از مقالات شکوه ميرزادگی

 

========================================================

 

سرشت بيابانی ما!

 

تا وقتی که همسايه ی دیوار به دیوار خانه ی کودکی من گربه ای را به دار نکشیده بود من تصوری از کلمه «تمدن» نداشتم. شاید اين واژه به گوشم خورده بود، اما در ذهنم هيچ معناي خاصی از آن وجود نداشت. همسایه ما مهندس ساختمان بود، خودش و همسرش در اروپا درس خوانده بودند، سر و ریخت خود و بچه ها و خانه شان نیز کاملا اروپایی بود و هر وقت هم که به خانه ما آمده بودند مادرم گفته بود: «خوشم می آيد که آداب معاشرت می دانند.» اما آن روز تعطیل، سر ميز ناهار بودیم که از صدای ضجه ی هراس انگیزی که معلوم نبود از حلقوم انسان است يا حیوان همه از جا پريده و به بالکنی که از آنجا می شد اطراف را دید رفتیم. و خیلی طول نکشید که ديديم گربه پسر همسایه به درخت خانه شان آویزان است و آقای مهندس در حالی که دست پسر ده ساله وحشت زده اش را گرفته فاتحانه به منظره نگاه می کند. شاید مادرم از صدای گريه من متوجه حضور بچه ها شد و به سرعت ما را به داخل خانه کشاند. آن روز سر و صداها خیلی زود، و با رفتن پدر به خانه ی همسايه، خاموش شد. پدر با چهره ای درهم به خانه برگشت و گفت: «گویا پسرک مراقب نبوده و گربه اش يکی از ماهی ها را خورده و جناب مهندس  برای  تنبیه پسرک گربه او را به دار زده است.» و بعد هم سر به زير انداخت و با صدایی که بغضی در آن خفته بود گفت: «نمی دانم کی ما ملت متمدن می شویم.»

در آن شب اولين چیزی که دریافتم، بدون این که هنوز معنای لغوی يا مفهومی کلمه ی متمدن را  بدانم، این بود که همسايه ديوار به ديوار ما مرد متمدنی نيست و بعد هم به طور کلی ما ملتی متمدن نیستیم. دریافت این مساله برای من بچه ی هفت هشت ساله چندان مشکل نبود. کافی بود به اين فکر کنم که آدم خشنی که می تواند با بچه و با حیوانی آن رفتار را بکند متمدن نيست ـ حتی اگر تحصیل کرده و فرنگ رفته باشد؛ حتی اگر خانه ای با مبلمان ايتالیایی داشته باشد؛ و لباس هایی فرانسوی بپوشد؛ و حتی اگر بلد باشد چگونه قاشق و چنگال دستش بگیرد و گوشت را چگونه با کارد ببرد.

ولی اين که چرا ما ملتی متمدن نيستیم شد دغدغه ی ذهنی آن روزهای من. و تنها یکی دو سال بعد، وقتی در کتاب های درسی خوانديم که اتفاقاً ما ملتی هستیم با تمدن و فرهنگی چندهزار ساله، و معلمين مان، یکی پس از دیگری، برایمان گفتند که ما از دامن چه فرهنگ و تمدن بزرگی برخاسته ایم، و  وقتی پدرم برايم توضيح داد که ريشه لغوی تمدن و متمدن و مدنيت در واژه «مدينه» ـ به معنای «شهر» ـ است و ما ـ در  آن دوران ها که بيشتر دنیا حتی ساکن دهکده هم نبوده اند ـ زندگی شهری داشته و متمدن بوده ايم، خیالم راحت شد. حرف آن روز پدرم را گذاشتم به حساب حال بدی که آن شب از دست همسایه مان پيدا کرده بود و نفس راحتی کشیدم و از ته دل باور کردم که ما ملتی متمدن هستیم.

