديد ها و سووال هايی را که نسبت به جهت گيری دينی و نقش روحانيون در انقلاب داشت مطرح کند. نوشته آقای نوری علا در حقيقت پاسخی به اين ترديدها بود.

 

 

در اتاق شيشه ای، آينه را نشکنيد

پاسخ سعيد بشيرتاش و ابراهيم نبوی به مقاله اسماعيل نوری علا

 

1. تاريخ را سانسور نکنيم
سعيد بشيرتاش

جناب آقای نوری علا

مطلب شما را در باره "روزشمار تاريخ انقلاب" در وب سايت گويا خواندم و چون به من نيز مربوط می شد خود را موظف به پاسخگويی می دانم.

روزشمار انقلاب توسط آقای ابراهيم نبوی و اينجانب تهيه می شود. برخی روزها توسط وی و برخی ديگر توسط من نوشته می شود. برخی روزنامه ها نيز مانند روزنامه اطلاعات بيشتر توسط من و برخی ديگر مانند ايرانشهر توسط ايشان بررسی شده و مطالبی از آن در" روز شمار انقلاب" گذاشته می شود.

برای اطلاع شما بگويم که من نه اصلاح طلب اسلامی هستم و نه تاکنون در هيچ يک از انتخابات جمهوری اسلامی شرکت کرده ام. هدف از نوشتن "روزشمار انقلاب" نيز تنها انداختن نوری بر تاريخ انقلاب بوده است. نه قصد تخريب کسی بوده و نه قصد قهرمان سازی در اين" روزشمار" را داشته ايم.

من بزرگترين سرمايه سياسی ملت ايران را تاريخ اش و بخصوص تاريخ ۱۵۰ سال اخيرش می دانم. و در اين تاريخ نيز، ملت ايران بزرگترين تجربه های سياسی خود را در نهضت مشروطيت و انقلاب اسلامی ۵۷ کسب کرده است. ما بايد تجربه انقلاب ۵۷ و نيز تجربه مشروطيت را مانند در گرانبهايی بدانيم و از آن حداکثر استفاده را بنماييم. هدف از "روزشمار انقلاب" نيز انتقال اين تجربه به نسل جوان است.

 

جناب آقای نوری علا

روزی که آيت الله خلخالی درگذشت، خواندن مطالب سايت های اينترنتی مرا عميقا غمگين ساخت. همه اين سايت ها از جنايات خلخالی نوشتند و آنرا محکوم کردند. اما تو گويی که در اين جنايت ها فقط و فقط خلخالی دست داشته و يا حداکثر سران جمهوری اسلامی تنها مسئولان اين جنايت ها هستند. تو گويی که همه با اين جنايت ها مخالف بودند، ولی کاری از دستشان بر نمی آمده است.

اما دو روز پيش از آنکه خلخالی اعدام های خود را شروع کند آقای حاج سيد جوادی در مقاله ای زير عنوان "عقب نشينی ارتش، عقب نشينی تاکتيکی است"، نوشت که «فرماندهان ارتش تا آنجايی که توانستند و در امکان داشتند بدون توجه به انقلاب ايران برادران و خواهران هموطن خود را کشتند.» می دانيد که چقدر مقالات ايشان در اوايل انقلاب در شکل دادن به جو سياسی کشور اثر گذار بود؟ تيترهای روزنامه ها به همراه تصاوير دلخراش اعدام شده ها نشان دهنده تفکرات افرادی بود که امروزه همگی دموکرات و لاييک شده اند. همين آقای حاج سيد جوادی پس از اينکه سريال اعدامها آغاز شده بود، در همان شماره روزنامه اطلاعاتی که تيتر اصلی آن "امشب ۲۲ خائن ديگر اعدام يا مجازات می شوند" مقاله خود را با اين آيه قرآن و با حروفی درشت آغاز می کند: "لا تاخذکم رافه فی دين الله ـ در اجرای احکام الهی دستخوش رافت و عطوفت نشويد."

