|

لات جوانزن
مری
فيلدز Mary Fields
در سال 1832 در ايالت تنسی و از پدر و مادری برده بدنيا آمد و با آمدنش يک
برده ديگر به ليست برده ها اضافه شد. اما مری کسی نبود که تن به بردگی
دهد. او پدر و مادرش را در کودکی از دست داد و خود نگاهدارنده خود شد. قبل
از هر چيز به قوی کردن نيروی بازوی خود پرداخت؛ چيزی که در آن ايام، و در
غرب وحشی وحشی اولين هنر زيستن بود. کار به جايي رسيد که بخاطر قدرت و سرعت
عمل مشهور خاص و عام شد. همزمان چندين اسلحه را حمل می کرد و به سبک کابوی
ها به سر و گردن و دست و پايش فشنگ و تفنگ می آويخت. اما او از آن کابوی
های خوش قلب بود که از نيروی خود به نفع فقرا، بی پناهان و بچه ها استفاده
می کرد و اين را وظيفه ای برای خود می دانست. يکی از وظايفی که او برای
خودش تعيين کرده بود نگاهبانی از پرستاران راهبه ای بود که برخی شان در
کودکی به او کمک کرده بودند. اما يک بار حين حمايت از آنان چنان لات بازی
درآورد و شلوغ کرد که دسته جمعی دست به دامانش (اين ديگر اصطلاح نيست) شدند
که خواهش می کنيم دست از اين کار بردار. و پولی هم روی هم گذاشتند و برايش
يک کافه ـ رستوران باز کردند تا به کاسبی بپردازد. او در اين کار هم خوب
بود و تنها اشکالی که داشت (مثل ديگر لات های جوانمرد، ببخشيد، جوانزن،) آن
بود که هر چه در می آورد می داد به فقرا و در رستورانش باز بود بروی هر چه
گرسنه و بدبختِ در آن منطقه. و عاقبت ورشکست شد ـ نه يک بار، که دوسه بار ـ
رستوران و کافه رستوران باز کرد و ورشکست شد. بالاخره در شصت سالگی فکری به
خاطرش رسيد و تصميم گرفت که برود و کارمند شود. کاری که انتخاب کرد پستچی
بود. پستچی بودن در آن زمان اينطور نبود که بنشينند در اتوموبيلی سفيد و
راحت و نرم نرمک بروند در خانه ها، نه. او بايد در ارابه می نشست و تا می
توانست می تاخت. و البته، محض احتياط، هفت تير و مسلسل و ديگر ابزار محافظت
از اسناد و اموال مردمان را هم با خود داشت. مری خانم در بين کلی از
طرفدارن اين شغل که پشت در می ماندند بلافاصله قبول شد. و دهسال تمام نامه
ها را صحيح و سالم به مقصد رساند و حتی يک ديرکرد در کارش نبود. در هفتاد
سالگی باز راهبه ها جمع شدند و اين بار رختشوی خانه ای برای او باز کردند
تا شغلی راحت تر داشته باشد و آنقدر با ارابه نتازد. او هم مثل يک دختر خوب
گوش کرد و رفت و نشست در رختشوی خانه اما چون اين مقدار کار برای او کم
بود، در طول اوقات بيکاری باز می رفت و به کار پستچی گری و تاختن در جاده
ها مشغول می شد. به هر حال نام اين زن نازنين، اين حامی فقرا و بچه ها و بی
پناهان، در تاريخ زنان آمريکا به عنوان اولين زن پستچی امريکايي ـ افريقايي
و دومین زن پستچی آمريکایی ثبت شده است.
فحشای مقدس! 
از
وقتی که، به يمن پيشنهاد آقای رفسنجانی در دوران رياست جمهوری شان، صيغه
باب شد اين کار چندين نوع طرفدار پيدا کرد ـ از مردان متاهل ذوق زده ای که
بهترين اجازه را برای روابط جنسی لحظه ای شان گرفتند، تا پسران و دختران
جوانی که راه حلی برای ارتباط های به حق شان، که از دست داده بودند، پيدا
کردند، و تا حتی برخی از زنان فمنيست که اين صيغه را نويدی برای آزادی جنسی
زنان در سرزمينی که محروميت جنسی برای زنان بسيار بيش از مردان است
دانستند. بعد برخی از سرمداران جمهوری اسلامی گفتند حالا که با صيغه می شود
ارتباط برقرار کرد بهتر است که يک خانه عفافی هم درست کنيم که مردان محروم!
بتوانند بروند آنجا و به طور رسمی و قانونی! از مواهب ارتباط برخوردار شوند
و زنان فقير و بدبخت هم با تن فروشی به نوايي برسند! باز سر و صدا بلند شد
و باز عده ای موافق بودند و استدلالشان هم اين بود که تجربه نشان داده است
که هر کشوری بالاخره فاحشه خانه ای هم لازم دارد؛ مگر فرانسه ندارد؟ مگر
انگلستان ندارد؟ ( اين جور مواقع ما خوب بلديم که از کشورهای پيشرفته مثال
بياوريم اما به دموکراسی که می رسيم، يا به حقوق زنان که می رسيم، راحت می
گوييم خب آخر «نسبیت فرهنگی» را هم بايد در نظر گرفت؛ ما شرقی هستيم و ...
