|
هيچ
فراقی زيبا نيست
نمی دانم که سفر به واشنگتن و
شرکت در کنفرانس بررسی «نقش رسانه ها» برای دیگران چگونه بود اما برای من یکی
از سفرهای پرباری بود که داشته ام؛ هم بخاطر معرفی بیشتر کمیته نجات پاسارگاد،
که در حال حاضر از حرف های اول و اساسی زندگی من شده است، هم به دلیل آشنایان
تازه ای که پیدا کردم و هم به خاطر
دیدار برخی از دوستانی که
سالیان سال ندیده بودم شان. دیدار این دوستان، که برخی شان از سخنران ها هم
نبودند و به دلیلی به آنجا آمده و يا مقیم آنجا شده بودند، به من نیرویی شگرف
بخشید.
من فرهنگ خودمان را به دو قسمت
تقسیم می کنم؛ بخشی که از یادهای مردمان رفته و فراموش شده و بخشی که به دلیل
تکرار و به دلیل حمایت و پاسداری حکومت ها زنده و حاضر مانده است. من این
نیمه ی آشکار فرهنگ مان را کمتر دوست دارم و بیشتر به آن نیمه پنهان فرهنگ مان
دل بسته ام. آنچه را که دوست دارم از شادمانی و روشنی و مهر بر گرفته شده و آن
را که دوست ندارم از اندوه و تاریکی و خشم و نفرت است.
به خوبی می شود دریافت که منظورم
از شادمانی چيزی همچون «الکی خوشی» نیست، چون انسان هوشیار و عاقل و بالغ نمی
تواند الکی خوش باشد و اندوه ناشی از مصیبت هایی را که بر سراو رفته و می رود
درک نکند. در اينجا من از ریشه هایی که این فرهنگ بر آن استوار است سخن می
گویم. مثلاً، در رویارویی با مشکلات، از آنجا که نیمه ی پنهان فرهنگ ما بر خرد
استوار است، مردم صاحب آن نيز همیشه به دنیال راه حل های خردپذير مشکلات اند تا
بتوانند از بدیختی هایی که چون آوار بر سرشان آمده فرار کنند. اما نیمه ی آشکار
فرهنگ ما اولین راه حل را در بستن خود به زنجیرهای توسل می جوید. يا، در گستره
ی فرهنگ پنهان مان، غرور ما به داشته های ما است و، در نیمه آشکار مان، غرورمان
رو به نداشته هامان دارد. تفاوت های این دو فرهنگ در همه چیز بچشم می خورد؛ اما
من در این جا می خواهم فقط به یکی از آن ها اشاره ای کنم ـ آنچه که «فراق و
وصل» نام دارد. البته نگاهم به این دو واژه و مفهوم آن ها، نه تنها به محتوای
خاص آنها بلکه به محتوای عام آنها نیزهست؛ یعنی فراق را به عنوان دوری و پرهیز
و فرار از رسیدن و وصل را نزدیکی و ارتباط و دیدار یکدیگر می بینم.
در فرهنگ آشکار ما فراق ارزشی
والا دارد. شعرا و نویسندگان و فلاسفه از اهمیت آن گفته اند. و حتی برای آن
لذتی قایل شده اند که در وصل نیست. و وصل را چیزی بیهوده و پایان همه ی امیدها
و روابط می دانند.
چنین است که زندگی ما، در شکل
خصوصی آن، تبديل شده به نشستن و گریه کردن برای محبوب، از دیدار او گریختن، و
به وصل نرسیدن و «ای خدا این وصل را آسان مکن!» و حتی از گفتگو با محبوب می
گریزیم چون نوعی وصل بشمار می آيد و ممکن است که ما را به او نزدیک کند. روی
نهان کردن خوب است برای این که اگر روی آشکار کنی وصل اتفاق افتاده و محبوب می
رود؛ سخن نامطبوع گفتن خوب است چرا که اگر سخن مطبوع بگویی دست یافتنی شده ای.
خلاصه همه ی نشانه های جدایی و فراق را از لوازم عشق می دانیم. یعنی چیزهایی که
در روانشناسی امروز به آن خودآزاری و بیماری می گویند.
