به جمعه گردی های اسماعيل نوری علا خوش آمديد

آرشيو کلي آثار   |  مقالات   |   اسلام و تشيع   |  ادبيات، تاريخ، فرهنگ  |  جمعه گردي ها  |  شعرها  |  فايل هاي تصوير و صدا   |  کتابخانهء اينترنتي

مصاحبه ها | فعاليت ها  |  شرح حال  | آلبوم هاي عکس  |  نامه هاي سرگشاده   |  صفحات در قلمرو فرهنگ دربارهء خط پرسيک  |  تماس 

پيوند به درس هاي دانشگاه دنور  |  پيوند به پويشگران  |  پيوند به خانهء شکوه ميرزادگي  | پيوند به کميتهء نجات پاسارگاد  | پيوند به بخش انگليسي

کتاب تئوری شعر | کتاب صور و اسباب | کتاب جامعه شناسی تشيع | کتاب موريانه ها و چشمه | کتاب سه پله تا شکوه | کتاب کليد آذرخش | جستجو

جمعه 6 دی ماه 1387  ـ  26 دسامبر 2008

روزگار آلترناتيو

    

 

         در جوامع مختلف جهان، هر سال دو بار فرصتی گسترده و «لابراتواری» پيش می آيد تا محققين فرهنگی بتوانند کارکردهای اجتماعی برخی از نظريه های رشتۀ تخصصی خود را بصورتی زنده و عينی نظاره گر باشند؛ دو باری که به دو حادثۀ کيهانی مربوط می شوند. ساکنان سيارۀ زمين، که با شيبی شش درجه بر گرد خورشيد می گردد، از آن هنگام که رفته رفته به آگاهی متفکرانه پرداختند، متوجه دوگانگی دائم آب و هوای مناطق سکونت خود شده و، با فراستی در خور انسان اوليه، دريافتند که عمرشان در تناوب آلترناتيومآب روز و شب، و گرما و سرما، و زمستان و تابستان به سر می آيد، و اين تبادل دائم دارای «نقاط عطفی» نيز هستند. زمستان جائی آغاز می شود، جائی به اوج خود می رسد و جائی نيز لنگ می اندازد و، در آغازگاهان تابستان، تسليم شهسوار بهار می شود. همانگونه که تابستان را نيز آغازی و اوجی و حضيضی است ـ دو اوج و دو حضيض دائم و گريزناپذير يک جدال طبيعی که کمتر جامعه ای بوده يا هست که در خورجين فرهنگی خود نام هائی برای آنها نداشته باشد: حضيض زمستان و آغاز بهار (که ما «نوروز» اش می خوانيم)؛ اوج تابستان (که «تيرگان» نام دارد)؛ پايان تابستان و آغاز زمستان (که «مهرگان» خوانده می شود) و اوج زمستان (که «شب چله» و «شب يلدا» نام دارد). هر يک از اين لحظات برای انسان برآمده از خاک معنائی دارد و او در وقوعشان گاه آغاز دورۀ کاشت را جشن می گيرد، گاه جشن خشنودی زمان انباشت اوست، و گاه بايد به انتظار بنشيند تا زمين سنگ شده از سرما ديگر باره دهان باز کند و بشکفد. از چين تا اروپا و از آنجا تا به قارۀ آمريکا، در هر يک از اين بزنگاه ها جشنی، آئينی و مراسمی برپا است.

          می خواهم بگويم که در گذشتۀ فرهنگی جوامع، اينگونه جشن های بشری، زمينی، و اين جهانی را فقط در تلازم با اين وقايع متناوب کيهانی می توان يافت. اين جشن ها از آن جهت بشری و زمينی و اين جهانی (يا، در تقابل با مراسم مذهبی، «سکولار») هستند که عمر آدمی را بر حسب گردش روزگار و وقايع مادی و عينی اش نقطه گذاری می کنند. هرچه جز اين، وصله و تعريض و گسترشی است که ذهن قصه آفرين آدمی بر اين واقعيات مادی زده و داده است تا از دل آنها استوره ها و افسانه هائی را بيرون کشد که در زمان خود حکم علم و جهان شناخت آدم دو پا را داشته اند ولی، با گذر زمان، و با افزايش علم واقعی و دانش آزمون بنياد او، تبديل به روايات افسانه ای و استوره ای شده اند. آنگونه که هر استوره و افسانۀ کهن نوعی «تبيين جهان» بی بنياد علمی بشمار می رود ـ در حد عقل و تخيل انسانی که از خاک رسته، هوشياری و توانائی علت جوئی بدست آورده، و با پرسش و تلاش برای يافتن پاسخ، خو گرفته است.

