|
شناخت
چهره ی مخاطب
چند روزی
است که برای شرکت در يک کنفرانس میهمان شهر واشنگتن هستم. در واقع دارم در
شهری زندگی می کنم که «ازنگاه یک زن» هر هفته و برای اولین بار در آنجا
منتشر می شود. در اين لحظه که مطلب اين هفته را می نويسم دیگر کنفرانس تمام
شده است و آماده می شوم که به شهرم بازگردم. در این روزهای گذشته، منهای
دیدار دوستان قدیمی ام، که همیشه برایم موهبتی است، و منهای دیدار
نویسندگان و ژورنالیست هایی که برای اولین بار می دیدم شان، دیدارهایی
داشته ام که واقعا برایم هیجان انگیز بوده اند؛ دیدار با زنان و مردانی که
خواننده همین ستون هفتگی ِ «ازنگاه...» هستند و، از آن میان، ديدار دختران
جوانی که با حرارات از موضوع های مطرح شده در این ستون ها حرف می زدند. اين
ديدارها واقعا برایم غرورانگيز و انرژی آفرین بودند چرا که می ديدم که این
دختران جوان بیشتر این جا بزرگ شده اند و هنوز به مسائل زنان در جامعه
ايران توجه دارند و نسبت به وضعيت زن در سرزمین مان به شدت علاقه و شور
نشان می دهند؛ حتی یکی شان به من می گفت که مطالب «از نگاه...» را به کمک
مادرش می خواند. می خواهم بگويم که اکنون، و از اين پس، هر بار که این ستون
را می نویسم به یاد تک تک این آشنایان تازه ام خواهم بود، به آنها فکر
خواهم کرد و خطاب سخنم با اين چهره های دوست داشتنی و شوق برانگيز خواهد
بود.
دختر
سرفراز ایرانزمین

روز دومی
که در این جا بودم، و پس از برنامه کنفرانس، همه دسته جمعی رفتیم تا سیمین
خانم بهبهانی را ببنیم و در بزرگداشت ايشان که با سالروز تولدشان مقارن
شده بود شرکت کنیم. سيمين خانم تازه به واشنگتن آمده بودند، به دعوت «کانون
مادران» . در میان جمعیتی نزدیک به هزار نفر، دختر بزرگ و سرفراز ایران،
مثل خورشیدی می درخشید؛ در هر قدمی که بر می داشت مردمان جوان و پیر و مرد
و زن مقابلش می ایستادند و زبان به تحسین او می گشودند؛ و او ـ مثل همیشه ـ
متواضع و مهربان، هر کسی را با کلامی و لبخندی نوازش می کرد. سیمین خانم به
طور قطع اهمیتی انکار ناپذیر در ادبیات ما دارد؛ منتقدین شعر او را در شعر
زبان فارسی، چه معاصر و چه کلاسيک، چهره ای منفرد می دانند که به عنوان یک
مبتکر از اولین های ادبیات معاصر ما است. اما، به عقیده من، آن چه که سیمین
را این گونه بر تارک تاريخ ما نشانده تنها شعر او نیست، این جايگاه حاصل
درخششی است که او در مسایل اجتماعی ما داشته است. سیمین خانم به عنوان مشخص
ترین چهره زن ایرانی در هر جا که سخن از بی عدالتی و ظلمی بوده، به عنوان
یک معترض ایستاده است. برای او آسایش خویش، به عنوان یک شاعر بزرگ زيستن و
زندگی را فقط در سالن های شعرخوانی گذراندن و تنها به تحسین ها گوش کردن
کافی نبوده و نیست. او دهان حق طلب زمانه ی خویش شده است؛ دهانی که از خون
و خشم نمی گوید و از عشق و عدالت و شعری می گوید که با رنگ های گوناگون
آزادی هر روز زیباتر و عمیق تر و ناب تر می شود.
