کميته بين المللی نجات پاسارگاد

 

 

 

پويشگران

خانه شکوه میرزادگی

Shokooh Mirzadegi 

يادداشت

بازگشت به خانه

آرشيو يادداشت ها

 

می دانی چرا امضا کردم؟

 

تا ديدمش دريافتم که غمگين است. معمولاً آدم غمگينی نيست، پر انرژی و پرتلاش است، آنقدر که می تواند پس از کار تخصصی اش، که کم هم سخت نيست، ساعت ها کمک کسانی باشد که کارهای اجتماعی انجام می دهند، آنقدر که تا ديروقت می نشيند و هر مطلب يا ايميلی را که مفيد تشخيص دهد برای همگان می فرستد. شاعر و نويسنده و روزنامه نويس نيست، اما آنقدر خوانده و همچنان می خواند که می تواند مدت ها درباره مطلبی سخن بگويد و آن را تحليل کند، و خيلی توانايي های ديگر که به او اجازه نمی دهد بيهوده غمگين باشد و بيهوده غر بزند. امروز اما غمگين بود.

من معمولا از کسی، حتی نزديکترين عزيزان و دوستانم، جز احوالپرسی، سئوالی نمی کنم. حتی اگر مطمئن باشم او چيزی را با خود دارد که کاملا مربوط به من است. ياد گرفته ام اکثر اوقات کنجکاوی هايم را بروز ندهم و  می دانم هميشه هم کار خوبی نيست. و همين سبب می شود که گاه کارآگاه درونم به راه می افتد و به دنبال مدارک و شواهد می گردد و خيلی وقت ها هم شده که سر نخ غلط گرفته و غط برداشت کرده است. گاهی وقت ها هم هست که می نشينم بر اسب درونم و به تاخت راه می افتم تا در گوشه و کنار شهری، در دشت و مزرعه ای، در نامه و کلامی، در اشاره و خنده يا اخمی، و در جايي جوابم را پيدا کنم. اين هم هميشه نتيجه ی خوبی نداشته است. گاهی يک جا به من آدرس اشتباهی می دهند و گاهی هم حواسم پرت می شود و راه را عوضی می روم و...  اما چه می شود کرد؟ آدم ها هر کدامشان شخصيتی دارند. من هم اينگونه ام.

به دوستم گفتم: شما خوب هستي؟

سرش را تکان داد و بدون مقدمه گفت: آره خوبم، اما از شما يک سئوال دارم.

نفس راحتی کشيدم. او از آن کسانی است که اگر چه زورش به اسب درونم نمی رسد اما حداقل به کارآگاه درون من اجازه نمی دهد هر چه دلش می خواهد فکر کند. و برای همين هم هست که او را دوست عزيز و گرامی خودم می دانم. گفتم: بگو، منتظرم.

به آرامی گفت: چرا نامه ای را که خطاب به بوش بود امضا کرديد؟

گفتم: چرايش بديهی است. اتفاقا من بايد بپرسم که چرا شما اين نامه را برای ديگران نفرستادی؟ نمی پرسم چرا امضا نکردی چون به من ربطی ندارد.

گفت: چرای من هم اعتراضی نيست؛ سئوالی است. فقط از حق دوستی دارم استفاده می  کنم. می خواهم بگويم اين نامه هم نسبت به آمريکايي ها خيلی تند بود و هم نسبت به گذشته ما. ما شهروند اين جا هستيم و حق نيست که به آن ها بد و بيراه بگوييم و حق نيست که در عين حال به گذشته خودمان، با همه ی ايرادهايش، آن گونه که در آن نامه بود بد بگوييم. و..

و سکوت کرد. گويي که ديگر چيزی نداشت بگويد. اما همانقدری هم که گفت مرا به شدت شگفت زده کرد. اگر او زبان انگليسی را آنقدر خوب نمی دانست و متن اصلی نامه را نخوانده بود،  اگر او آدمی منطقی نبود، اگر او صلح دوست و آزاديخواه نبود، اصلا از اين حرف هايش تعجب نمی کردم.

