بازگشت به صفحهء اصلی     

  جمعه 10 شهريور ماه 1391 ـ 31 ماه اگوست 2012

معنا شناسی سياسی ملت

            اين نکته يک واقعيت تثبيت شدهء علمی است که واژگان يک زبان در موارد و زمان های گوناگون می توانند معانی مختلفی بيابند و لذا توجه به «محل و زمان کاربرد ِ يک واژه يا اصطلاح» برای درک منظور بکار برندهء هر واژه اهميت دارد چرا که همواره در اينگونه موارد خطر بروز اغتشاش در رسانائی مطلب امری ممکن است. مثلاً استفاده از يک واژهء مذهبی همچون «روح» در يک متن علمی روانشاختی می تواند موجب سوء تعبيرهای زيادی بشود.

اين اغتشاش بخصوص هنگامی پيش می آيد که واژه ای توانسته باشد طی قرون متمادی معانی مختلفی را واجد شود و سر در گمی اجتناب ناپذيری را بيافريند. در واقع، همهء آنچه که در مورد «قرائت های مختلف» از يک متن گفته می شود در مورد تک تک واژگان همان متن نيز صادق است. مثلاً، در دههء اخير، بحث در اينکه قانون اساسی حکومت اسلامی منصب رياست جمهوری را (به بی محتوا بودن اين دستگاه تدارکچی پرور کاری ندارم) حق «رجال» دانسته است نشان از اهميت توجه به مکان و زمان بکار گيری واژگان اش دارد. طرفداران حق زنان برای رئيس جمهور شدن معتقدند که واژهء «رجال» در عربی به معنای «اشخاص» است و نه «مردان» و، لذا، زنان هم می توانند بر اساس همين قانون اساسی رئيس جمهور شوند، حال آنکه کاملاً آشکار است که نويسندگان اين به اصطلاح «قانون» از بستر مردسالاری اسلامی برخاسته و زنان را شايستهء رياست جمهور نمی دانسته اند. مقاومت شورای نگهبان در برابر اين تفسير نيز تصديقی بر صحت همين نکته است.

          اما، در برابر اين اغتشاش، که می تواند برای زبانشناسان پديده ای بسيار هيجان انگيز نيز باشد، وجههء اهل علم بر آن است که بکوشند واژگان قلمروی خود را تک معنائی و مرزبندی شده با معانی و نيز واژه های مشابه کرده و امکان ارائهء قرائت های مختلف از زبان علم خود را به صفر برسانند.

***

          در اين زمينه، نکتهء جالب تر، اما، به منسوخ شدن معنا يا معناهائی از جمع معانی يک واژهء قديمی، و پيدايش معناهائی جديد برای آن، مربوط می شود. اين «تغيير» آنگاه می تواند بهمنی از تغييرات ديگر را در کوهستان زبان ايجاد کرده و معانی کهن بسياری از واژه ها و اصطلاحات مربوط به «واژهء مرکزی» را تغيير دهد و حتی واژه ها و اصطلاحات جديدی را بيافريند. در اين مقاله قصد من مطالعهء چنين مواردی است و در اين راستا، برای نمونه، واژهء مرکزی «ملت» را برگزيده و به گوناگونی تاريخی و تغييرات درونی و معنائی و نيز تغييرات در حواشی زبانی آن می پردازم.

اگر به فرهنگ واژگان رايجی همچون «فرهنگ معين» رجوع کرده و به دنبال يافتن معانی واژهء «ملت» در زبان فارسی باشيم، می بينيم که اغلب در برابر اين واژه همرديف هائی اين چنين آمده است:

1. دين، آئين، شريعت

2. پيروان يک دين

3. گروه مردم، يک قوم

4. مجموعهء افراد يک کشور

          براستی در برابر اين تنوع معنائی چه بايد کرد؟ و واژهء ملت را در اين عبارت از کتاب «جوامع الحکايات» که می گويد: «از برای تشييد قواعد دين و ملت و تشديد عواقد فرض و سنت، انبياء و رسل را بخلايق فرستاد» بايد به چه معنی گرفت؟ فرهنگ معين می گويد در اينجا مراد از «ملت» همان دين و آئين و شريعت است. همان فرهنگ در  توضيح جملهء کليله دمنه که می پرسد: «کدام فضيلت از اين فراتر  که از امت به امت و از ملت به ملت رسيد و مردود نگشت؟»، واژهء ملت را معادل مردم و قوم می داند. و بالاخره می رسيم به «ملت» به معنای «مجموعهء افراد يک کشور» که وجود واژهء «کشور» در اين عبارت خود حکايت از معنای جديدتری برای واژهء  «ملت» است. بدين ترتيب چگونه می توانيم از عبارت «ملت ايران» دريابيم که منظور دين و آئين و شريعت ايرانی، و يا پيروان «دين ايرانی»، و يا گروهی از مردم ساکن ايران نيست و منظور از اين عبارت «مجموعهء افرادی است که در کشوری به نام ايران زندگی می کنند»؟

          اين پرسش ما را به تجربهء «منسوخ شدن معانی گذشتهء يک واژه» در زبان امروز رهنمون می شود و، در عين حال، تغيير زمينهء کاربردی واژه را نيز در همين راستا مشاهده می کنيم. امروزه واژهء «ملت» نه تنها از همهء معانی قديمی خود جدا شده بلکه با يک قلمرو معين، که «زبان سياست» باشد، ارتباطی «علمی» پيدا کرده و در برابر تفسير و قرائت های گوناگون مقاوم  شده است.

          اما زبان علمی سياست را در کجا بايد جست؟ حقيقت آن است که بسياری از واژه های رايج در زبان سياست امروز را اسناد منتشر شده از جانب سازمان ملل و نيز متن های مربوط به حقوق بين الملل تعيين و معنی می کنند. اگر به مورد همين واژهء «ملت» توجه کنيم و معنای آن را در اسناد سازمان ملل و متون مربوط به حقوق بين الملل بجوئيم در می يابيم که اين واژه در اسناد و متون مزبور معنائی مشخص و تفسير ناپذير يافته است که به هيچ روی ربطی به معانی قديمی اش ندارد.

از انقلاب مشروطه تا کنون واژهء «ملت»، در واژگان سياسی مدرن ما، در برابر واژهء nation می نشيند(1) به معنی مجموعهء «مردمان (peoples)ی است که در داخل «مرز» هائی سياسی (يعنی شناخته شده از جانب نهادهای بين المللی يا political boundaries) متعلق به يک «کشور» (country) زندگی کرده و دارای يک «قانون اساسی سراسری» (universal constitution) [که در آن حاکميت (sovereignty)، نوع حکومت (regime)، مديريت کشور (government)، و پرچم واحد و سرود «ملی» تعريف و معين شده] و نيز يک «دولت مرکزی» (central administration) بر آمده از آن هستند.

توجه کنيم که، در اين سطح از اداراک مفهومی، «مجموعهء مردمان» يک مفهوم انتزاعی محسوب می شود که فراتر از سطح مفاهيمی همچون نژاد و قوميت، موطن و مذهب و فرهنگ و زبان و عقيده است و نيز تنها در يک چنين مجموعهء انتزاعی يکپارچه ای است که آن «مردمان رنگارنگ» متفقاً به يک «ملت واحد» تبديل می شوند، بی آنکه ويژگی ها و گوناگونی های خود را از دست بدهند.

ايالات متحدهء امريکا يک کشور است، يک مرز سياسی شناخته شدهء بين المللی دارد، دارای يک قانون اساسی سراسری و يک دولت و يک پرچم واحد و يک سرود ملی است؛ و در داخل آن ديگر نمی شود به «ملت نيويورک» و «ملت کاليفرنيا» و حتی «ملت اسپانيولی زبان امريکا» اشاره کرد. همچنين است کشور هندوستان که در آن نمی شود از «ملت ايالت بهار» يا «ملت گجرات» يا «ملت بنگال غربی» ياد کرد. و بر همين سياق، يعنی به لحاظ زبان امروزين سياسی است که می توان حکم کرد که، مثلاً، مردمان بلوچ ايران را نيز نمی توان يک «ملت» دانست.

از اين نکات نتيجه می گيريم که در متونی امروزی که واژه ملت از محدودهء فوق الذکر خارج شده و، مثلاً، به يک قوم (ethnicity) اطلاق می شود، نويسنده يا از روی سهو چنين کرده است و يا در اين کار قصد دارد اين معنا را برساند که قوم مورد نظرش يک ملت ِ «دولت از دست داده» است و تحت اشغال يک نيروی خارجی بسر می برد و، لذا، می تواند عليه اشغالگران دست به مبارزات «استقلال طلبانه» بزند و بکوشد تا سرزمين خود را از قيد حاکميت اشغالگران آزاد کند. يعنی، استفادهء تعمدی از واژهء «ملت» در مورد يکی از اقوام يک کشور می تواند معنائی «تجزيه طلبانه» داشته باشد.