          اينگونه است که، مثلاً، چون به بلندترين شب سال می رسيم آن را با اعياد ملل گوناگون همراه می يابيم. هانوکا، کريسمس، کوانزا، يلدا و ده ها عيد و جشن و جشنوارۀ ديگر شرقی و غربی با يکدگر همزمان می شوند. يا چون به آغاز بهار می رسيم نوروز ما با «ايستر» مسيحيان همراه است، يا مهرگان ما با جشن بازگشت مردگان («هالوئين») مغرب زمينيان همسفر می شود.

          اين جشن ها همه بشری و زمينی و سکولارند، هرچند که به مرور زمان، اديان و مذاهب تکخدائی، چون ديده اند که نمی توانند اين «آئين های شرک آميز» (يا «چند خدائی») را براندازند، خود را به آنها چسبانده و برايشان قصه و داستانی موافق نگره های مذهبی خويش بافته اند.  عيسی را در يلدا زايانده و در نوروز به بالای صليب برده اند؛ درست همانگونه که آريائی های نخستين، پيش از آغاز مهاجرت های بزرگشان به اکناف جهان، پذيرفته بودند که خدای بزرگ معبد خدايانشان، ميترای اهورای خورشيد نشان، در بلندترين شب سال، هنگام که زمستان بر همه چيز چيرگی دارد، از دل سنگ زاده می شود و بر تاريکی و سرما می شورد و ارابۀ طلائی خويش را به سوی روزگار خرم بهار نوروزی می راند.

          اما، در اين ميانه، جای تعجب نخواهد بود اگر نيز دريابيم که ملل ديگری هم وجود داشته و دارند که زيربنای علم و جهان شناخت نخستين و سرچشمۀ اساتير اولين شان عناصر و مظاهر ديگری از طبيعت است. مثلاً، آنان که نزديک به خط استوا زندگی می کرده اند چندان از تغيير فصول ناشی از گردش زمين به دور خورشيد بهره ای نداشته و آنچه روزگارشان را نقطه گذاری می کرده رفت و آمد «ماه منير» بوده است که بر گرد زمين می گشته و چون بر می آمده روز آتشناک استوائی را به پايان می برده، نسيم دريائی را خنک می کرده، و آدمی را امان می داده تا از سوراخ های غارش بيرون آيد و، در دشت شن های رونده و رو به خنکا، بکار و تفريح بپردازد. اين مردمان دارای آئين هائی برای گذر فصول نبودند، اما ماهی که دائماً از هلالی باريک به قرصی روشن تبديل می شد بر گاشماری هاشان حکومت داشت و آءطن های خويش را می آفريد.

          و زمين چرخيد، زمان گذشت، آدميان چرخ را آفريدند و اسب را رام کردند و به اقصا نقاط گيتی روی آوردند. جنگ های بزرگ در گرفت، جوامع کوچک در هم خليدند و مادر شهرها پديد آمدند و يکباره «فرهنگ های خورشيدی» و «فرهنگ های قمری» با يکديگر روياروی شدند. اين از آن گرفت و آن از اين. در جائی از زمين، خورشيد توانست ماه را بفرمان خويش در آورد و، در جائی ديگر، ماه سرزمين های خورشيدی را تصرف کرد. و از دل اين رفت و آمدها و درهمآميختگی ها بود که برخی «فرهنگ های دوپايه» بوجود آمدند که در يک پايه شان خورشيد سلطنت داشت و در پايۀ ديگرشان ماه حاکم بود ـ پديده ای که همچنان قهرمان داستان روزگار ما ايرانيان نيز هست.

           ما، تا 1400 سال پيش، در خود می تنيديم و دگرديسی می يافتيم. خورشيد را به آتش تبديل می کرديم و به خانه می برديم، و ميتراخانه هامان را با مهرابه ها و آتشکده ها جابجا می کرديم. گاهشماری مان خورشيدی بود، فصل هايمان معنادار و ثابت بودند. جشن هامان هميشه سر وقت و بموقع از راه می رسيدند و آئين هامان با اين يقين بخود شکل می پذيرفتند که هر سال طبيعت، بموقع و بی تأخير، آواز هميشگی خود را خواهد خواند. يقين داشتيم که ما پير می شويم و می ميريم اما او هر ساله جوان و برومند از تاريکنای سرما بيرون می آيد و فرمان می دهد تا گياهان برويند و گل ها بشکفند و پرندگان تخم بشکنند و نغمه سرائی بيآغازند.

