|
|
===================================================================== |
||
|
|
شکوه ميرزادگی
اهل خِـرد |
|
|
|
|
|||
|
|
|||
|
|
=====================================================================
صبح روز جهانی کوروش، صدای زنگ تلفن از خواب بيدارم کرد. تازه به سختی خوابم
برده بود. اینجا شب های آغاز خزان با نزديک شدن شب «هالويين» (شب بازگشت
مردگان) پر از سر و صدا است. ساعت را نگاه کردم: ده دقيقه به شش بود. فکر کردم
يکی از اعضای کميته اجرايي نجات پاسارگاد است که در اروپا، ايران، يا جايي که
وقتشان با ما فرق دارد کار يا خبری دارد. خانمی آمريکايي بود از نيويورک، اما
نه از افراد کميته نجات. خودش را پرستار يکی از خانه های سالمندان معرفی کرد و
گفت که آقای فلانی می خواهند که با شما صحبت کنند. گفتم بفرماييد. گفت ولی
خانواده شان نمی خواهند اسمشان در جايي آورده شود. ابتدا درست متوجه نشدم که
ايشان چه کسی است اما پس از چند لحظه صحبت ناگهان يادم آمدکه ايشان يکی از
اساتيد با اهميت تاريخ و باستانشناسی ما هستند و من شانس اين را داشته ام که
وقتی در ايران بودم کتاب هايشان را بخوانم. در دلم خوشحال شدم که هنوز زنده
اند. حتما حالا بايد بالای نود سال داشته باشند. اما صدايشان، با همه ی لرزشی
که داشت، جوان تر از نود ساله بود. پس از مقدماتی گفتند:
صدايشان داشت لرزه های پيری اش را از دست می داد و ذره ذره اوج می گرفت:
و به ناگهانی سکوت کردند. سکوت که طولانی شد فهميدم که بايد جوابی بدهم؛ گفتم:
حالا نوبت من بود که سکوت کنم. نمی فهميدم منظورشان چيست. و ايشان ادامه دادند:
فکر کردم استاد به خاطر کهولت سن مسايل هالوين آمريکايي ها را با مسايل خودمان
درآميخته اند و يا می خواهند بگويند که هالوين هم، مثل کريسمس، از فرهنگ ايرانی
برخاسته است. گفتم:
حالا صدايشان مثل بازيگران نمايش های شکسپير شده بود که قلب آدم را می لرزاند.
نمی دانستم چه بگويم. ايشان هم منتظر سخنی از من نبودند، ادامه داد:
استاد گفتند، گفتند و گفتند ـ با همان اوج و گرمی که گويي خطابيه ای را می
خوانند. و پس از چند لحظه دوباره آن را تکرار کردند. و سه باره همان ها را
تکرار کردند. گويي که متنی واحد را در صحنه هايی متفاوت اجرا می کنند. و تا
پايان مکالمه چهل و پنج دقيقه ای باز همان ها را تکرار کردند و من آرام و بدون
سخنی فقط گوش دادم؛ تا وقتی که پس از تکرار چندباره ی « تيره ای از ايرانيان
باستان معتقد بودند که روز رستاخيز مُردگان زنده می شوند. اما نه همه ی
مُردگان. آنهايي که کرداری نيک و گفتاری نيک و پنداری نيک داشته اند زنده می
شوند تا همه ی آنچه را که از آنان ستانده بودند پس بگيرند. اکنون اين معجزه