جالب اينکه با اين زمينهء علمی، هنوز هم می توان ديد که در بسياری از متون منتشر شده از جانب فعالان سياسی بلوج، يا کرد، يا آذری يا عرب زبان و يا ترکمن ـ بی توجه به جدا شدن معنای امروزی اين واژه از معنای «گروه مردم» و «قوم» ـ همچنان از ملت کرد و ملت بلوچ و ملت ترک و ملت عرب نام می برند.

***

حال می توان پرسيد که اگر اقوام يک کشور «ملت» نيستند چه واژه ای را بايد در موردشان بکار گرفت؟ سازمان ملل برای رساندن معنای گروه های مردمان و اقوام داخل يک کشور واژهء ترکيبی sub-nation را پيشنهاد کرده و بلوچ ها و کردها و عرب ها و ترک ها و ترکمن های کشور ايران را sub-nation می داند. در مورد يافتن معادلی برای اين واژهء در زبان فارسی می توان به بحث های مطولی که در «کنگرهء مليت های ايران فدرال» صورت گرفته توجه داشت؛ زيرا در مورد اينکه در نام اين کنگره از واژهء «ملت» يا «مليت» استفاده شود مذاکرات فراوانی انجام يافته و عاقبت بر سر «مليت های ايران» توافق شده است. اين مباحث دال بر آنند که اعضاء «کنگرهء مليت های ايران فدرال» کاملاً به تفاوت «ملت» و «مليت» (در معنای تعريف شدهء خودشان) واقف بوده و به همين دليل احزاب خود را متعلق به «مليت های ايران» دانسته اند.

در مورد اينکه اعضاء اين «کنگره» (که از جمع آمدن احزاب منطقه ای ـ از حزب دموکرات کردستان ايران گرفته تا سازمان های سياسی اعراب خوزستانی ـ بوجود آمده) چگونه از واژهء «ملت» (nation) به واژهء «مليت» رسيدند و خود را «مليت» خواندند تا با «ملت» اشتباه گرفته نشوند نيز بحث فراوان است؛ چرا که در زبان رايج سياسی فارسی واژهء «مليت» برابر نهاده ای برای مصدر جعلی Nationality است، حال آنکه در ادبيات اين کنگره دو روايت برای گزينش برابرنهادهء «مليت» وجود دارد. روايت اول بر اين مبنا است که «مليت» را در برابر sub-nation نهاده اند و دليل اين کار هم آن بوده که چون ترجمهء درست اين اصطلاح فرنگی «خرده ملت» يا «پاره ملت» است، و اين دو گزينه هيچکدام «زيبا» نيستند، آنها اصطلاح «مليت» را انتخاب کرده اند که اگرچه برابرنهادهء دقيقی برای sub-nation نيست اما آن را از واژهء مادر «ملت» (nation) جدا نموده و کلام را به هنجارهای زبان سياسی کنونی نزديک تر می کند. روايت دوم هم آن است که واژهء «مليت» را در برابر ethnicity بکار برده اند چرا که معادل رايج «قوميت» را دوست نداشته اند. و، بنظر من، در هر دو صورت، آنها کوشيده اند برابرنهادهء را جا بياندازند که اگرچه غلط است اما در بحث کنونی من مورد مفيدی را نشان می دهد چرا که مفهوم «خرده ملت» را از مفهوم «ملت» جدا می کند.

در عين حال، اين تخصيص ِ معنای معين برای واژگان گوناگون علم سياست عواقبی جنبی نيز دارد. مثلاً، می دانيم که هر «اسم» دارای صفتی برساخته از خويش نيز است. صفت «آسمان» آسمانی است، صفت «زمين» زمينی و صفت «سرزمين» سرزمينی. بر اين سياق می توان ديد که صفت «ملت» هم عبارت از واژهء «ملتی» است که در استعمال مستمر به «ملی» تبديل شده، حال آنکه صفت «مليت» بايد «مليتی» باشد و نه «ملی». لذا اگر از «امور ملی ترکمن ها» سخن بگوئيم ابتدا بايد ثابت کنيم که ترکمن های ايران يک «ملت» اند و نه يک «مليت» و دوباره همان دو راهه سهل انگاری يا تعمد بر سر راهمان سبز می شود.