          و 1400 سال پيش، به هر دليلی که جای بحث اش اينجا نيست، زادگان يک «فرهنگ قمری» بر سرزمين ما مسلط شدند. دوست دارم بر اين نکته لحظه ای تأمل کنيم و تا می توانيم فراموش کنيم که نام آنچه بر ما فرود آمد «اسلام» بود. اسلام خود هنوز وزنه ای فرهنگی نبود و تنها می کوشيد تا راه آسمان ها را جار زند و وعدۀ بهشت و جهنم دهد. اما اگر دقيق تر بنگريم در مي يابيم که آنچه بر مرکب اسلام نشسته و تا اعماق سرزمين خورشيدی ما رسوخ کرده بود «فرهنگ قمری» اعراب باديه نشين نام داشت. و، باری، از آن زمان ببعد بود که ما ايرانيان بين ماه و خورشيد گير کرديم، سرگردان شديم، دو شخصيتی بار آمديم و فرهنگی اين چنين دوپايه را در جان فرزندانمان نيز ريختيم.

          سال تقويم قمری 11 روز از سال تقويم خورشيدی کمتر است و، لذا، سالگرد های قمری در روی تقويم خورشيدی ثابت نيستند. اين را مردم باديه ها چندان درک نمی کنند چرا که تغيير فصول در سرزمين هاشان تغييرات عمده ايجاد نمی کند و در فرهنگ قمری آنها نيز اعياد و يادواره های با چند و چون فضای طبيعی اختلاف پيدا نمی کنند. مثلاً، محيط طبيعی ماه رمضان در فصول مختلف سال چندان تفاوتی نمی کند؛ و اگر در همان باديه از تشنگی امامی عرب در صحرای تفزدۀ کربلا بگويند و شهادتش را به عزا بنشينند هر سال اين تف زدگی بيرونی با تشنگی درونی قهرمان داستان چفت است و معنا دارد. اما همين آئين ها و آداب در سرزمين خورشيدی ما شکل ديگری پيدا می کنند. سراسر کودکی من در اين حيرت گذشت که چرا مردم در زمستان بر گرمای مهلک کربلا و تشنگی امام حسينی می گريند که در تابستان کشته شده است. کودکانه می پرسيدم که چرا اين مردم تا تابستان صبر نمی کنند؟ اين نکته را بچه های متولد روزگار پس از انقلاب 1357 بهتر می فهمند.

          جزئيات متضاد ادراکی و جهان شناختی دو فرهنگ خورشيدی و قمری يکی دو تا نيستند. مثلاً، می توان به اين واقعيت بديع اشاره کرد که در اديان خورشيدی چيزی به نام «جهنم» وجود ندارد و همۀ حواس ها معطوف آن است که، در پس مرگ، از سرمای زمهريری «جهان زيرين» بگريزيم و در فردوس معتدل اهورائی جا خوش کنيم. حال آنکه اديان قمری همگی خورشيدگريزند و «کورۀ خورشيد» برايشان همسان همان جهنمی است که کافران و گناهکاران در آن مخلد می شوند. دين خورشيدی در پی بازسازی بهشت بر روی زمين است، چرا که فن آوری اين بهشت سازی را می داند. دين قمری اما از زمين دلی خوش ندارد و آن را تبعيدگاه پدر و مادر گناهکار خويش می بيند و دوست دارد که هرچه زودتر از اين قفس بگريزد و به عالم غيبی بپيوندد که در آن نسيم ها خنک اند و جويبار ها پر شير و شراب. يک سو ما به «خورشيد آريائی» انديشيده ايم و، در سوی ديگر، آنها «قمر بنی هاشم» را برايمان به هديه آورده اند.

          بهر حال، در هر دو نوع فرهنگ، ما با مسئلۀ تناوب روبروئيم: تناوب فصل ها، روزها و شب ها، سردی ها و گرمی ها، و... و همين تناوب واقعی و عينی و حسی و ادراکی است که «طبيعت روانی» ما را می سازند و ما را برای هماهنگی با محيط زيست مان آماده می کنند. ما يک سوی تناوب را دوست می داريم و بدی ها را به ديگر سو حواله می دهيم. بقول حافظ: «صحبت حکام ظلمت شب يلدا است / نور ز خورشيد خواه، بو که برآيد!»