البته که آقای حاج سيد جوادی نسبت به اکثر روشنفکران ما که چپ مارکسيست بودند و يا نيروهای سياسی مانند مجاهدين، فداييان ، پيکاری ها، امتی ها و ...، سوپر ليبرال و روشنفکری نرم بود. يک سال پس از انقلاب هنوز آقای رجوی فرياد می زد که کم می کشيد. من در اينجا تاکيد می کنم و از اين تاکيد هم هيچ هراسی ندارم که سران جمهوری اسلامی در آنزمان از بهشتی گرفته تا طالقانی و خامنه ای و رفسنجانی همگی بسيار کمتر از اکثريت بزرگ روشنفکران مارکسيست و سازمان های چپ لاييک و چپ مذهبی خشن بودند. آيا نسل جوان ايرانی نبايد اين مسايل را بداند؟

يک جوان ايرانی با خواندن مطالب منتشر در سايت هايی که گفتم جز تصويری غلط و واژگونه از تاريخ انقلاب چيزی به دست نمی آورد. از همان زمان مرگ خلخالی تصميم گرفتم که در زمينه تاريخ انقلاب شروع به نوشتن کنم تا شايد بتوانم بخشی از تجربه انقلاب را با بيان واقعی و مستند آن به جوانان کشورم عرضه کنم. آقای نبوی هم که می دانست در اين زمينه در حال تحقيق هستم پيشنهاد کار مشترک "روز شمار انقلاب" در راديو زمانه را به من داد.

اگر از آقای حاج سيد جوادی نوشته ام به خاطر اين است که وی از مقاله نويسان اصلی روزنامه اطلاعات در آنزمان بوده است. همچنانکه می بينيد انتخاب مقاله نويس های اطلاعات از من نبوده است، همچنانکه انتخاب مقاله های ايرانشهر نيز از آقای نبوی نبوده است.

در اين "روزشمار" من هم مقاله آقايان براهنی و حاج سيد جوادی را گذاشته ام و هم تنها مقاله ای که به دفاع از بختيار در آيندگان چاپ شد، يعنی مقاله خانم امير شاهی را. اگر خانم امير شاهی از انتشار مقاله شان خوشحال می شوند و آقايان حاج سيد جوادی و براهنی ناراحت، تقصير من است يا خودشان؟ آقای نبوی نيز، هم مقاله آقای مصطفی رحيمی را در "روز شمار انقلاب" گذاشته و هم مقاله شما را. آيا با اين کار خواسته که شما را به اصطلاح خودتان دراز کند و يا اينکه تبليغی برای آقای رحيمی کند؟ من کاری به انگيزه آقای نبوی در انتشار مقاله شما ندارم، ولی اگر دنبال انگيزه می گرديد، انگيزه آقای شاملو از انتشار مقاله شما در ايرانشهر چه بوده است؟

آيا شما فکر نمی کنيد که تاثير تفکر توده ای و چپ آسيايی که با پيوند خوردن به اسلام انقلابی، منجر به انقلاب ۵۷ شد، همچنان در نوشته های شما فوران می زند؟ آيا بجای پاسخ دادن به يک مطلب بايد به دنبال انگيزه پليد نويسنده ـ که در مطلب روز شمار انقلاب خودتان بوديد ـ و يا ناشر آن بود؟ آيا به جای پاسخگويی به يک مطلب بايد نويسنده و يا ناشر آن را تکفير کرد؟

شما نوشته ايد که ساواکی های سابق و ساوامايی های حرفه ای، خلاصه مقاله شما را در همه جا پخش می کنند. نمی دانم چرا آنها در پی پخش کردن مقاله شما هستند؟ و چرا اينقدر از راز مخفی و اسکلت مخفی در گنجه صحبت می کنيد؟ شما که سالها در پی يافتن اين مقاله خود بوديد که آنرا در سايت خود قرار دهيد، چرا از پيدا شدن چيزی که اين همه دنبالش می گشتيد ناراحتيد؟

آيا نبايد که مقاله شما را در "روزشمار انقلاب" می گذاشتيم؟ اگر اينطور است مقاله های چه کسانی را بايد بگذاريم و مقاله های چه کسانی را نبايد بگذاريم؟ من هيچ مقاله ای از شما در روزنامه اطلاعات در زمان انقلاب نيافته ام وگرنه آنرا نيز در روز شمار انقلاب می گذاشتم. با اين همه اگر مقاله ديگری در زمان انقلاب نوشته ايد که دوست داريد آنرا در روز شمار بگذاريم، آنرا برای من يا آقای نبوی بفرستيد. ولی اگر مقاله ديگری يافت نمی کنيد، آيا می خواهيد که شما را در تاريخ دوران انقلاب به طور کامل سانسور کنيم؟ آيا تاريخ را نيز بايد مميزی کرد؟

