|
عطر ايران
سه سالی بود که از ايران خداحافظی
کرده و در تبعيد زندگی می کردم ـ با اين شانس که تبعيدگاهم را خودم انتخاب کرده
بودم. تا کسی تبعيدی نباشد نمی فهمد تبعيد يعنی چه. شباهتی به سفرندارد، حتی
شبيه به سفرهای بلندی که به سرزمين های دور از وطن می کنيم هم نيست، شباهتی حتی
به مهاجرت و مقيم شدن دايمی در سرزمينی غريبه هم ندارد. تبعيد فقط شبيه خودش
است.در اين بی شباهتی اما يک حسن وجود دارد و آن هم اين
که شبيه زندان نيست!
در تبعيد ممکن است گذارت به جايي
بيافتد که در آن بتوانی آزادانه بگويي و بنويسی و زندگی کنی. اما در اين احوال
هم تو شبيه به کسی هستی که در خيابانی زيبا، يا پارکی بهاری، و يا بنايي
باستانی گم شده باشد. و فشار گم شدن چندان سنگين است که هيچ چيزی جز خود گمشدگی
را نمی بينی.
من گمشده ای بودم در لندن، شهری
که هميشه دوستش داشته بودم و اکنون تبعيدگاهم شده بود. سه سال بود که در آن
تبعيدگاه نفس می کشيدم، در پارک های زيبايش می دويدم، در خيابان های انباشته از
جمعيتش راه می رفتم، کار می کردم، زندگی می کردم، اما اين واقعيت از يادم نمی
رفت که من گمشده ام ـ گمشده ای نه عاقل و بالغ و راه و چاه دان، نه، کودک گمشده
ای بودم که تنها نام مادرش را می داند و بس. و من تنها زير لب زمزمه می کردم:
ايران!
و سه سال بود که ايران، با هر
آنچه که در آن بود، حايلی می شد بين من و هر آنچه زيبايي و زندگی بود و بوی
آزادی می داد. و اين وضعيت روز به روز رنجورترم می کرد.
من به طور کلی سرشتی شاد دارم؛ از
نق زدن بدم می آيد؛ زانوی غم بغل زدن و زمين و زمان را ناسزا گفتن و يا حتی
مقصر دانستن خود يا ديگری را دوست ندارم. حتی وقتی تاوان حساسيت هايم را با
«ديپرشن» (فارسی اش چيست؟ افسردگی؟ نه، بالاتر از اين حرف هاست) که مثل بختک
بر سرم می افتد می پردازم. به نيروی همين سرشت شادمانه است که خود را به سرعت
از شر اين حالت مزاحم خلاص می کنم. در آن روزهای سه سال نخست تبعيد هم همين کار
را ـ که چندان راحت نبود ـ انجام می دادم.
تا به آن عيدی رسيدم که زندگی ام
را تغيير داد. روز اول عيد بود و من مثل روزهای عادی ديگر از کار برمی گشتم.
خسته و بی حوصله صندوق پست را باز کردم تا نامه هايم را بردارم. در ميان نامه
های سفيد معمولی و نامه های کاهی رنگ اداری، و دو نامه ای که با حاشيه ی رنگی
شان آمدنی از راه دور را نويد می دادند، پاکتی سبز رنگ ديدم. سبزی خوشرنگ و
بهاری. تمبر نداشت اما روی آن به انگليسی نام مرا نوشته بودند. نامه ها را به
خانه بردم و آن نامه را اول از همه باز کردم. نامه ای ماشين شده و بی امضا بود
و با اين متن نوشته شده به فارسی: «هر کجا که باشم آنجا آلمان است. چون من
فرهنگ آلمان را با خود دارم. »
چه کسی اين نامه را برايم فرستاده
بود؟ چه کسی بود که می دانست من «توماس مان» را دوست دارم و بارها و بارها به
تبعيدی بودن او فکر کرده ام، و اين کلام بی نظير او را که «هر کجا که باشم آنجا
آلمان است چون من فرهنگ آلمان را با خود دارم» در سخنرانی ها و برخی نوشته هايم
تکرار کرده ام؟ ـ کلامی که در تبعيذ گفته بود، آن هم درست وقتی که شنيده بود
حکومت هيتلری تابعيت سرزمينش را از او گرفته است. و حالا دوستی، حتما دوستی،
اين کلام را مقابلم گذاشته بود تا به من بگويد که...
راستی چه می خواست به من بگويد؟
لابد می خواست بگويد که تو هنوز به عمق اين جمله فکر نکرده ای. لابد اگر چنين
کرده بودم اين همه غمگين نبودم. اين کدام دوست بود که می دانست من غمگين هستم؟
من که نمی گذارم حتی نزديکترين افراد خانواده و دوستانم غمگينی ام را ببنيند و
بدانند؟
هرگز ندانستم که فرستنده نامه چه
کسی بود، اما هر که بود نامه اش زندگی مرا تغيير داد؛ دريافتم آنچه که ما را از
سرزمين مان جدا می کند، جدايي از فرهنگ روييده در آن سرزمين است و نه دوری
فيزيکی از آن. پس از آن خيلی کوشيدم تا عاقبت خودم را پيدا کردم و از تبعيدگاهم
بيرون آمدم و در زمين جاری شدم. سعی کردم بيشتر بنويسم و بيشتر با ايران و با
فرهنگ ايران باشم، سعی کردم همزادهايم، هموطنانم، را بهتر بشناسم. سعی کردم از
شعار خالی شوم و به واقعيت هايي که در وجود آن مردم است بيشتر برسم. سعی کردم،
سعی می کردم و سعی می کنم. و ايران هميشه کنارم و روبرويم ايستاده بود و
ايستاده است ـ با همه ی آنچه هايي که در درونش قرار دارند؛ و با همه ی آن
مجموعه ای که می تواند سرزمين من باشد.
و
امسال هم، چند روز به عيد نوروز مانده، در کنار همه ی «ايميل» هاي تبريک و
محبت که دريافت کردم يک ايميل مرا به اوج شادمانی و آرامش رساند. دوستی
ناديده برايم از واشنگتن نوشته بود: «سال نو را به شما، که برای من بوی عطر
ايران را می دهید، تبريک می گويم.»
پس مثل اين که بالاخره توانسته ام
عطر ايران را بر جانم بنشانم. و اين موهبت را از کجا يافته ام؟ حتماً نه از
سال هايی که در تبعيد زندگی کرده ام، نه از سال هايی که دور از عزيزانم بوده ام
و در مرگ پدر و مادر و برادر و دوست و فاميل به تنهايي اشک ريخته ام، نه از
سفره هفت سينی که برای پيدا کردن برخی از سين هايش ده ها مغازه را گشته ام،
نه از چهارشنبه هايي که به جای بوته از روی شمع پريده ام و با بالشم از يادها و
خاطره های کودکی ام گفته ام، و نه حتی از آن خاطر که ـ به عنوان يک نويسنده ـ
سال ها از ايران و ايرانی نوشته ام. نه. اين موهبت از آنجا بدستم افتاده که به
کشف فرهنگ ايران رسيده ام؛ فرهنگی که گوهر آن شادمانی و راستی و عشق به انسان و
طبيعت است.
و شايد به همين دليل است که امروز
می توانم به يقين بگويم که: اگر ما بايد روزی به آزادی و آسايش برسيم، تنها
راهمان آشنايی و آشتی با فرهنگ زيبای ايران است که آشتی و عشق به انسان و مهر
به طبيعت در آن موج می زند.
جمعه 4 فروردين ماه 1385 ـ
24 مارچ 2006
|