اما چند سال بعد اين رويای زيبا به کابوس تبديل شد. از دو ماه مانده به بهمن 57 که هیجان زده برای دیدار انقلاب به سرزمینم باز گشتم - و در همان لحظه ی نخست خروج از در فرودگاه ديدم دختر شيرین  و سه ساله يکی از قوم و خويش ها توی صورتم  نگاه می کند و تک زبانی چیزهایی می گويد که نمی فهمم. و وقتی سئوال کردم، پير و جوان، با شوری انقلابی و غروری شادمانه، توضيح دادند که بچه دارد شعار می دهد؛ و  «مرگ بر...» های آن کودک بی خبر و بی گناه را برایم تکرار کردند -  و تا ده ماه بعد که در همان فرودگاه، با محبوب ترین سرزمین جهانم خدا خافظی کردم، و بر سر و دست پدری بوسه زدم که در چشمانش گرد وداعی هميشگی نشسته بود، هر روز و هر ساعت پرده ای تازه از چهره ی ما «ملت با فرهنگ و متمدن» کنار رفت و حسرت و آرزویی را بر جانم نشاند که در پرسش پدرم شنيده و سال ها درکش نکرده بودم: «پس ما کی متمدن می شويم؟»

البته در این که ما فرهنگ و تمدن مان از هزاران سال پيش شروع شده نمی شود تردید کرد. بگذریم که بر سر تعداد سال هايش گاهی دعوا هم می شود که از دو هزار و پانصد سال  پيش شروع کنیم يا هفت هزار سال پيش؛ و اخیرا هم عده ای از سرمداران جمهوری اسلامی معتقدند که اصلا تمدن و فرهنگ ما از 1400 سال پيش شروع شده و پيش از آمدن اعراب مسلمان به کشورمان ما مردمی وحشی بوده ايم. اما بهر حال کمتر کسی از اهل فن دنیای تاریخ و جامعه شناسی در این که ما از صدها سال پيش متمدن شده ایم و صاحب فرهنگی درخشان بوده ایم تردید دارد.  در اين ميان، نکته ای که به باور من اهمیت دارد این است که آیا اکنون، در سال های اولیه قرن بیست و یکم ما می توانیم مدعی باشیم که همچنان ملتی متمدن و با فرهنگ هستیم؟

طبيعی است که هیچ جامعه ای در دنیا يافت نمی شود که صاحب فرهنگ نباشد. اما می شود در ارتباط با پيشرفته بودن يا عقب مانده بودن اين فرهنگ سخن گفت. من بارها اين اعتقاد را گفته و نوشته ام که گمان می کنم در جایی از تاريخ مان «حافظه ی فرهنگی» ما را پاک کرده اند. يعنی ما اکنون صاحب فرهنگی هستیم کج و معوج و آشفته. سير تحول ما در دانش و ادب و معرفت و تعلیم تربیت و علم، يعنی هر آن چه هایی که يک فرهنگ سالم را می سازند، در جایی کُند شده است. ما جایی عقب مانده ایم. دانش امروزی نداریم، تعلیم و تربیت مان را قرن ها آموزش های ايستای مذهبی فرسوده کرده اند و فرهنگ دوران بزرگی ما، که باید در گوهر خود مرتب نو و تازه می شد، در جایی تنبل و ديرجنب شده است. اين از فرهنگ مان. اما تکليف تمدنمان چه می شود؟

می شود پرسيد مگر نه اينکه اولین  و ساده ترین تعریف تمدن «شهر نشینی» است؟ و مگر نه اینکه ما اکنون همانگونه شهر نشین هستیم که اروپاییان و آمریکاییان و ديگر کشورهای پيشرفته. کسانی که می روند به تهران و باز می گردند می گویند «بايد بروی و ببنیی؛ ساختمان و ماشین و آدم در شهر می لولند، بزرگراه ها دست کمی از این جا ندارند و آسمانخراش ها ده تا و بيست تا نيستند، و ...» پس چرا فکر می کنم که ما هنوز متمدن نيستیم؟ پاسخ من روشن است: تمدن اگرچه معادل شهرنشينی است اما شهرنشينی با خود فرهنگی را بايد داشته باشد که ما را به شهرنشينی خو دهد و شهرنشين مان کند. چرا که تمدن خوی شهری پيدا کردن است و نه فقط شهری شدن.

در واقع ما شهرنشين شده ايم اما شهری نشده ايم؛ يعنی، هنوز به شهری بودن مان عادت نکرده ایم. مثل آن همسایه ی خانه ی کودکی من هستيم: خانه هایمان با خانه های آمریکایی ها فرقی ندارد، اشیای برقی و مکانیکی و الکترونیکی مان با ژاپنی ها فرقی ندارد، لباس هایمان از اروپاییان کم ندارد، خیلی هامان در دانشگاه های مهم دنیای پيشرفته درس خوانده ایم، به زبان يا زبان های مختلف دنیا تکلم می کنیم، با ابزار و آلات پيشرفته صنعتی کار می کنیم و خلاصه چیزی از شهر نشینی، به معنای شهرنشینی این زمانه، کم نداريم. داشته ايم و توانسته ايم: نفت از زمین درآورده ايم،  فروخته ايم و با پولش ابزار و ادوات و کامپیوتر و، حالا هم موشک و بمب، خریده ایم و شهرها و خانه ها و انبارهایمان را پر کرده ایم از ابزار شهر نشینی.