          اما در فرهنگ های دو پايه تناوبی نيز در جان انسان خانه دارد که روان آدمی را به پاندولی شبيه می کند که بين مظاهر و باورهای دو قطب فرهنگی رفت و آمد دارد. دو فرهنگی که خوب و بدشان در تضاد با هم است. آنچه در يک سو خوب است در سوی ديگر بد شمرده می شود و، برعکس. آشکار است که چنين روانی نيز از يکسو به آسانی دستخوش تعارض های مهيب می شود و از سوی ديگر تنها وقتی آرامش و آسايش دارد که جائی در وسط دو پايه و اعتدال در ميانۀ هنجارهای آنها پيدا کند و يا بتواند آزادانه و دلبخواه از يک قطب به قطب ديگر برود و مظاهر و ايجابات هيچ يک از دو قطب بر او تحميل نشود.

          علم فيزيک اما از قانون های ترمو ديناميک سخن می گويد و نشان می دهد که «هر کنش باعث بوجود آمدن واکنشی خلاف جهت و هم سنگ و هموزن خود می شود»؛ و قوانين فلسفی ـ اجتماعی نيز به ما می گويند که هر «تز» خالق «آنتی تزی» است که تا رسيدن به نقطۀ تعادل با يکديگر می رزمند؛  و تجربۀ اجتماعی نيز نشانمان داده است که درست همين قوانين، بر روان انسان گرفتار در چنبرۀ فرهنگ های دو پايه حاکم اند.

          کسی که از اين واقعيات غافل باشد، ممکن است به اين تصور دچار شود که می تواند يکی از دو قطب را برای هميشه بر جامعۀ ما مسلط کند و به اين دوگانگی پايان دهد. اما اينگونه تصميمات فرهنگی جز به تلخکامی اقدام کننده و حرکت پاندول روان آدمی به سوی قطب يا پايۀ فرهنگی ديگر نمی انجامد. و بر همين اساس است که من فکر می کنم غلو در مظاهر فرهنگ خورشيدی ـ اگر با تحميل ها و سرکوب هائی نه لزوماً فرهنگی که سياسی و اقتصادی نيز همراه شود ـ می تواند جامعه را به سوی قطب فرهنگ قمری براند و، برعکس، اصرار در تحميل ليجابات فرهنگ قمری ما را از آن گريزان می سازد.

          و ما، اکنون، سی سال است که با کوشش بی مانند و بی امان و سرکوبگر ساکنان قطب قمری فرهنگ مان سر و کار يافته ايم که ساده لوحانه می پندارند که می توانند همۀ باورها، ايمان ها و عادت های وابسته به فرهنگ خورشيدی را از دل ايرانيان بزدايند و آنان را يکسره مسلمانانی باديه نشين کنند. آنها درست به همين سودا است که به قتل عام مظاهر فرهنگ خورشيدی ما اقدام می کنند، مردمان را به رگباری از تبليغات قمری می بندند، و نمی دانند که، اتفاقاً در اين رهگذر، روان دو پايۀ ايرانی را بسوی سرچشمه های خورشيدی اش می رانند و جوان جامعه را به واکنشی آگاه و ناآگاه نسبت به اين تبليغات همراه شده با اجبار و سرکوب وا می دارند.

          بنظر من، کوشش برای شناخت ماهيت اين واکنش پاندولی اهميت دارد. من، برخلاف بسيارانی که فکر می کنند حکومت اسلامی مردم ايران را بی دين و مذهب کرده است، فکر می کنم که آنچه در ايران می گذرد اساساً يک «بحران مذهبی» نيست. مردم تصميم نگرفته اند تا ديگر هيچ دين و ايمانی نداشته باشند، تا ديگر اولياء و انبياء نداشته باشند، تا ديگر نذر و نياز نکنند، دعا نکنند، دخيل نبندند و بکلی از خرافه های مذهبی پاک شوند. چنين تصوری خوش خيالی محض است. بنظر من، همۀ اين اعمال و نيات همچنان وجود دارند و فرق چندانی هم نکرده اند چرا که اسباب ايجاد کننده شان همچنان در جامعه وجود دارد و اتفاقاً اين «اسباب»، در سايۀ حکومت اسلامی، عسرتی را آفريده اند که بخاطر آن جامعۀ در تنگنا افتاده و بی چاره، گريزی از اينگونه اعمال متوسلانه ندارد.