اما چيزی که بيشتر از همه مرا شگفت زده کرد دفاعی بود که از موضگيری های خودتان در آنزمان کرده ايد و دليل اين موضگيری ها را هم مخالفت مراجع بزرگ (لابد آيت الله شريعتمداری و آيت الله خويی ) با آيت الله خمينی و نيز سخنان آيت الله خمينی در پاريس مبنی بر عدم اجرای شريعت و آزادی زنان برای انتخاب پوشش و آزادی بيان و قلم دانسته ايد.

آقای نوری علاء، شما با اين سخنان خود مرا کاملا نااميد کرده ايد. آيت الله خمينی اگر احتمالا يک يا دو مورد به صراحت در اين موارد حرف زده باشد که آنهم نزده است و هميشه شرط و شروطی مانند " اگر مخل امنيت و يا بر خلاف اسلام نباشد" گذاشته است، اما دهها بار به صراحت از اجرای شريعت سخن گفته است. چرا برای دفاع از اشتباهات گذشته خود می خواهيد که همه مردم در اشتباه باشند؟ چرا می خواهيد که نوری واقعی بر تاريخ انقلاب نيافتد؟

البته که شما تنها نيستيد. اين روزها کسانی که تا همين چند سال پيش از انقلاب شکوهمند صحبت می کردند اينک از انقلاب اجتناب ناپذير سخن می گويند تا پرده ای بر تاريخ انقلاب و در نتيجه بر مسئوليت تاريخی خود در وقوع جنايت هايی که بر مردم ايران رفت بياندازند.

هجدهم بهمن ماه ۱۳۵۷

در اتاق شيشه ای، آينه را نشکنيد
ابراهيم نبوی

جناب آقای نوری علا!

نوشته شما را در وب سايت گويا خواندم و ديدم که برخلاف انتظار، به جای اينکه به موضوع نوشته خودتان بپردازيد، به انگيزه من در نوشتن مطلب پرداخته ايد. برای اينکه موضوع روشن شود، لازم می دانم ابتدا توضيحی بدهم و آنگاه چند سووال را مطرح کنم:

نوشته ای که موضوع دعوای شماست، نوشته زير است که در وب سايت زمانه، در نوشته روزشمار انقلاب، ۲۰ آذر ۱۳۵۷ نقل شده است:

 