بوقوع پيوسته است.» صدای پرستار را شنيدم که می گفت: گوشی را که گذاشتم ديدم که می لرزم و، بی آن که بفهمم، اشک هايم همه ی صورتم را خيس کرده است. چرا؟ من که نه به رستاخيزی که پيرمرد می گفت اعتقادی دارم و نه وجود معجزه ای را، جز معجزات بشری، باور می کنم. چه چيز در سخنان اين پيرمرد بود که اين گونه مرا لرزاند؟ ديدم در حرف های پيرمردی که زندگی اش را بر سر تاريخ ايران گذاشته است يک پرسش مهم مطرح است: چرا در زمانه ی ما به ناگهان همه ی آثار گذشتگان سر از خاک بيرون آورده اند؟! و دو جواب منطقی، و نه خيالی و احساسی، حداقل و بلافاصله به فکر من می رسيد. يکی اين که: «سودجويان راه فروش آثارباستانی را يافته اند و همينطور زمين ها را می کنند تا کشف کنند و تاراج کنند و بفروشند» و، در اين ميان، ما ناگهان دريافته ايم که وارث چه گنجيه های بزرگی هستيم و راه افتاده ايم که به مطالعه و بررسی آن ها بپردازيم. و جواب ديگر اين که در شرايط حاد زندگی معمولا گرايش به گذشته و به اصل و ريشه های خويشتن برای آدمی واکنشی طبيعی است. و ترديدی نيست که ما در شرايط سختی هستيم. در داخل ايران مسايل اقتصادی، سياسی و مهم تر از همه فرهنگی ما را در منگنه گذاشته و مرتب رنجورترمان می کند و از خارج هم امنيت ما در خطر جدی قرار گرفته است: ما را کنار تروريست ها، جنگ طلبان و انحصار طلبان مذهبی می گذارند و تهديدمان می کنند. در عين حال همه ی راه های برخاستن، خيزش و گاه حتی فرار بسته شده است. مردمان ما روز به روز تحليل می روند و به قابليت های خود شک می کنند. آن ها برای ادامه زندگی به اين نياز دارند که خودشان را ابتدا به خودشان ثابت کنند. بدانند که ظرفيت ها و قابليت های زيادی داشته اند و اگر بخواهند می توانند از همه ی آن قابليت ها استفاده کنند. و همينطور به مردمان کشورهای پيشرفته، که بدلايلی که به ما مربوط نيست، ما را شرور و جنگ طلب می دانند بگويند که گذشته ای داشته اند، فرهنگی داشته اند، تمدنی داشته اند، خيلی بيشتر از خيلی از جاهای دنيا. بگويند ما همان مردميم؛ همان مردمی که اولين اعلاميه حقوق بشر را به شما و به همه ی جهان هديه داديم. و می توانيم و شايسته اين هستيم که با ما بهتر رفتار شود. و اين جا است که سخن استاد باستانشناس ما به ناگهان معنا پيدا می کند. ناگهان باور می کنيم که معجزه ای دارد اتفاق می افتد که ما شاهدش هستيم اما اين معجزه نه از دل زمين بر می خيزد، و نه از بلندای آسمان. اين معجزه ای است که از دست های بر و بچه های ميراث فرهنگی، از دست های باستانشناسان و تاريخ شناسان مسئول، و به پشت گرمی جوانان آزاد منش و انسان دوست ما سر می زند. می بينيم که در هر گوشه ای از ايران، چند کارمند ساده ميراث فرهنگی، کوله بار بر دوش، در گل و لای و سنگ و کوه می گردند تا تکه ای از هويت شان، هويت مان، را از خاک بيرون بکشند. همين ها هستند که غارها و تپه ها و نهانگاه های کوه ها را می کاوند، به گورها نام صاحبانشان را می دهند، بر خرابه ها پلاک شهرها را می گذارند، گَرد از روی خانه ها بر می دارند، اشيای کهنه را معنايي نو و تازه می بخشند. همين ها هستند که با چراغِ عشق به زادگاه خويش تاريکی ها را می رانند و فضا را روشن می کنند تا سودجويان بی هويت و تباهی سرشت نتوانند ميراث تاريخ بشری را ببرند و بدزدند و تاراج کنند. همين ها هستند که مجسمه های آناهيتا و ده ها خدا- زن ديگر را از خاک بيرون می