رویا
در تبعید
در روز
اول کنفرانس، تازه سر جایم نشسته بودم که در دو صندلی جلوتر رویا طلوعی را
دیدم. با این که از قبل می دانستم که او هم در کنفرانس رسانه ها شرکت دارد
اما دیدنش واقعا تکانم داد. انگار همین دیروز بود که ویکتوریا آزاد برایم
ایمیلی فرستاده بود و در آن از دستگیری رویا به جرم آزادی خواهی و دفاع از
حقوق بشر خبرم کرده بود. همراه آن ايميل نامه ای هم بود خطاب به سازمان های
حقوق بشر که برای تکثیر و گردآوری امضاء فرستاده شده بود. و تا زمانی که
دوست دیگری ـ این بار از تهران ـ خبر آزادی رويا را برايم نوشت گویی که یک
سال گذشت. اگر چه می دانم برای خود رویا هر لحظه اين دوران همچون سالی
گذشته بود. بعد خبر فرار رويا بود و خروجش از ايران و عاقبت شنیدن صدایش که
من خوشحالی آزادی اش را در همین ستون با شما تقسیم کرده ام. حالا او در دو
قدمی من نشسته بود. وقت تنفس که رسيد، مثل دو دوست قديمی (بی آن که سابقه
دوستی داشته باشیم)، همدیگر را در آغوش گرفتیم. به او گفتم: «دلم گرفته که
تو را در تبعید می بینم. اما خوشحالم که سلامت هستی. خوشحالم که هستی.»
خودش هم خوشحال بود و می گفت: «ترجیج می دهم در آزادی باشم و بتوانم کاری
کنم.» و من می دانم که رويا در تبعيد همچنان به دنبال بیداری خواهد بود.
زنان
خستگی ناپذیر
در جلسه
بزرگداشت و تولد سیمین خانم بود که دوست قدیمی و عزیزم، شهره عاصمی، یکی از
درخشان ترین هنرمندان تاتر سرزمین مان که در این سفر مدام با هم بودیم،
برایم گفت که جلسه به همت «کانون مادران» ترتیب داده شده است. و در همانجا
هم بود که سیما دبیرآشتیانی، مسئول این کانون، را پس از سال ها دیدم. جلسه
با آن همه شلوغی و با آن همه مشکلات بصورت فوق العاده منظمی اداره می شد و
سیما, مثل گذشته های دور همچنان خستگی ناپذیر، به این طرف و آنطرف می دوید
و کارها را سر و سامان می داد. در همین جلسه فرزانه میلانی نازنینم را هم
دیدم ـ زن آرامی که همه ی شور و هيجان خويش را در کارهای تحقیقی اش می ریزد
و زیبایی کارش برای من در این است که بیشتر در ارتباط با کار زنان می گوید
و می نویسد. در جلسه بزرگداشت سیمین خانم هم او به زیبایی و آرامش از سیمین
و کارهایش گفت. و آخرین غافلگیری هيجان انگيزم در همان جلسه دیدار «فریده
فرجام» بود ـ نویسنده ای که وقتی تازه شروع به نوشتن کرده بودم کارهایش را
می خواندم و چه زیبا می نوشت. هیچوقت ندیده بودمش اما وقتی با هم حرف می
زدیم انگار که آخرين ديدارمان همین دیروز بوده است. در این سفر با خانم
رویا کاشفی هم آشنا شدم که یکی از پایه های کنفرانس رسانه ها بود و در طول
کنفرانس یک لحظه هم از تلاش بازنایستاد. و با زنان دیگری هم آشنا شدم که
حتما و به مرور از آن ها و کارهاشان یاد خواهم کرد. زنان همه جا بودند،
اداره می کردند، می سرودند، به آینده لبخند می زدند. من فکر می کنم تلاش و
فعالیتی این گونه پی گیر و پرثمر هر روز انرژی بیشتری به آنها می دهد و این
انرژی بی تردید از امید رنگ و بو گرفته است.
آرشيو از نگاه يک زن
خانه
پويشگران
تماس |