اما، بطور طبيعی، در فضای سرکوب و اجبار فرهنگ قمری، مظاهر و آداب گذشتۀ اينگونه تسلی جوئیها ديگر نمی توانند پاسخگوی تيازهای انسان ايرانی باشند؛ چرا که در روندی سی ساله همۀ اين مظاهر در ذهن او با «طبيعت روانی» اش در ستيز بوده اند. ديگر صدای مؤذن برايش دلکش نيست، امامزاده ها از شفادهی و اعجاز افتاده اند، سقاخانه ها گره گشا نيستند، خدا با زبانی بيگانه فقط آيه های دوزخی می خواند و خدامردان اش جراثقال ها را به خيابان ها آورده اند تا بر شاخه هاشان ميوۀ بی جان پيکر آدمیان را بياويزند، و گزمه های خداشناس شان حد می زنند، تيغ می کشند، تجاوز می کنند، و دانشجويان را با ذکر «يا فاطمۀ زهرا» از ساختمان های بلند به زير می افکنند. آيا چنين فضائی واکنش آفرين نيست و موجب آغاز روند تناوبی نوين نمی شود تا بديل (يا «آلترناتيو») ی تعادل بخش برای خود بيابد؟

          حتماً شنيده ايد که امام جمعۀ گيلان فرمان قتل عام درختان کهن سالی را صادر کرده که مردم نيازمند ـ اما پشت کرده به امامزاده ها ـ بر آنها دخيل می بندند و بين شان چنين شايع است که همۀ اين درختان را زرتشت پيامبر به دست خود کاشته. حتماً ديده ايد که جوانان ايران گردن آويزهای فروهر می آويزند، خانواده ها بر نوزادان شان نام اهورا و ايزد و ناهيد و آناهيد و مهر می گذارند، و مأموران هراسان حکومت اسلامی از «خروج فوج فوج» مردم از دين مبين قمری و ورود به دين های خورشيدی خبر می دهند و نمی دانند که اين وضعيت را هيچ کس جز خودشان نيافريده است.

          اينها که گفتم تازه به «عوام» ايرانی مربوط می شود که درخت را جانشين امامزاده می کند و، بجای گردن بند الله و علی، به گردن بند اهورامزدا و زرتشت روی می آورد. اما از آنجا که خاص و عام همه، به يکسان، در معرض آزار و سرکوب اين حکومت قمری قرار دارند، در افق فکری خاصان نيز بسياری از همينگونه اتفاقات رخ می دهد. آنان به ريشه ها و معناهای فلسفی و جهان شناختی دو فرهنگ خورشيدی و قمری می انديشند و در مي يابند که فرهنگ خورشيدی تا چه اندازه با محيط زيست و مزاج و ساختار روانی آدم ايرانی اخت است، و فرهنگ قمری تا چه حد از آن بيگانه مانده، و انديشمندان ايرانزمين چگونه کوشيده اند تا بنيادهای انديشگی و فلسفی فرهنگ خويش را در اين فرهنگ مهاجم قمری تزريق کنند تا بتوانند در زير سايۀ سنگين آن امکان زيستن داشته باشند. اين ايرانيان بوده اند که از علی ابن ابيطالب قمری، يک علی خورشيدی ساخته اند، صفات رندان و پاکان خويش را در او دميده اند، سخنان بازمانده از مادران و پدارانشان را در دهان او نهاده اند، و از او چنان موجودی ساخته اند که خود اعراب در برابر آن انگشت به دهان مانده و ايرانيان را به «غلو» و «غالی گری» متهم می کنند. اما اکنون گوئی وقت بازپس گرفتن آن همه هويت از علی، خليفۀ چهارم مسلمين، فرا رسيده است و او از قاب های استوره های خورشيدی بيرون می آيد تا در درون قاب های استوره های قمری جا خوش کند.

          روشن است که معنای اين سخنان را آخوند و ملا و دينکار نمی فهمند و فکر می کنند که هميشه می توانند، به ضرب «ارعاب» و «ارهاب» و بگير و ببند، آنچه را که در مخچه های خاکستری رنگ مردمان ايران می گذرد عوض کنند. حال آنکه اگر نيک بنگرند در می يابند که آنها خود، با انقلاب و حکومت قمری شان، بر سر شاخ نشسته و آن را بن می برند و برايشان آينده ای جز سقوطی خفت بار متصور نيست.