***

حال بپردازيم به تغييرات جنبی واژه ها. در حوزهء مثالی که برای بحث مان در نظر گرفته شد، پيدايش و تثبيت تفاوت معنای سياسی «ملت» با «مليت» باعث می شود که برخی از نظريه های سياسی نيمقرن پيش نيز يا منسوخ شده و يا معنای ديگری پيدا کنند. يکی از اين نظريه ها «حق تعيين سرنوشت» نام دارد که از نظر من، از يکسو، کاربردی منسوخ دارد و، از سوی ديگر، مفهومی امروزين يافته است. در کاربرد منسوخ ِ اين اصطلاح، که عمدتاً از سرچشمه های لنينيستی ـ استالينستی سيراب می شده، چنين احتجاج می شود که «ملت» های تحت استعمار «حکومت های مرکزی ِ» سرکوبگر بايد حق داشته باشند که خودشان سرنوشت خويش را ـ تا سر حد جدائی ـ تعيين کنند. در ادبيات کلاسيک کمونيستی اين يک اصطلاح ساخته شده برای توجيه «جدائی طلبی» بوده است که اکنون برخی از بکار برندگان اش می کوشند در مقصود آن ابهام ايجاد کنند. مثلاً، استدلالی اينگونه که «حق تعيين سرنوشت دارای دو جنبهء سلبی و ايجابی است و می تواند به "حق خواستاری باقی ماندن در يک کشور" هم تفسير شود» بيشتر به شوخی می ماند و آشکار است که مفهوم قديمی اين اصطلاح به گشودن راهی برای تجزيهء کشورها توجه داشته است و نه به باقی نهادن بخش های مختلف يک کشور در داخل آن؛ برای "باقی ماندن" در مجموعهء يک ملت نيازی به چانه زدن برای گرفتن «حق تعيين سرنوشت» نيست!

 به عبارت ديگر، «حق تعيين سرنوشت»، در معنای کلاسيک خود، به «ملت بی دولت» بودن اقوام و گروه های قومی اشاره می کند، حال آنکه امروزه، که مفهوم sub-nation برای «پاره ـ ملت» ها (يا مليت ها) تثبيت شده است، اصطلاح «حق تعیین سرنوشت» دارای معنا و تعريف تفصيلی تری است و بخصوص اسناد الحاقی به اعلاميهء جهانی حقوق بشر دو شرط را برای اعمال حق تعیین سرنوشت قائلند: نخست اينکه مردم ساکن هر «بخش ِ جدائی طلب» بتوانند به اعضاء سازمان ملل متحد بقبولانند که مورد ستم و تبعيض واقعی ِدولت مرکزی کشورشان قرار دارند و چاره ای هم برای رفع اين ستم و تبعيض وجود ندارد، و دو ديگر اينکه «کشورهای جهان» نيز ـ در سطح سازمان ملل ـ  جدا و مستقل شدن يک بخش از يک کشور را به رسميت بشناسند. تنها با اساس اين دو شرط است که، زير نظارت سازمان ملل، از وسيلهء «همه پرسی» استفاده می شود و اگر اکثریت مردم ساکن در «بخش جدائی طلب» به جدایی (cecession) رای دادند منطقهء مزبور بصورت يک کشور مستقل در می آيد. در اين زمينه می توان هم به تجربهء مستقل شدن سودان جنوبی و هم به ناکامی تجزيه طلبان ايالت «کبک» اشاره کرد. اگر مردم سودان جنوبی به استقلال رأی دادند، اکثریت مردم ايالت کبک با ماندگاری در کاناد موافقت کردند.