نوری‌علا: امام خمينی پديده‌ای تازه و دلگرم کننده در تاريخ تشيع

اسماعيل نوری‌علا، نويسنده و انديشمند، در پاسخ به مقاله چهار نويسنده در هفته‌نامه ايرانشهر، در مقاله‌ای با عنوان «اسلام واقعی که بت می‌شکند، نه آن‌که بت می‌آفريند!» نوشت:
« امام خمينی پديده‌ای تازه و دلگرم کننده در تاريخ تشيع است. او رهبر سياسی جنبش است، جنبشی که تعريفی جز برانداختن ظلم و تقليد کورکورانه و شکستن بت‌های ديکتاتوری سياسی و مذهبی ندارد. چه کسی امتحان کرده تا بداند آيا از همه علما به علم و دين واقف‌تر است يا نه؟ و چگونه اين اعلميت، در نتيجه، رهبری غير انتخابی و تحميلی، مردم را به تقليد از او کشانده است؟» نوری‌علا در ادامه می‌نويسد: «نه! امام خمينی را مردم «انتخاب» کرده‌اند، به جهت آن‌که در عين علم به احکام شرع به مقام ارشديت نيز رسيده است. او در پی آن نيست تا قشر روحانيت را حاکم بر سرنوشت ما کند، بلکه در پی آن است تا ما را از ديکتاتوری همه اقشار حاکم و خواستار اطاعت کورکورانه برهاند. و هر آن‌ کس از روحانيت سنتی که در اين راه قدم گذارد مقدمش گرامی است، اما اگر ترديدی در اين راه از خود نشان دهد ديگر کسی برای رساله و اعلميت و زهدش فاتحه هم نمی‌خواند.» اين نويسنده و انديشمند ادامه می‌دهد: «اکنون علم را با عمل می‌سنجند. اکنون نقاب عبا و عمامه کنار زده شده است و رهبری مردم شيعه بايد از آن کسی باشد که امام کفن‌پوش کربلا را در پيش روی دارد. جز اين، هر رهبری، حتی در اوج محبوبيت، يک‌شبه در بايگانی تاريخ مطول ما مدفون خواهد شد. پس باکی نيست، اگر جنبش مردم ايران ماهيتی «سياسی ـ مذهبی» دارد.» نوری‌علا در ادامه می‌نويسد: «اين در واقع ذات طبيعی هر جنبش توده‌ای در مشرق زمين است. ملت ايران خواستار حکومت علما نيست، بلکه خواستار حکومت اسلامی است. مگر ما فراموش کرده‌ايم که شاه سلطان حسين هم عالم به علم مذهبی بود؟ مگر او را «ملاحسين» نمی‌خواندند؟ نه! ما خواستار حکومت هيچ شاه سلطان حسينی نيستيم.» اسماعيل نوری‌علا در پايان می‌نويسد: «از همين روی از طرح مسأله «حکومت اسلامی» در ايران نبايد باکی داشته باشيم، چرا که اکنون ايرانيان خواستار آن اسلام واقعی‌اند که بت می‌شکند، نه آن‌که بت می‌آفريند. آن اسلام که مردم‌گرايی واقعی علی را با خود می‌آورد، نه آن اسلام که زير پايه‌های تخت به‌اصطلاح «الهی» اموی و عباسی و در زير عبای کعب‌الاخبارها و غزالی‌ها فرو مرده است. آن اسلام که زاينده زينب است، نه آن اسلام که حرمسرای شاهان صفوی را پر کرده.»"

 

نوشته فوق، مطلبی است که شما آن را نوشتيد و در سال ۱۳۵۷ در هفته نامه ايرانشهر منتشر شده است. من برای نقل اين مطلب ساده ترين کار را کردم، يعنی همان سوتيترهايی را که آقای شاملو از مطلب شما انتخاب کرده بود، برداشتم و همانها را در مطلبم نوشتم. حتی تيتر مطلب هم با عنوان "اسلام واقعی که بت می شکند، نه آن که بت می آفريند!" را من انتخاب نکردم، اين انتخاب هفته نامه ايرانشهر است. در واقع، مطلبی که من نوشتم و بخاطرش اين همه مرا مورد لطف قرار داديد و اين همه توهم کرديد که من چه کرده ام و چه نيتی داشتم، مطلب زير است که در ۵۹ کلمه بيان شده است:

«نوری‌علا: امام خمينی پديده‌ای تازه و دلگرم کننده در تاريخ تشيع... اسماعيل نوری‌علا، نويسنده و انديشمند، در پاسخ به مقاله چهار نويسنده در هفته‌نامه ايرانشهر، در مقاله‌ای با عنوان «اسلام واقعی که بت می‌شکند، نه آن‌که بت می‌آفريند!» نوشت:.... نوری‌علا در ادامه می‌نويسد:.... اين نويسنده و انديشمند ادامه می‌دهد..... نوری‌علا در ادامه می‌نويسد..... اسماعيل نوری‌علا در پايان می‌نويسد..."

به عبارت ديگر، اگر نام شما که گمان نمی کنم ذکر آن گناه بزرگی باشد و جملات تان را که عينا نوشته شده است، از نوشته زير حذف کنيم، در حقيقت نوشته من درباره شما يک متن ۳۱ کلمه ای و چنين خواهد بود: "نويسنده و انديشمند، در پاسخ به مقاله چهار نويسنده در هفته‌نامه ايرانشهر، در مقاله‌ای نوشت: ... در ادامه می‌نويسد:.... اين نويسنده و انديشمند ادامه می‌دهد..... در ادامه می‌نويسد..... در پايان می‌نويسد..."