ما در فرهنگ مان کمتر شاعری داریم
که محبوبش را واقعاً دوست داشته باشد. شاعرانمان اکثرا در حال سوز و گداز هستند
و دنبال محبوبی اند که ناز می کند و فرار می کند و بی اعتنایی می کند و جواب
نمی دهد؛ چنين محبوبی را می جويند تا در فراق او بر سر و سینه بزنند و بسوزند و
بسازند و « لذت فراق» را بچشند.
در زندگی اجتماعی هم وقتی به کسی
بر می خوریم که مهربان است و بزرگوار و راحت و راستگو فکر می کنیم که به درد
خور نیست و می گردیم تا کسانی را پیدا کنیم که سخت باشند و پردردسر و پر ابهام
ـ تا برای رسیدن به آن ها خودمان را هلاک کنیم و «لذت فراق» را بچشیم. ما
دیکتاتور بالا نشین غیر قابل دسترسی و توی سرمان بزن را دوست داریم و حاکم
منتخب دموکرات خواستار آزادی و آسایش و همراهی را بی عرضه و احمق می دانیم.
و چنین است که ما چهار تا مثلا
سیاستمدار نداریم که مثل کشورهای غربی بیایند و بگویند که: «من خودم را
کاندیدای رهبری می کنم؛» چون به مجرد گفتن این حرف چوب و چماق بلند می کنیم که
بزنیم توی سرشان چون قابل دسترسی شده اند. چقدر این جمله را شنیده اید که: «طرف
خیلی سیاستمدار پاکی است و یک بار هم نشده که وارد امور سیاسی شود»؟ چرا هیچوقت
از خودمان نپرسیده ایم که به چه درد می خورد سیاستمداری که وارد کارهای سیاسی
نشود؟
حتی در بیان روزمره هم مرتب می
گوییم: دوری و دوستی! و بی توجه هستیم که دوستی و دوری متضاد هم اند. ما باید
که با هم ارتباط مرتب داشته باشیم تا بگوییم که دوست هستیم؛ و چنین است که
انزوا (همان که ما به عنوان گوشه گیری از آن نام می بریم و این هم در فرهنگ های
پیشرفته به عنوان یک بیماری به حساب می آید) برای ما از صفات والا است. می
گوئيم: «طرف انسانی وارسته و گوشه گیر است.» یعنی که اگر میان جمع باشی ارج و
قربت کم می شود.
ما هنوز، پس از بیست و هفت سال،
در شعرها و مقاله ها و گفتگوهای روزمره خود از درد غربت می گوییم و می نویسم و
چقدر برای نوشتن و گفتن این چیزها مایه می گذاریم اما نمی گوییم که غربت و فراق
چقدر زشت و بد است و هیچ لذتی ندارد و زيبایی در رسیدن و وصل است؛ و اگر بدانیم
که این وصل چقدر زیباست برای رسیدن به آن تلاش می کنیم. و آن فکر بیهوده را که
می گوید «فراق خوب است چون در آن شوق وصال است و وصال خوب نیست چون در آن ترس
فراق است»، به دور می ريزيم.
باری، در این سفر، دوباره و چند
باره دریافتم که اصلا فراق را دوست ندارم؛ دریافتم که جز مرگ ـ که فراقی است
بيرون از اختيار ما ـ هیچ فراقی زیبا نیست، هیچ دوری زیبا و سازنده نیست. هر
چه هست نزدیکی است. انزوا ما را می پوساند چه در زمینه های اجتماعی و چه در
زمینه های شخصی؛ دریافتم که من دوست تر دارم با کسانی باشم که همدیگر را مدام
می بینیم. منظورم نه لزوما دیدارهای مرتب و حضوری است، نه، منظورم دیداری است
که همه ی این وسایل ارتباط جمعی امکان آن را میسر کرده اند.
دیدم که حوصله دوری و دوستی را
ندارم. دوست باید به تو نزدیک باشد؛ حتی اگر که فاصله های جغرافیایی تو را از
او دور کرده باشد. دریافتم که باید برای دیدار ها تلاش کرد و برای وصل ها. ما
باید یاد بگیریم که از وصل ها و دیدار ها بگوییم و بنویسم، نه از دوری ها و
جداماندگی ها که پایه های بی خبری و فراموشی اند.
جمعه 5 خرداد ماه 1385 ـ
26 ماه مه 2006
|