در اين رابطه نکتهء اساسی اين که آن دسته از سازمان های سياسی منطقه ای ايران که خواستار «حق تعيين سرنوشت» هستند، در واقع، از «دولت مرکزی» حکومت اسلامی شاکی اند و نه از اپوزيسيون برانداز اين حکومت. لذا، بايد توجه داشت که وقتی يک سازمان سياسی منطقه ای از اپوزيسيون برانداز حکومت اسلامی می خواهد تا برای «ملت» مورد نظر آن سازمان به اعمال «حق تعيين سرنوشت» متعهد شود، در واقع از اين اپوزيسيون می خواهد که، همزمان با مبارزه برای براندازی حکومت اسلامی، به آن سازمان شاکی هم کمک کند تا «ملت» مورد نظرش را از کشور ايران جدا سازد! حال آنکه، تا آنجا که من می فهمم، اکثريت اعضاء اين اپوزيسيون وجود تبعيض و سرکوب در مورد «اقوام / مليت» های ايران را پذيرفته و همواره به خطر واقعی تجزيهء ايران در صورت ادامهء حيات حکومت اسلامی اشاره کرده و، برای جلوگيری از چنان حادثهء دلشکنی، هر يک راهکارهائی را ارائه داده اند و می دهند. در اين صورت، خواستاری توافق با «حق تعیین سرنوشت» از اپوزيسيون برانداز حکومت اسلامی سخنی فاقد معنا است؛ چرا که اين کلام تنها در روياروئی با حکومت اسلامی کاربرد دارد(3).

***

          و حال که صحبت از حق تعيين سرنوشت شد شايد بد نباشد که در همين جا دربارهء يک مفهوم مرتبط و جنجال برانگيز نيز توجه کنيم. می دانيم که در همان حال که اپوزيسيون برانداز حکومت اسلامی معمولاً از سيستم های نامتمرکز مديريت کشور و تعيين و تفکيک وظايف دولت مرکزی و دولت های منطقه ای سخن می گويد، بخشی از اين اپوزيسيون (مثلاً، شماری از اعضاء شبکهء سکولارهای سبز ايران که من نيز عضو مؤسس آن هستم) تا آنجا پيش می رود که اين سيستم را «فدرال» می خواند و خواهان ايجاد «ايالات متحدهء ايران» می شود؛ کشوری که دارای سيستمی سکولار، دموکرات و فدرال است. اما، از آنجا که اين بخش از اپوزيسيون برانداز حکومت اسلامی بر اين نکته وقوف دارد که «فدراليسم»، علاوه بر نامتمرکز ساختن قدرت، دارای جنبهء ديگری نيز هست که بر «تقسيمات کشوری» نظر دارد، و نيز واقف است که در گذشتهء ايران روند تقسيمات کشوری از وجود ايالات شش گانهء ايران در قانون مشروطه (قانون ايالتی و ولايتی) به سی و چند استان(*) فعلی کشور انجاميده است، و در طی اين روند استان بندی، بجای توجه به غنی ساختن کارآمدی مديريت مناطق، ملاحظاتی سياسی و تفرقه افکن در کار بوده است، اعتقاد دارد که مجلس مؤسسان آينده بايد کميسيونی متشکل از کارشناسان را مأمور «منطقی کردن تقسيمات کشوری»، بر اساس موازين علمی منطقه بندی و آمايش سرزمين، آن هم با کسب رضايت مردمان ساکن مناطق از طريق مراجعه به آراء عمومی، نمايد.

بدين سان می توان ديد که مناطق آينده ای که از اين طريق دارای «خودگردانی فدرال» می شوند مناطقی ايالتی و يا استانی خواهند بود و، در نتيجه، سيستم مديريت کشور نيز می تواند «فدراليسم استانی» نام گيرد. حال، وقتی که يک سازمان سياسی خواستار فدراليسم قومی يا زبانی يا جعرافيائی(؟) و يا ملی(!) می شود در واقع توجهی به هيچ يک از اين واقعيت های علمی سياسی ندارد؛ يا شايد دارد اما، با استفاده از مجموعه ای ناشی از جمع آمدن مفاهيم منسوخ «ملت» و «حق تعيين سرنوشت»، به سرزمين جدا شدهء خود می انديشد.