تمام آنچه من نوشتم همين است، باقی نوشته که گويا به نقل از گويا موجب آزار و اذيت و واکنش عجيب تان شده است، حرف هايی است که خودتان در سال ۱۳۵۷ زديد. آيا بهتر نبود به جای حمله کردن به من، که تمام آنچه نوشتم ۳۱ کلمه بود و خلاصه اش اين بود که " يک نويسنده و انديشمند در هفته نامه ايرانشهر يک مقاله نوشته است" به خودتان بپردازيد و نگاه کنيد که آن مقاله چه بود و چرا برای توضيح آن اين همه زحمت بخود روا می داريد و اين همه عرض ما را که تنها نقل کننده آن مطلب هستيم می بريد.

۱) توضيحات شما درباره مقاله "اسلام واقعی که بت می شکند، نه آن که بت می آفريند" نشان می دهد که شما آن مقاله را که در پاسخ به گروهی از نويسندگان لائيک نوشتيد تا توهم آنان را درباره حکومت اسلامی روشن کنيد، بخوبی به ياد نداريد. احتمالا در سالهای جوانی آن را نوشتيد و حالا سن و سال کمی بالا رفته و حافظه ضعيف شده و طبيعتا فکر می کنيد در آن مقاله می خواستيد چيزی ديگر بگوييد. من برای اينکه اين توهم از بين برود و به دليل اينکه نوشتيد دوست داشتيد مقاله را در اختيار داشته باشيد، تمام مقاله را منتشر می کنم. اگر باز هم مشکلی وجود داشت می توانم مقاله را اسکن کنم و بفرستم.

۲) نوشته ايد که من بخشی از مقاله را انتخاب کرده ام و از طريق گزينش بخش هايی از آن خواسته ام ديدگاهی خاص را دنبال کنم. توضيح اول اينکه نوشته شما بيش از ۳۰۰۰ کلمه بود و ما هر روز پنج خبر را منتشر می کنيم، يعنی برای هر خبر حدود ۳۰۰ کلمه جا داريم، پس طبيعی است که مطلب شما را خلاصه کنيم. توضيح ديگر اين که من به دليل اهميت هفته نامه ايرانشهر، تمام مقالات مهم اين هفته نامه را معرفی کردم. پس شبهه نداشته باشيد. من قصد تخريب شما را ندارم. در حقيقت در دويست روز مطلب " روزشمار انقلاب" نام شما در دو بخش آمده است، در حالی که در اين برنامه هزار خبر و مطلب نقل شده است، يعنی شما يک پانصدم اين واقعيت بوديد. باور کنيد قضيه آنقدر اهميت نداشت که يک برنامه راديويی برای تخريب شما وقت بگذارد و يا مثلا راديو زمانه برای تخريب شما ساخته شود. باور کنيد قضيه آنقدر جدی نيست.

۳) من در برنامه "روزشمار انقلاب" يک کشف کردم، اينکه بقول خانم مهشيد اميرشاهی در مورد مرحوم بختيار "حتی يک نفر نيست که از بختيار دفاع کند؟" واقعا در ماه بهمن ۱۳۵۷ حتی يک نفر جز خانم اميرشاهی نبود که رسما از بختيار دفاع کند، در حالی که در سال ۱۳۸۷ در نوشته هايی که از زمين و آسمان می بارد، حتی يک نفر نيست که به بختيار حمله کند و يا به او ارادتش را ابراز نکند. فکر می کنيد اين وسط چه اتفاقی افتاده است؟ چه شد که بعد از سی سال بختيار اين همه طرفدار پيدا کرد؟ آيا جز اين است که دوستان امروز بختيار يا در مورد سال ۱۳۵۷ دروغ می گويند و همه شان طرف آيت الله خمينی و منتقد بختيار بودند يا در حالت بهتر دچار آلزايمر تاريخی هستند.