بگذريم). يادم می آيد در همان سه سال پيش در يک برنامه تلويزيونی و در
چندين مصاحبه گفتم که: «نه داشتن ارتباط جنسی برای کسی ايرادی دارد و نه
حتی داشتن فاحشه خانه، اما نتيجه تن فروشی را مذهبی کردن و به آن تقدس
بخشيدن چيزی نيست جز از بين رفتن قبح تن فروشی. يعنی اگر تن فروشی قبحش را
از دست بدهد فردا دختر چهارده ساله و پانزده ساله تان مقابلتان می ايستد و
می گويد: «خب رفتم صيغه شدم، پول لازم داشتم، مگر کار خلاف شرع کردم؟» و
شما نمی توانيد به او بگوييد نه. حالا ديدم که آن جريان تقدس بخشيدن دقيقا
دارد اتفاق می افتد. آقای مرتضی فضعلی، عضو فراکسیون اصولگرايان مجلس،
فرموده اند که: «اگر بتوانيم محتوای خانه عفاف را، همانند نام مقدس آن،
تقدس ببخشيم قطعا بخشی از گرفتاری ها حل می شود!» راستش من هر چه فکر کردم
که چگونه می شود که به فاحشه خانه، جايي که گل زندگی و جوانی زنانی به خاطر
فقر پرپر می شود، تقدس بخشيد فکرم به جايي نرسيد. مگر اين که بپذيريم که در
انديشه اين طرفداران خانه عفاف قربانی شدن اين زن ها هم خود نوعی تقدس است.
شيلی هم در دست
های يک زن
مبارک است. شيلی هم صاحب يک
رييس جمهوری زن شد. در واقع سرزمینی که مزه ديکتاتوری های رنگارنگی را
چشيده بود اکنون در دست های اين زن سوسياليست است. طرفداری مردمان، و به
خصوص زنان، از او بيش از حد پيش بينی بود. او معتقد است که مردمانی که به
زنی رای می دهند به بلوغ و درک دموکراسی رسيده اند. (عجب حرف نابی!) «ميشل
باشلت» دختر يک ژنرال است، ژنرالی که به دست پينوشه، ديکتاتور هراس انگيز
شيلی، کشته شد. خودش نيز مزه زندان و شکنجه ديکتاتور را چشيده و مدت ها در
تبعيد به سر برده است. ميشل مادر سه فرزند است، زنی که در واقع هم مادر
بوده و هم پدر و فرزرندانش را به تنهايي بزرگ کرده است. اين کار کم و آسانی
نيست. اميدوارم که با همين نيروی مادرانه اش فکری به حال مردمان سرزمينش
بکند. جالب است که او وقتی پيروز شد نکوشيد نشان دهد که پيروزی اش به
زنانگی اش ربطی ندارد. برعکس، او در ميان جشن و پايکوبی مردمان شيلی گفت:
«ما آمده ايم تا برای نخستين بار در تاريخ پيروزی زنان را جشن بگيريم.»
زنی از اولين های آلمان
هفته پيش در آلمان از زنی تجليل شد که در صد سال قبل به طور مخفيانه
تز دکترايش را در رشته پزشکی نوشت و با تلاش هايي حيرت انگيز بالاخره
توانست وارد دنيای پزشکی شود. در جايي که هم اکنون فقط يک سوم پزشکان
آلمانی زن هستند حضور زنی چون «هوپ بريجز آدامز» در اين رشته و در صد سال
قبل قابل تحسين است.
خانم هوپ بريجز
آدامز اولين زن پزشک در آلمان است. هوپ بريجز اصليتی انگليسی داشت و در سال
هزار و هشتصد و هفتاد و سه همراه با مادرش به آلمان رفته بود. او در ابتدا
می خواست که معلم زبان آلمانی شود اما پس از سه سال آموزش زبان آلمانی
تصميمش عوض شد و تحصيلات خود را در رشته پزشکی شروع کرد، آن هم زمانی که
زنان اجازه نداشتند سراغ اين نوع تحصيلات را بروند زيرا فرض بر اين بود که
توانايي مغزی زنان برای برخی از رشته ها محدود است؛ دقيقاً مثل اکنون که در
کشور ما می گويند زنان نمی توانند قاضی شوند، چون قدرت تصميم گيری و قضاوت
درست ندارند. به هر حال اين خانم پس از دوران تحصيلات اجازه شرکت در
امتحانات پايانی را پيدا نکرد و اين اولين پزشك زن آلمانى در صد سال پيش
ناگزير شد که مخفيانه پاياننامهی دكترايش را بنويسد. او سپس به عنوان
کمک پزشک مشغول به کار شد. اما آرزوی اصلی اش داشتن کلينيکی مخصوص زنان
بود و بالاخره هم توانست به اين آرزو برسد. در عين حال او اولين پزشک
آلمانی است که در کلينيک خود زنانی را که محتاج سقط جنين بودند کورتاژ می
کرد و يک بار هم به دليل همين کار مورد تعقيب قرار گرفت. اما اکنون جای قدم
های زنانی چون او در کشور آلمان تا مسند رياست جمهوری کشور نيز رسيده است.
|