کميته بين المللی نجات پاسارگاد

 

 

 

پويشگران

خانه شکوه میرزادگی

Shokooh Mirzadegi 

يادداشت

بازگشت به خانه

آرشيو يادداشت ها

 

ساعدی، منفرد زاده و پاساردگاد

   رمانم دارد آماده چاپ می شود و وسواس و کار روی آن هر روز بيشتر. هر چند ساعتی را که پس از کارهای مربوط به کميته نجات پاسارگاد و کارهای روزمره زياد بياورم  می گذارم برای آن. و شايد به خاطر آن است که اين روزها حال غريبی دارم. اگر کسی حالم را بپرسد بايد بگويم: هم خسته ام و هم می توانم ساعت ها بدوم. هم خوشحالم و هم هوای خنديدنم نيست. هم آرامم و هم طوفانی. هم پريشانم و هم جمعيت خاطر دارم.

يادم می آيد که غلامحسين ساعدی و اسفنديار منفردزاده و برادرم محسن، و ـ ديگرانی هم ـ هر وقت که با هم بودند، همين طوری حرف می زدند؛ البته نه با خودشان که حرف ها دور می زد روی موسيقی و ادبيات و مسايل روز و ... ـ حرف های آدم های معقول آن روزگار ما ـ اما هر وقت با کسی روبرو می شدند که ادعای فضل می کرد، يا آنقدر عاشق خودش بود که پرت و پلا می گفت، با او همين گونه حرف می زدند. ساعدی رو می کرد به طرف و با لحنی بسيار جدی می گفت: «شما فلان کس را می شناسيد؟» و بدون اين که منتظر جواب او شود ادامه می داد: «خيلی مهربان و آقاست» و محسن بلافاصله می گفت «مهربان و خشن و قوی». منفردزاده اضافه می کرد «يک مهربانی توام با قدرت و خشونت صادقانه». و تا طرف می آمد حرف ها را هضم کند غلامحسين می گفت «صداقتی که گنده ترين دروغ ها را حمل می کند» و محسن ادامه می داد «چه دروغ های صادقانه ی معصومی» و اسفند، چشم در چشم طرف، می گفت: «متوجه که هستيد؟» و غلامحسين ساعدی می گفت: «خوب دقت کنيد» و محسن می گفت: «ملاحظه می فرماييد که...» و من هر چه می کردم تاب نمی آوردم و خنده می نشست روی صورتم يا آنقدر سرخ می شدم که همه می فهميدند. يکی از آنها، و يا دوستان ديگری که با آن ها بودند، هميشه به بهانه ای و يا اشاره ای، مرا رد می کردند.

در واقع، مدتی است که به ياد ساعدی هستم. يعنی يادش در جريان هفته ادبيات و هنر پاسارگاد به سراغم آمد. يادش که هميشه هست. شايد بهتر است بگويم که حضورش را در جريان تدارک ديدن اين هفته مرتب حس می کردم. به خصوص وقتی که اسفند را با همان هيجانی می ديدم که سال ها قبل داشت. شايد کلمه هيجان کوچک باشد. به اصطلاح آن وقت های محسن، «يک ديوانه خانه سيار» شده بود. مدت ها بود که او را اين گونه نديده بودم؛ حتی در جمع هايي که هر بار به کاليفرنيا می رفتيم و او را می ديديم. و حتی وقتی که با نوری علا و کامبيز قائم مقام و ناصر شاهين پر و ديگر دوستان، دور هم جوان می شدند و مشغول شيطنت.

دوست قديم ونديم مان بهروز به نژاد با عشق و شور از لندن پريده بود و رفته بود سوئد تا منشور کوروش را بخواند و اسفند بر آن موزيک بگذارد. دوستان ديگری هم آنجا بودند. برای انتخاب هر کلمه از گفته های کوروش ساعت ها بحث می کردند. بعد ده بار به هم ايميل می کرديم و چند بار در روز تلفنی تماس می گرفتيم و اين وسط محسن هم از نوری علا شنيده بود که بهروز و جمشيد و دوستان ديگری در خانه اسفند و فری، در سوئد، جمع اند. و محسن تلفنی کرده بود و بی آن که دخالتی در کارها داشته باشد عملا حضور پيدا کرده بود در جمع. درست مثل همان وقت ها همه با هم بوديم.