اما آیا ملتی پيدا می شود که بتواند با فروش نفت و مس و اورانیوم و هزاران منبع دیگر طبیعی خود سرشت و خوی شهر نشینی را هم بخرد و به آن مجهز شود تا بتواند بگوید «ما متمدن شده ایم»؟  نه! در صد بزرگی از ما هنوز سرشتی شهری پيدا نکرده ایم. هنوز در دوران قبل از شهرنشینی زندگی می کنیم و فقط سر و ريخت خودمان و در واقع ظاهر خودمان را شهرنشین کرده ایم. اکثر ما هنوز همان خوی بيابانی را داريم که قبل از شهری شدن مان (در صدها سال پيش) داشتیم.

اين البته ارتباطی با اين که ما کجا زاده شده ایم ندارد چه بسا کسی که جد اندر جد در شهری بزرگ زيسته و خوی شهری ندارد و  متمدن نيست و کسی در دهکده  ای کوچک به دنیا آمده و چنان به درک و جهان بينی امروزی رسیده که متمدن و پيشرفته  است.

راستی نکند که خوی شهرنشینی را هم در جایی از تاريخمان  از دست داده ايم و يا آن را از ما گرفته اند؟ همان جا که سهم بزرگی از فرهنگ مان را از ذهنمان پاک کرده اند؟ نمی دانم؛ اما احتمال می دهم چنين باشد. فردوسی را که می خوانم می بينم که «شهر» و «شهری» دو واژه محبوب او هستند برای تصویر زمانه ی کهنی که از آن می گوید.

خیلی سخت است؛ اما باید قبول کنیم که ما اکنون سرشتی بيابانی داريم.  بسياری از جلوه های اين سرشت بيابانی روشن و گویا هستند و مثل داغ هایی بر چهره تمدن ما نشسته اند: قصاص می کنیم و روشن است که قصاص کردن يکی از عادت های بیابانی بودن است؛ سنگسار می کنیم و می دانیم يکی از عادات بيابانی بودن سنگ بر سر مجرم انداختن است؛ به اجبار کيسه ای بر سر زنان می کشيم، بچه را با قلدری از مادری که ضعیفه اش می دانیم می گیريم و بچه ی نه ساله ای را به مرد بالغی می بخشیم و به پسر چهارده ساله ای مسئوليت شوهری می دهیم؛ کسی را که به مذهب ما نيست کثيف می دانیم و او را با خانه اش آتش می زنیم. در عزا قمه می زنیم و لبخند زنان خون می پراکنیم و سنج و طبل می زنیم و در عروسی و شادمانی گوسفند سر می بریم و کنارش هلهله می کشیم.

خیلی هامان قبول کرده ايم که اينها همه جلوه های سرشتی بيابانی است. قبول کرده ايم زيرا اينها همه نمودهای خشن و بارز سرشت بيابانی اند. اما چند در صد مان اين را هم قبول کرده ايم که اگر به آزادی بيان و عقيده و مرام ديگران باور نداشته باشیم باز هم صاحب سرشتی بيابانی هستیم؟ کدام ما اگر سلطنت طلب هستیم از صمیم قلب می پذيریم که یکی هم می تواند جمهوری خواه  باشد و به خواست او احترام بگذاریم؟ يا یکی برخلاف ما سلطنت طلب باشد و به صداقت او باور داشته باشیم؟ چند در صدمان اگر حکومتی در دستمان باشد رضایت می دهیم که سوسیاليست ها هم نفس بکشند، يا معتقدان مذاهب مختلف بتوانند برای خودشان کليسا و مسجد و کنشت داشته باشند و برای شيوه سخن گفتن با خدایشان از ما اجازه نگیرند.