۴) نوشته ايد که من بخاطر اينکه اصلاح طلب هستم و به دليل اينکه با شما در مورد تحريم انتخابات اختلاف نظر دارم، اين پروژه " روزشمار انقلاب" را به راه انداخته ام؛ اين گفته شما درست نيست، به اين دليل که در اين پروژه شما فقط به ميزان يک پانصدم اهميت داشتيد و ساير افرادی که در موردشان نظری يا خبری نقل شده است، اصلا هيچ کاری به انتخابات ندارند و هيچ اختلاف نظری در اين باب با من ندارند. عقل هم می گويد که نمی شود من بخاطر يک روز دعوا با شما پانصد روز خودم را معطل کنم، يا حداقل اگر اختلافی با شما داشته باشم، که ندارم، من چنين کاری نمی کنم. از سوی ديگر، فکر اين روزشمار و اجرا و تحقيق آن که کاری است بس دشوار، حاصل کار دو نفر است، ابراهيم نبوی و سعيد بشيرتاش. شما بدرستی می گوئيد که من اصلاح طلب هستم و از حضور در انتخابات دفاع می کردم و می کنم، اما نفر دومی که در اين برنامه حضور دارد و بخش وسيعی از کار را ايشان می کند و نظر شخصی در اين باره دارد، يعنی آقای سعيد بشيرتاش، نه اصلاح طلب است و نه طرفدار شرکت در انتخابات.

۵) نوشتيد که همه ما در "اتاق شيشه ای" هستيم و نسبت به خطرات پنهانکاری در اتاق شيشه ای هشدار داديد. ما کار بدی نکرديم، ما در مطلب روزشمار انتخابات در حقيقت آينه ای در اتاق شيشه ای شما گذاشتيم تا شما بتوانيد خودتان را ببينيد، شما به آينه نگاه کنيد، البته در آينه تصويری که می بينيد آشناست، اگر چه دقيقا مثل امروز شما نيست. موهايش سياه تر است و چين و چروکی کمتر از امروز شما بر چهره دارد. چشم هايش برق می زند و نگاهش تيز تر است و البته کم تجربه تر است. او خود شما هستيد، البته نه نوری علای امروز، همان است که شما سی سال قبل بوديد. ما به شما و همه کسانی که به اتاق شيشه ای می آيند اين فرصت را می دهيم که خودشان را چنان که بودند در سی سال قبل ببينند. آينه نمی تواند شما را چنان نشان بدهد که دوست داريد، شما را چنان نشان می دهد که هستيد که بوديد. به جای آنکه قدر آينه بدانيد، آن را نشکنيد.

 

آقای نوری علا!

من که نمی دانم آن مطلب "اسلام واقعی که بت می شکند، نه آنکه بت می آفريند!"(۱) مطلب خوبی بود يا نه، اما می خواهم بگويم که اگر فکر می کنيد نوشتن آن مقاله در آن زمان کار خوبی نبود، به جای اين همه تلاش برای خراب کردن من، توجيه تاريخ، ضايع کردن اصلاحات، خراب کردن راديو زمانه، بد و بيراه به همه رسانه های مخالف تان، يک کلمه اگر می گفتيد من در نوشتن آن مقاله اشتباه کردم، مساله حل شده بود.
ارادتمند
ابراهيم نبوی

 

۱) به دليل علاقه آقای نوری علا به اين مطلب و لزوم دسترسی شان به آن مطلب متن کامل " اسلام واقعی که بت می شکند، نه آنکه بت می آفريند!" را از شماره هشتم ايرانشهر که در تاريخ ۲۴ آذر ۱۳۵۷ منتشر شده است، می آورم.

 برگرفته از سايت گويا نيوز

http://www.zamaaneh.com/revolution/2008/12/post_169.html

 

توضيح نوری علا: از آقای ابراهيم نبوی تشکر می کنم که موجب شدند من مقالهء گمشدهء سی سال پيشم را که در آن زمان در محدودهء لندن و پاريس پخش شد اما اکنون بخش هائی برگزيده ای از آن، به همت ايشان، بر امواج راديو زمانه و اينترنت پخش شده است، پيدا کنم. اکنون، با انتشار متن کامل مقاله، لازم می دانم از خوانندگان اين گفتگوهای قلمی خواهش کنم که مقالهء سی سال پيش مرا که اکنون در سايت شخصی ام قابل دسترسی است با دقت مطالعه کرده و تلاشی را که در جوانی و خامی ـ بقول آقای نبوی ـ داشته ام تا حساب «رهبری سياسی خمينی» را از «رهبری قشر آخوند و ملا» جدا کنم و، بدون انکار رهبری بلامنازع خمينی بر جنبش توده های مردم ايران، نسبت به خطر دسترسی قشر آخوند بقدرت هشدار دهم، ملاحظه نمايند.