***

حال بپردازم به يک نتيجهء جنبی اما واکنشی در استفاده از زبان منسوخ. توجه کنيم که بکار گرفتن همين زبان ِ ناظر بر نظريهء حق تعيين سرنوشت موجب آن بوده است که، متقابلاً و در واکنش نسبت به آن، احزاب بزرگ و کوچک غيرمنطقه ای (و، به تعبيری، سراسری) و شخصيت های مستقل و ملی کوشيده اند تا عباراتی همچون «حفظ تماميت ارضی ايران» و «حفظ يکپارچگی کشور» را، بعنوان يک پادزهر پيشگيرانه، مطرح کنند و انتظار داشته باشند که هرگونه بحث دربارهء نوع نظام آيندهء حکومتی و مديريتی ايران ملتزم به اين «حفاظت» باشد. در واقع اين واقعيتی است که بحث ايران آينده (و حتی ايران فدرال آينده) با بحث يک جغرافيای تکه پاره شده در يکجا قابل جمع شدن نيست. اگر صحبت از آيندهء ايران باشد مقدم بر هر چيز بالازم است ايرانی وجود داشته باشد تا بتوان در مورد آينده اش به گفتگو نشست. اما اگر قرار بر تکه پاره شدن يک کشور است در آن صورت موافقان و مخالفان اين روند چاره ای جز روبروی هم ايستادن و نيش و پنجه بهم نشان دادن ندارند. در واقع سازمان های منطقه ای معينی که ندای خواستاری رفع تبعيض را از حلقوم اپوزيسيون برانداز می شنوند و با اين همه بر طبل جدائی می کوبند بی شک مسئوول اول همهء حوادثی هستند که در ايران پس از فروپاشی رژيم رخ خواهند داد.

***

          در پايان اين نکته را هم ناگفته نگذارم که همين عبارت اکنشی «حفظ تماميت ارضی»، در صورت تبديل شدن به يک مذهب، می تواند آدمی را به برخوردهای ناکارآمد و تخريبی نیز بکشاند. مثلاً، می توان پرسيد: «آنهائی که مدام از "تمامیت ارضی ایران" دم می زنند اما هیچ حقی برای مناطق مختلف ايران قایل نیستند، در امر گفتگو با آن دسته از سازمان های سياسی منطقه ای که در نوشته های خود از زبان منسوخ سیاسی استفاده می کنند چه انعطافی نشان داده اند؟» اين پرسش البته بر اساس اين نظر طرح می شود که همواره جائی برای انعطاف و حسن نيت وجود دارد و من، از آنجا که فکر می کنم سرنوشت آيندهء ايران را حوادثی رقم خواهد زد که هم اکنون در افق نزديک سياست کشورمان در انتظار حادث شدن هستند، و در عین حال می دانم که برخی خبرهای آشکار و نهان حاکی از آنند که نهال وسوسه انگيز جدا کردن بخش هایی از سرزمین مان مثل همیشه در سر برخی از کشورهای استثمارگر جوانه زده،  اعتقاد دارم که در لحظات کنونی و تا آن زمان که حوادث رخ نداده اند، يعنی تا فرصت باقی است، باید فضائی را فراهم کرد تا بشود با گفتگو به تفاهم هائی احتمالی و قبل از توفان رسيد. احتراز از يک چنين کوششی و اتخاذ مواضع سخت و آشتی ناپذير مستقيماً به مردمان ستم کشيدهء مناطق کشورمان ضرر خواهد زد.

بعلاوه، مهمتر از هر کوششی، آنها که ـ همچون من ـ خواهان حفظ تماميت ارضی کشورند بايد بتوانند برای مواضع خود دليل و منطقی قوی داشته باشند و بکوشند تا به مردم ستم کشيده و تبعيض ديدهء مناطق مختلف کشور ثابت کنند که در آيندهء ايران صرفه و نفع آنها در باقی ماندن با بقيهء ايرانيان است؛ و الا، اگر در اثبات اين نظر عاجز باشيم، چرا بايد از ستم کشيده ای که اميدی در افق ديدش نمی يابد توقع وفاداری داشت؟

اعتقاد به لزوم حفظ تماميت ارضی بايد دارای فلسفه ای کارآمد و مبنائی جذاب و زبانی قابل فهم برای مردمان مناطق مختلف کشور باشد. تنها در اين صورت است که تجزيه طلبان جز به مدد توپ و تفنگ خارجی قادر به تکه تکه کردن سرزمينی که مردمان اش قرن ها به مسالمت در کنار هم زيسته اند نخواهند بود.   