کشند تا به خود و به دنيا بگويند که در خانه ی ما زنان و مردان از يک مقام برخوردار بوده اند، بگويند که باور کنيد که ما دخترانمان را زنده به گور يا سنگسار نمی کرديم؛ سرزمين ما، تنها خانه پدری نبود خانه ی مادری هم بود؛ خانه آناهيتا بود: مادر آب ها، بانوی عشق، بانوی آزادی و آزادگی. همين ها هستند که پرستشگاه های آذرخشين ما را يکی پس از ديگری از خاک بيرون می کشند تا به ديگران نشان دهند که معابد ما، برای پرستشی همپای عبوديت و تسليم و رضا نبوده اند، این ها جايگاه نشستن انسان با خدا و گفتگوی و راز و نياز عاشقانه با او بوده اند، پرستشگاه هايی برساخته از مهری دو جانبه بين خدا و انسان. همين ها هستند که شهرها را از دل خاک بيرون می کشند تا بگويند که ما، در برهوت بی فرهنگی و بی تمدنی هزاران سال قبل، صاحب تمدنی بوديم؛ تمدنی که به مردم ما امکان داد که حقوق بشر امروز را آن روز درک کنند و بنويسند؛ و به جهانيان بگويند که اساس زندگی ما احترام به بزرگی انسان بوده است و جوهر آن عشق به او و هدف آن شادمانی و نيکبختی او. من فکر می کنم که درک و بيان اين سخن ها نه حاصل «نژاد پرستی» است و نه «خود بزرگ پنداری». اين ها واقعياتی بشری است. می بينيم که در پيشرفته ترين کشورهای غربی، از شاعر و نويسنده و فيلسوف و فيلمساز و خواننده و نوازنده شان گرفته تا متخصصين و معلمين شان ـ از چپ ترين تا راست ترين شان ـ به ارزش ها و گنجينه های فرهنگی خويش با عشق می نگرند، درباره آن می گويند و می نويسند و از دل تاريخ شان مفاهيمی تازه پيدا می کنند و به بشريت هديه می دهند. و ما چرا چنين نمی کنيم؟ ما چرا از اين انزوای مردم کُش زندگی تباه کن بيرون نمی آييم؟ باور کنيد که وقتش رسيده است تا ما نيز به خود و آن چه داريم بها دهيم. کناره گيری های بيهوده ـ به بهانه های عقيدتی و مرامی ـ و برج عاج نشينی های باصطلاح هنرمندانه اکنون تنها به درد متحجرين می خورد و بس. بياييم و هر چه داريم و می توانيم را صادقانه و سخاوتمندانه در ميانه بگذاريم:
شاعر و نويسنده ايم؟ چيزی برای سرزمين مان بگوييم و بنويسيم، دست ببريم و از دريای حيرت انگيز تاريخ سرزمين مان مرواريدها را بيرون بکشيم و در پرتو درخشش آنها راهی برای فردا پيدا کنيم. هنرمندان و نويسندگان و شعرای مشروطه، با آن همه دست تنگی و گرفتاری، با نيم نگاهی به گذشته و نشان دادن آن به مردمان عصر خود توانستند غرور و اعتماد به نفسی به آن ها بدهند که از دل آن انقلاب مشروطه بوجود آيد. يادمان باشد که مهمترين مرواريدی که ما از گذشته داريم همان اعتقاد کهن ما به قداست «خرد» است. اعتقادی که در زمان صدور اولين اعلاميه حقوق بشر در ايران ما وجود داشت.
يادمان باشد که سوگند ما به اهورا مزدا، خدای خرد، بوده است و اين همان خردی
است که می خواهد اکنون از دل خاک ها بيرون آيد و خويشتن را به ما نشان دهد و با
اين حقيقت زيبا آشنايمان کند که: برگرفته از سايت گويا: http://news.gooya.com/culture/archives/038497.php
|
|
|
|
|
بازگشت به صفحه اصلی بازگشت به فهرست مقالات
|
|
|