|
ماه خانم!
گوشی تلفن را که گذاشتم زمين نفس
عميقی کشيدم و ياد تو افتادم ماه خانم! و دلم برايت تنگ شد. يک ساعت کلنجار
رفته بودم تا دوست قديمی و عزيزی را قانع کنم که نمی توانم دعوتش را برای
سخنرانی قبول کنم. گفتم آمادگی ندارم، گفتم از هواپيما می ترسم، گفتم گرفتار
کارهای پاسارگاد هستم، همه را هم راست گفتم اما يک چيز را نگفتم و آن اين که از
حرف زدن مقابل جمع بدم می آيد. از اين که بنشينم آن بالا و هی حرف بزنم، هی حرف
بزنم بدم می آيد.
هر بار که اين را به کسی گفته ام
با ناباوری گفته : «پس تو چطوری هفته ای يکی دو بار می نشينی مقابل دوربين و يک
ساعت حرف می زنی؟» چه بگويم
بهشان؟
و تازه اگر بگويم
آيا می توانم قانع شان کنم؟ همه که مثل تو نيستند که با اشاره ای حرف آدم را
بفهمند. وقتی به تو گفتم که از حرف زدن مقابل جمع بدم می آيد تو اصلا تعجب
نکردی فقط لبخند زدی. يادت می آيد ماه خانم؟ پشت فرمان بودی و داشتيم از
خيابانی که ناقوس آزادی در آن است می گذشتيم. برگشتی و نگاهم کردی. لبخندت مثل
همدردی بود. بهت گفتم: پشت دوربين راحتم. فکر می کنم که فقط دارم با يک نفر
حرف می زنم، يا فکر می کنم که آنقدر مخاطبين زياد هستند که نمی توانم همه شان
را ببنم، اما وقتی در يک سالن دارم حرف می زنم همه را می بينم. حتی می توانم
صداهايشان را بشنوم. مشکل من اين است که صداها را می شنوم. باز برگشتی و به من
نگاه کردی و گفتی: «چه سخت.»
گفتم: «آره خيلی سخت است؛ خيلی.»
چقدر حرف زدن با تو راحت است ماه خانم! از همه چيز می شود با تو گفت؛ از همه
چيز؛ بی آن که از قضاوت های الکی و دوستانه و غير دوستانه ترسيد.
امروز گوشی تلفن را که گذاشتم ياد
همان سخنرانی ی افتادم که تو هم برای شنيدنش آمده بودی. نمی دانم چرا آن روز
بيشتر از هميشه نگاه ها را می ديدم و صداها را می شنيدم. هنوز پنج دقيقه از حرف
زدنم نگذشته بود که آن مرد عظيم الجثه ی مدافع حقوق زنان با نگاهش حمله کرد
روی گردن و سينه من. داشتم له می شدم. تا از نگاهش در رفتم يک خانم حمله کرد.
می خواست به زور کتم را از تنم درآورد و مارکش را ببيند. يادت می آيد چه کسی را
می گويم؟ همان خانمی که پست مهمی در يک سازمان خيريه داشت. برگشت که با کنار
دستی اش روی مارک کتم شرط بندی کند که از دست او هم در رفتم و افتادم گير
جوانکی که می خواست بداند که وقتی سن او را داشتم چه شکلی بودم. همان که تازه
از ايران آمده بود و با همه جر و بحث می کرد. حتما يادت می آيد. باز با جوان ها
راحت ترم. فکر هاشان معصوم تر است و نگاهشان آرام تر.
مرد عظيم الجثه پريد وسط. و زن به
بغل دستی اش گفت: ديدی گفتم. و تازه ديدم يکی ديگر هم دارد از ته سالن می دود
جلو. دفترچه ام را بستم. مگر چه می شد؟ فوقش می گفتند که: «ديدی طرف وسط
سخنرانی ول کرد و رفت.» و دنبالش هر چه که دلشان خواست...
ماه خانم، اين را بهت نگفتم اما
وقتی داشتم دفترم را می بستم چشمانم به تو افتاد؛ لبخندی بر لب هايت بود و
صدايت را می شنيدم که می گفتی: «خب در دوران مشروطيت وقتی.... چی؟» گفتم: «در
دوران مشروطيت وقتی زنان...» و ديگر تا آخر جمع به تو نگاه کردم و برای تو حرف
زدم. چقدر پس از آن راحت بودم. هيچوقت آن همه راحت حرف نزده بودم.
ماه خانم دلم برايت خيلی تنگ شده. دارد هشت ماه می شود که تو را نديده ام. اما
شايد ندانی که خيلی از روزها تو را می بينم. هميشه تو ی آن کافه نزديک به
ناقوس آزادی نشسته ايم؛ من حرف می زنم و تو دست هايت را گذاشته ای زير چانه ات،
لبخند می زنی، و با چشمان قهوه ای ات مرا نگاه می کنی. نگاهت هميشه آبی آبی
است. انگار از دل آب بيرون آمده باشد؛ آبی و زلال.
وقتی با تو هستم، وقتی اين نگاه
آبی رو به من است, می توانم از همه چيز بگويم، می توانم حتی از زندان بگويم بی
آن که دردم بيايد و يا شب خواب بد بببنم.
ماه خانم، دارم فکر می کنم کاش
ناقوس آزادی بود و تو و ....
کاش….
جمعه 30 دی ماه 1384 ـ 20 ژانويه
2006
|