           شب هايي که غلامحسين ساعدی کشيک داشت، ـ و بايد که تا صبح بيدار می ماند و منتظر تلفن بيمارستان ـ دسته جمعی می رفتيم به کلينيک او. از راه که می رسيديم محسن می گفت: «اسفندجان يک سمفونی ممفونی بگذار ببنيم.» و اسفند هيچوقت اين حرف برايش کهنه نمی شد و هميشه به قهقهه می خنديد. باورش نمی آمد کسی «سمفونی» را هم با «ممفونی» کنار هم بگذارد ـ آن هم کسی که عاشق موسيقی بود. بعد می نشستيم و به حرف های غلامحسين گوش می کرديم. او برای من هميشه آقای ساعدی بود و هر کلامش آموختنی. هميشه معلم بود (اما اگر کسی به او می گفت «استاد» خوشش نمی آمد و همان لبخند طنزآلود زيبا بر لبش می نشست.) واقعا که يک سر و گردن از بيشتر نويسندگان و روشنفکران ما جلو بود: فرهنگ داشت، پرنسيب داشت، حواسش جمع بود، پر از مهر و پر از سخاوت بود. و چقدر چقدر چقدر متواضع  و بی نياز از هر تملق و يا حتی تحسينی بود.

وقتی که «رفت» من به اولين آدمی که زنگ زدم تا تسليت بگويم محسن بود. گفتند رفته در اتاقش و در را روی خودش بسته. می دانستم که برای محسن نه چهره سياسی ساعدی مطرح بود و نه شهرت و محبوبيت او. او ساعدی رفيق را دوست داشت و ساعدی نويسنده را. دو روز بعد، وقتی بالاخره توانستم با او صحبت کنم، تنها چيزی که گفت اين بود: «تو را به خدا هر کاری می کنی بکن، اما نوشتن را هيچوقت کنار نگذار.» و برای اولين بار نگفت: «نوشتن موشتن را.»

در تدارک هفته ادبيات و هنر پاسارگاد، روز آخر تصميم گيری بود که محسن زنگ زده بود و در پی آن اسفند به من گفت: «حالا انرژی لازم را پيدا کرده ام. تو نگران نباش. کارها سر موقع انجام خواهد شد.» بهروز گفت: «نگران نباش، تمامش می کنيم.» جمشيد گفت: «نگران نباش, سر ساعت تمامش می کنند.» مگر محسن به آنها چه گفته بود؟ محسن معمولا چيزی نمی گويد، هيچ چيز جز احوالپرسی؛ اما انرژی می دهد. از بس زلال و خالص است و بی شيله پيله.  

همان روز که بالاخره گزيده انتخاب شده از منشور کوروش را بهروز اجرا کرد  و خسته اما راضی به لندن برگشت و اسفنديار رفت در استوديوی کوچکش و در را روی خودش بست تا در دو سه روز باقيمانده، از وقتی را که برايمان مانده بود، موزيکش را تمام کند، من همه اش به ياد غلامحسين ساعدی بودم. جايش را ميان همه خالی می  ديدم، با اين که چند سال آخر با او قهر بودم. و محسن هميشه می گفت: «دختر، بدقلقی نکن، او بزرگتر همه ی ماست. ول کن.». آخرين بار او را در نمايش اتللويش ديدم. برای ديدن اسداللهی و دوستان ديگر رفته بودم. سلام و عليکی کرديم. مثل هميشه مهربان و نازنين بود؛ با اين که من هنوز ژست قهرآلودی داشتم. (قهری که اگرچه شخصی نبود اما احمقانه بود) کاش جهان را مثل حالا می ديدم. اگر مثل حالا فکر می کردم حتما در آغوشش می گرفتم و گونه هايش را می بوسيدم و بهش می گفتم: «ديديد آقا که نام کتابم را به درستی گذاشتم "بی قراری های پايدار؟"» آخر او می خواست نام اولين کتابم «بی قراری های ناپديدار» باشد. و من «نا» ی آن را برداشتم و نام کتابم شد «بی قراری های پايدار». هر چه گفته بود قبول نکرده بودم. اگر الان اينجا بود  به او می گفتم «می بينيد آقا؟ هنوز هم همه ی ما بی قرار هستيم؛ نمی شود زنده بود و قرار گرفت. محال است.»

موزيک پاسارگاد را که شنيدم گريه کردم: موسيقی اسفنديار، با کلام کوروش، با صدای بهروز، با حضور جمشيد و... و انتظار محسن ـ که تنهای تنها آنجا نشسته است و هميشه منتظر است که کارهای ما را ببيند و بشنود و بخواند.

اما چگونه ساعدی اين وسط پيدايش شد؟ مگر می شود که جايي رفقا جمع شوند و ساعدی نباشد؟ آن هم جايي که سخن از ايران باشد، از ادبيات باشد، از هنر باشد. نه، نمی شود. حداقل برای من نمی شود.

و راستی چه شد که از رمانم به اين جا رسيدم؟

 

جمعه 16 دی ماه 1384 ـ   06 ژانويه 2006 

 

قصه

شعر

مقاله

يادداشت

 نگاه يک زن

مطالب   ديداری

مطالب  شنيداری

نامه های سرگشاده

کتاب های در اينترنت

کتاب های منتشر شده

کتاب های در دست انتشار

********

  شرح حال

آلبوم عکس

جستجو

 تماس

English Section