----------------------------------

1. بنيادگرايان اسلامی، در کشورهای مختلف، در اين «تخصيص معنائی» نيز اغتشاش ايجاد می کنند و آن را به معنای «امت» هم بکار می گيرند؛ مفهومی که دقيقاً در تقابل با تعريف مدرن ملت است چرا که نه مرز می شناسد، نه کشور و نه شهروندی آن. در سخنان خمينی، مثلاً، هر کجا که از ملت سخن رفته منظور امت اسلامی است. همين اتفاق در امريکا هم رخ داده و اصطلاح Nation of Islam بجای «املت اسلام» دقيقاً به مفهوم «امت اسلام» اشاره کرده و، در نتيجه، در زبان سياسی اغتشاش ايجاد می کند.

2. واژهء فارسی «استان»، به معنای محل و منطقهء سکونت [ همخانواده با استادن و ايستار] را فرهنگستان ايران، عطف به وجود اين واژه در نام اغلب مناطق کشور، جانشين واژهء عربی «ايالت» کرده و لذا بلوچستان به معنی منطقهء سکونت مليت [يا قوميت و يا اتنيسيتی ِ] بلوچ و کردستان به معنی منطقهء سکونت کردها است.

3. حال که سخن به اينجا کشيد بد نيست به اين نکته نيز اشاره کنم که اپوزيسيون برانداز حکومت اسلامی مدت ها است که آگاهانه پذيرفته است که سرکوب و تبعيض زبانی، قومی، مذهبی، فرهنگی و انديشگی در ايران بصورتی مزمن وجود دارد؛ واقعيتی که، در هر کجای دنيا، ناشی از تمرکز قدرت در دستان حکومت مرکزی است. همچنين، در ايران بی تبعيض آينده ای که اين اپوزيسيون خيال ساختن آن را دارد، برای رفع اينگونه تبعيض ها و نيز بستن مجاری بازتوليد استبداد، لازم است که حکومت بصورتی نامتمرکز شکل گرفته و مديريت کشور نيز بصورت منطقه ای اجرا گردد و وظايف دولت مرکزی به مواردی همچون ادارهء سياست خارجی، قوای دفاعی کشور، سيستم اقتصادی و توزيع عادلانهء ثروت کشور و برنامه های عمرانی و رفاهی مابين مناطق مختلف محدود شده و اداره و مديريت و تصميم گيری در مورد مناطق گوناگون کشور [که در حال حاضر «استان»(2) خوانده می شوند] به خود مناطق واگذار شود. بعبارت ديگر، اپوزيسيون برانداز ما همواره در جستجوی يافتن راه های برآوردن خواسته‏ های قومينی (مليتی ِ) مردمان ايران و تثبيت «حقوق سیاسی و مليتی آنان» و «حل مسئله‏ء ستم مليتی» در مناطق مختلف کشور بوده است و لذا، بی معنی است که يک سازمان منطقه ای ايرانی با اين اپوزيسيون از موضع حق تعيين سرنوشت سخن بگويند؛ مگر اينکه قصد آن باشد که به تعريف منسوخ اين عبارت بازگردند و، در نتيجه،  بی اعتناء به کوشش های اين اپوزيسيون برای برافکندن ريشه های سرکوب و ستم و تبعيض از ايران آينده، خواسته و ناخواسته، به راه حق تعيين سرنوشت تا حد جدائی برود.

==============================

ای ـ ميل شخصی اسماعيل نوری علا

esmail@nooriala.com

بازگشت به صفحهء اصلی

آرشيو کلي آثار   |  مقالات   |   اسلام و تشيع   |  ادبيات، تاريخ، فرهنگ  |  جمعه گردي ها  |  شعرها  |  فايل هاي تصوير و صدا   |  کتابخانهء اينترنتي

مصاحبه ها | فعاليت ها  |  شرح حال  | آلبوم هاي عکس  |  نامه هاي سرگشاده   |  صفحات در قلمرو فرهنگ دربارهء خط پرسيک  |  تماس 

پيوند به درس هاي دانشگاه دنور  |  پيوند به پويشگران  |  پيوند به خانهء شکوه ميرزادگي  | پيوند به کميتهء نجات پاسارگاد  | پيوند به بخش انگليسي

کتاب تئوری شعر | کتاب صور و اسباب | کتاب جامعه شناسی تشيع | کتاب موريانه ها و چشمه | کتاب سه پله تا شکوه | کتاب کليد آذرخش | جستجو

                    ©2004 - Puyeshgaraan | E-mail  |  Fax: 509-352-9630 | Denver, Colorado, USA