ما هرکه را چون ما فکر نمی کند بلافاصله به دزد بودن، جانی بودن، مزدور بودن و خائن بودن، و هر چه بدتر ديگر که به ذهنمان برسد محکوم می کنیم و پس از يک «دادگاه صحرایی» فوری او را در بيابان ذهنی خودمان به دار می کشیم، يا گردن می زنیم. گاهی هم همه ی این اتهامات را در کلماتی ادیبانه و عالمانه و حتی عارفانه بيان می کنيم و، به قولی، «پنبه طرف را می زنیم» غافل از آن که هر اتهام(يا پنبه زنی) بدون سند و مدرک، که آبرو و شخصیت و اعتبار اجتماعی و يا حتی خصوصی کسی را مخدوش کند، تنها از سرشتی بيابانی برمی خیزد و بس.

به آرشیو روزنامه ها و سايت های همین بيست و شش هفت سال گذشته نگاهی کنید: بيست و چند سال است که هر کسی هر نامه ی سرگشاده و فراخوانی را امضا کرده چوب سرشت بيابانی مان را خورده است ـ هم از صاحبان زور و ظلم و بی عدالتی (که تعجبی ندارد) و هم از دوست و آشنایی که خود را متمدن می داند و  مدافع حقوق بشر. يک وقت می گويند: «چرا از  فلان زندانی که زمانی با جمهوری اسلامی کار می کرده دفاع کرده ای؟»، يک وقت می گویند: «چرا از فلان اعدامی که فاحشه بودنش ثابت شده حمایت می کنی؟»، گاه می گویند: «چرا نامه مخالفت با جنگ را همراه با کسانی امضا کرده ای که طرفدار سلطنت هستند؟»، و  گاه می گویند: «چرا با جمهوری خواهانی فراخوان داده ای که حاضر به اتحاد نیستند؟»، یک وقت هم می گویند: «چرا از حقوق همجنس گرايان حمايت می کنی؟» و کار به جایی رسیده که اگر برای حفظ آثار باستانی هم، که در کلام آنها «تير و تخته و سنگی» بيش نيست،  اعلامیه ای بنويسی ملامتت می کنند و جماعتی ديگر معترضت هستد که: «چرا با کسانی که به کوروش بزرگ اهانت کردند با نرمش حرف می زنی؟» و این چراها و اعتراض ها همان گونه مطرح می شوند که وقتی دادستانی در دادگاه  با يک مجرم روبرو می شود.

و  اين جاست که همه ی عوارض شخصی و اجتماعی این «متمدن نبودن» يک طرف قرار می گيرند و اثری که بر روندهای تحولات سياسی ما می گذارد طرف ديگر.

به گمان من، جامعه ای که تمدن در آن نهادينه نشده و اصول شهری بودن در جان آدميانش رشد نکرده باشد جامعه ای آزاد و آزادي خواه نيست و آزادی در  آن نهادینه نشده است. و جامعه ای که آزادی را، در معنای عام آن و در پی پذيرش بی شرط و شروط همه ی حقوق انسانی، درک نمی کند و نمی شناسد و با آن خو ندارد جامعه ای شهری نيست حتی اگر در زيبانرين و مدرن ترين شهرهای دنيا ساکن باشد. و آشکار است که چنين جامعه ای نمی تواند به آنچه دموکراسی نام دارد و فرآورده نهایی آن شهرنشينی است برسد.

تنها در يک جامعه ی متمدن است که همه انسان ها حق زيستن، فکر کردن، عقيده و باور داشتن، و بیان و تبليغ  عقيده خويش را دارند، بدون آن که هراس از تغزير يا تهمت و اتهام داشته باشند. در چنین جامعه ای است که، اگر نه همه بلکه اکثريت، مردمان آن به جای زنده باد های الکی و بی ريشه و مرده باد هايي بی منطق انسانی، از حقوق انسان منتشر در سراسر جهان دفاع می کنند. و در چنين جوامع متمدنی است که حتی اگر حکومتی به قدرت هيتلر هم بياید عاقبت فرو می ريزد و رهبرش در بشکه ی اسيد گم می شود.

بيستم جولای 2006

shokoohmirzadegi@gmail.com

 

بازگشت به صفحه اصلی                                    بازگشت به فهرست مقالات

Photo by Shawn Morris-March 2006

 

خانه  شکوه ميرزادگی

فارسی   ـ    انگليسی

تماس

 

از نگاه يک زن

مقالات   -  شعرها

زندگینامه   -  آلبوم

 

پويشگران

اسماعيل نوری علا

سايت های ديگر

نامه های سرگشاده

کميته نجات پاسارگاد

برنامه های تلويزيونی