آنان، در واقع، خودشان همان کاری را به انجام رسانده اند که آّباء مشروطيت هرگز توان انجام اش را نداشتند. به صادق هدايت گوش کنيم، به پور داوود، به سعيد نفيسی، به کسروی، به بهار، به عشقی، به نيما، و به هر روشنفکر و هنرمند ديگر عصر مشروطه. آنان نيز می خواستند که از يک پايۀ فرهنگی ی رنگ باخته و پوسيدۀ سرزمين شان به سوی آن فرهنگ ديگر که، در درازنای تاريخ خونبار 1400 ساله، دست نخورده در اعماق کتاب ها و محوطه های باستانی خفته بود، باز گردند و نمی توانستند. موتور حرکت آنها سوخت کافی نداشت؛ چکمه های بی مهميزشان نمی توانست اسب تاريخ را هی زند. و اين همه را امروز جماعت دستاربندان و دينکاران برای ما فراهم کرده اند، بی آنکه ديگر بتوانند سيلی را که براه افتاده سد ببندند و مهارش کنند.

          تناوب يا «آلترنيت» کردن، همان حرکت پاندولی است که در الکتريسته و گردش زمين و ريتم شب و روز و فصول جريان دارد و در روان آدمی نيز منعکس است. درست در آن روز که حکومت اسلامی تأسيس شد حرکت گريزنده از قطب قمری فرهنگ ايرانيان به سوی قطب خورشيدی فرهنگ شان آغاز شد. با هر کلنگ که خلخالی زد، با هر فرمان اعدام که خمينی صادر کرد، با هر چشم پوشی خامنه ای از شکنجه و تجاوزی که مأموران اش کردند، و با هر قطره اشکی که گزمه های حکومت از ديدگان دخترکان رعنای سرزمين مان جاری ساختند، گوشه ای از فرهنگ خورشيدی ما گرد و خاک را از چهرۀ رخشانش زدود و در برابر مان آئينه ای نو گرفت. و در آن آينه بود که ما بواقعيت های گذشتهۀ خود پی بردي؛ کورش را شناختيم و دانستيم که بنيانگزار سرزمين مان نخستين کسی بوده است که به معنای حقوق بشر پی برده و تصورات خود پيرامون آن را در بخشنامه ای ثبت کرده است. مهر سوشيانت را شناختيم، زرتشت را، معنای گفتار و کردار و پندار نيک را، معنای اينکه چرا نام ايران «مرز پر گهر» است را... و سرودهامان پر از ستايش طبيعت و زندگی و شادمانی شد، و ميترا و آناهيتا و کورش و داريوش و خشايار و کسری و انوشيروان و اردشير در کوچه هامان برخراميدند.

          باری، بدين خاطر است که من دوست دارم اين روزگار را «روزگار آلترناتيو» بخوانم چرا که يقين کرده ام سدهای تاريخی شکسته اند و خون خروشان فرهنگ خورشيدی ايران در رگ های تپندۀ جامعۀ جوانان ما گردش خوش آهنگ خويش را آغاز کرده است. خوب اگر گوش فرا داريم در می يابيم که در اين يلداها و چهارشنبه سوری ها  و نوروزها و سيزده بدرها که می آيند و می روند آنچه بدنيا می آيد «آلترناتيو» آن فرهنگ قمری است که با نام «حکومت اسلامی» می کوشد تا خورشيد ايران را خاموش کند و در تاريکی درد و عزا، به ياد اسلاف صحرائی اش، در شبی بيابانی که می آفريند خوش بياسايد. اما مهم آن است که بدانيم، به شهادت تاريخی 1400 ساله، اين آرزوئی محال است.

ببينيد! خورشيدی که بر پشت شير پرچم ما می رقصد مشغول برآشفتن همين خواب است!

[FrontPage Save Results Component]

==============================

ای ـ ميل شخصی اسماعيل نوری علا

esmail@nooriala.com

محل اظهار نظر در مورد اين مقاله:

Your e-mail address:

 

(در صورت تمايل به دريافت پاسخ لازم است!)

 

اگر خواستار دريافت مقالات هفتگی من از طريق ای ـ ميل هستيد، لطفاً اين خواست را نيز اعلام کنيد

 

لطفاً از افزودن تصوير در اين ای  ميل خودداری کنيد چرا که انتقال آن بدين وسيله ممکن نيست.

Your message:             : پيام شما

 

پيوند به صفحهء اصلی

پيوند به آرشيو جمعه گردی ها

 

                    ©2004 - Puyeshgaraan | E-mail  |  Fax: 509-352-9630 | Denver, Colorado, USA