گفتم: دوست عزيز، چرا تو هم شده ای مثل مردمان متعصبی که  همه چيز را در قسمت سياهش می بينند؟ چرا آن قسمت را که می گويد عليه ايران جنگ نکنيد نمی گيری و قسمتی را می گيری که به قول شما نسبت به آمريکا يا حکومت سابق ايران بد گفته شده؟ بعد هم اين نامه را من ننوشته ام و عده ای آمريکايي که نه تنها سيتيزن اين جا هستند بلکه متولد اين جا هم هستند نوشته اند. به آمريکايي ها هم بد و بيراه نگفته اند و روش های دولت خودشان را در ارتباط با ابرقدرت شدن و بيهوده جنگ راه انداختن رد کرده اند. اصلا زيبايي اين نوع دمکراسی در اين است که عده ای می توانند رييس جمهور و همراهان او را و دولت او را استيضاح کنند و کسی آن ها را ضد آمريکایی و وطن فروش نداند. و من و شما اگر قبول کرده ايم که شهروند کشور اين ها باشيم بايد که اين دموکراسی را هم ياد گرفته باشيم. بعد هم آن ها، آن عده ای که اين نامه را نوشته اند، معتقدند که آمريکا مصدق را برداشت و شاه را آورد و معتقدندکه مردم شاه را برداشتند. اين هم بد و بيراه گفتنی به گذشته ما نيست. اما برای من اصلا هيچ کدام از اين ها به اندازه ی اين واقعيت اهميت ندارد که عده ای آمريکايي از دولتی که امکان دارد برود و سر مردم ايران بمب بريزد می خواهند که اين کار را نکند، يا عليه هر کجايي در اين جهان جنگ نکند. برای من همين کافی بود که زير آن خواست را امضا کنم. البته اگر من نامه ای بنويسم طور ديگری خواهد بود. حتما لحنش مهربان تر و مودبانه تر خواهد بود، حتما در آن می نويسم که: درست است که انقلاب پنجاه و هفت ايران مال مردم بود اما آن را از دستشان در آوردند، و دولت دموکرات آمريکا کمک کرد تا اين کار انجام شود. می نويسم که اگر جنگ عملی خلاف حقوق بشر است سکوت درباره اعمال ديگری هم که در سرزمين ما اتفاق می افتد عملی خلاف حقوق بشر است و دموکرات ها هميشه سکوت کرده اند و چرا؟ و خيلی چيزهای ديگر خواهم نوشت که ممکن است صد و هشتاد درجه با نوشته های اين ها تفاوت داشته باشد اما حتما و حتما زير آن خواهم نوشت «خواهش می کنم جنگ نکنيد.» چون اعتقاد دارم که جنگ کثيف ترين، زشت ترين، غيرانسانی ترين و قابل رد ترين چيزی است که از ابتدای خلقت تا کنون وجود داشته است. و با همين اعتقاد است که می توانم با هر کسی که جنگ را منع کند، حتی اگر دشمنم باشد، در منع کردن جنگ، موافق باشم.

 و دوست عزيزم اگر ما در گفتن «جنگ نکنيد!» با همه ی موافقين و مخالفين خودمان همصدا نشويم بشر هرگز روی اين سعادت را نخواهد ديد که به جای جنگ راه حل های انسانی برای خود پيدا کند.

دوستم شروع کرد به حرف زدن، دوباره مثل هميشه با هيجان حرف می زد. خوشحال بودم که رنگ غمگينی ديگر بر چهره ی مهربانش نيست و حداقل می داند که من چرا آن نامه را امضا کرده ام.

 

جمعه 28 بهمن ماه 1384 ـ 17 نوامبر 2006

 

 

قصه

شعر

مقاله

يادداشت

 نگاه يک زن

مطالب   ديداری

مطالب  شنيداری

نامه های سرگشاده

کتاب های در اينترنت

کتاب های منتشر شده

کتاب های در دست انتشار

********

  شرح حال

آلبوم عکس

جستجو

 تماس

English Section