          اکنون که پس از سی سال آن مقاله می خوانم می بينم که خطای عمدهء من در آن زمان بی اطلاعی از تفکيک علمی دو مفهوم «دين» و «مذهب» بوده است که موجب شده در آن مقاله به سختی تلاش کنم تا به توضيح «دو نوع مذهب خوب و بد» بپردازم، حال آنکه اکنون بروشنی می دانم که دين امری شخصی و ايمانی و اخلاقی است که بر پايهء ضديت با سرکوب و بی عدالتی بوجود می آيد و سپس بوسيلهء قشر آخوند مصادره شده و به مذهب تغيير شکل می دهد و اين مذهب است که حضورش، در هر شکل خود، مايهء حدوث فاجعه است. يعنی اگر آن مقاله را با علم به اين تفکيک می نوشتم بی شک در بسياری از جاها بجای واژهء «مذهب» از واژهء «دين» استفاده می کردم.

        در عين حال، در آن مقاله، باور من و خيلی ها بر اساس فرض راستگوئی و عهد ناشکنی يک مرجع تقليد و يک «مرد خدا» که عليه نيرنگ بازی قشر آخوند سخن می گفت و  قاعدتاً نبايد خود اهل «خدعه» باشد و «نيرنگ» بکار برد، بوجود آمده بود. اينکه من و ما نتوانستيم ـ در آن روزهای تب زده ـ مردی دروغزن، عهدشکن و خون آشام را در پشت چهرهء آقای خمينی ببينيم غبنی است بر ما که قبل از هرچيز موجب شده تا عمر خودمان را با زيستن در غربت تاخت زنيم و از شهر و ديارمان پراکنده گرديم. من نه در سخنان دکتر بختيار و نه در مقالات ديگران ـ که اغلبشان هنوز هم بوسيلهء آقای نبوی مطرح نشده اند ـ نديدم که خمينی را دروغزن و بدعهد بخوانند و، تا آنجا که بياد دارم آنها نيز بيشتر از خطر ديکتاتوری قشر آخوند سخن می گفتند. حتی تنها بعدها بود که دريافتم اين خدعه گری و نيرنگ زنی را نزديکان خمينی، مثل آقايان بنی صدر و قطب زاده ـ که حکم فرزندانش را داشتند ـ نيز حدس نزده بودند و يکی شان از دست او آواره گرديد و ديگری به دست او بجوخهء تيرباران سپرده شد.

       مقالهء اخير من، در واقع، توضيح اين بود که چرا سی سال پيش آن مقاله را نوشتم و نيز در اعتراض به نوع گزينش آقای نبوی بود و تلاشی محسوب می شد برای يافتن محرکات اين گزينش و، لذا، نمی توان آن را «حملهء شخصی» به ايشان تلقی کرد. بعبارت ديگر، از آن جا که نوع گزينش قطعاتی از آن مقاله نشان می داد که خواسته شده نويسندهء جوان آن روز بعنوان يک فدائی خمينی معرفی شده، و در نتيجه هشدارهای او درباره خطر بقدرت رسيدن آخوندها ناديده گرفته شود، من از بيدادی که بر من رفته بود صدا بلند کرده بودم ـ که خوشبختانه با اقدام آقای نبوی در نشر کل آن مقاله جبران شد.

       فقط، در اين ميان، نفهميدم آقای سعيد بشيرتاش که روی من در آن مقاله به ايشان نبود و ايشان خود نيز در توضيحشان می نويسند که انتخاب های از نشريهء ايرانشهر کار آقای نبوی بوده و ايشان در آن دخالتی نداشته اند، چرا زحمت پاسخگوئی به من را بر عهده گرفته اند؛ بی آنکه واقعاً مطالبی که نوشته اند ربطی به من داشته باشد.

       بهر حال اکنون مائيم و خوانندگان و آيندگان مان که قلمزده های ديروز و امروزمان را خواهند خواند و با توجه به اعمال و رفتار و زندگی ديروز و امروز هر کدام مان به قضاوت خواهند نشست.

 

©2004 - Puyeshgaraan | E-mail  |  Fax: 509-352-9630 | Denver, Colorado, USA