|
|
|
جمعه
ششم آبان ماه 1384 ـ برابر با
28 اکتبر 2005 |
 |
دورتا لانگ،
زنی که دردهای بشری را ثبت می کرد
دورتا لانگ (Lange,
Dorothea)
از اولين زنان آمريکايي است که در رشته عکاسی به شهرتی جهانی رسيد.
اهميت کار دورتا در عشق او به انسان و نشاندادن دردهای اوست.
دوربين ريز بينن و دقيق بين دورتا همينطور متوجه زنان و کودکانی
بوده که از قربانيان اصلی جنگ ها و مصيبت های بشری هستند. دورتا
در سال هزار و هشتصد و نو د پنج در نيوجرسی متولد شد. او يکی از
اعضای فتو سکشن است. از نوجوانی به عکاسی روی آورد و در سن بيست
سالگی مصمم شد که راه بيفتد دور دنيا و عکاس هايش را برای نمايش و
فروش بگذارد. اما در سانفرانسيسکو تصميم گرفت که قبل از اين ته
مانده پول هايش تمام شود همانجا بماند.او در همانجا يک استوديوی
پرتره باز کرد. و در عين حال به عنوان يک فتو ژورناليست به کار
مشغول شد. او در جريان جنگ دوم و در جريان افسردگی مردمان عکس هايي
گرفت که تا امروز به عنوان آخرين خاطره های اثرات جنگ از بهترين
هاست. اولين نمايشگاه خود را در سال 1934 به نمايش گذاشت عکس های
او به عنوان يک نوع |
|
|
مستند
سازی عکاسی و اسناد آن دوره با ارزش است. و بلافاصله عکسس های او در
کتابی به نام An
American Exodus: A Record of Human Erosion.
به او
بلافاصله بورس ها مختلفی دادند که او نپذيرفت و ترجيح داد که با روش
خودش عکاسی کند. پس از حمله پرل هاربر او توانست دردناک ترين عکس های
خود را از کمپ ژاپنی – آمريکايي های و فراری ها و بازداشت شده بگيرد که
جهانی شد و اکثرشان در مجله لايف منتشر شد. او همچنين از دهکده مورمن
ها و ايرلندی ها روستايي عکس هايي استثنايي دارد. دوروتا لانگ در
همين ماه زندگی را وداع گفت دراکتبر هزار و نهصد و شصت و پنج. و يک سال
پس از مرگش افتخار اين را پيدا کرد تا کارهايش در موزه های هنر مدرن
نيويورک گذاشته و جاودان شود.
|
 |
نافرمانی زن
مهم تر از بمب اتمی
صغرا
زنی است که چند روز پيش در يک دادگاه حکومت اسلامی به سنگسار محکوم
شده است. او و معشوق او عليرضا در پانزدهم اکتبر به قتل محکوم شده
اند. هر دو در شعبه 71 دادگاه کيفری محاکمه شدند و قضات حکومت
اسلامی علی رضا را به خاطر قتل عمد به اعدام محکوم کرد و صغرا را
به خاطر همدستی به 15 سال زندان و علی رضا را به خاطر رابطه
نامشروع با زنی شوهر دار به صد ضربه شلاق و صغرا را به خاطر رابطه
نامشروع يا زنا به صد ضریه شلاق و اعدام بوسيله سنگسار. اين حکم
برای هزارمين بار فرياد می زند که نافرمانی زنان جريمه ای به مراتب
بالاتر از قتل دارد. در |
|
|
جايي که
مردان و احتمالا همان قضات می توانند با داشتن همسر چندين معشوقه رسمی
به نام صيغه داشته باشند و قانون عقب مانده زناشويي در ايران به زنان
اين مردان اجازه اعتراض هم نمی دهد، زنان را برای چنين جرمی سنگسار می
کنند. همين چندی پيش بود که حکومت اسلامی پس از فشارهای های بين المللی
اعلام کرد که حکم سنگسار را متوقف کرده است. اما حالا دوباره می خواهد
سنگسار صغرا را در ملاء عام به اجرا بگذارد. يادمان باشد که اين نوع
حکومت ها می توانند از داشتن بمب اتمی بگذرند ولی از زن نافرمان
نخواهند گذشت. هر چه باشد نافرمانی زنان بيش از هر بمبی به آرامش خدا-
مردان لطمه خواهد زد و خواب از چشمانشان خواهد گرفت. |
|
دايره
المعارف روزنامه نگاران زن ايرانی
خانم ژيلا بنی يعقوب نويسنده و روزنامه نگار فعال و خوش فکر مقيم ايران
اخيرا مشغول تهيه دانشنامه يا دايره المعارف روزنامه نگاران زن ايرانی
شده اند. اين دانشنامه همه زنان روزنامه نويس، و عکاس مطبوعاتی را که
در نشريات داخلی و خارجی از سال 1300 شمسی کار کرده اند معرفی خواهد
کرد. ژيلا خانم
بني
يعقوب از همه زنان روزنامه نگار و عكاس مطبوعاتي در ايران و آنهايي كه
در خارج از كشور در نشريات فارسي زبان و يا غير فارسي زبان كار كرده
ويا مي كنند، دعوت كرده است تا با ارسال بيوگرافي كامل خود، او را در
تدوين اين دانشنامه ياري كنند.
خانم ژيلا بنی يعقوب می گويند که «اين
دايرهالمعارف زناني را كه به طور پراكنده و غير حرفهاي مطالبي را در
نشريات مختلف منتشر كردهاند در بر نميگيرد.»
برای اطلاعات بيشتر می توانيد با ايميل خود خانم بنی يعقوب تماس
بگيريد:
baniyaghoob@yahoo.com
|
 |
زنان
ايران زير پوشش امنيتی
معاون سياسی و امنيتی تهران هفته گذشته اعلام کردند که: «هر حرکتی
در حوزه زنان بايد با نگاه برنامه ای انجام شود.»و سپس افزوده اند
که: « تهيه و تدوين برنامه مدون برای حوزه زنان استان تهران، در
کميته بانوان استانداری تهران ضروری است.» در اين حرف چندين نکته
نازک تر ز موی می شود ديد. اول اين برنامه های مربوط به زنان از
آن چيرهايي نيست که همينطوری بشود
اجرا
کرد. بايد همه ی جوانب آن ديده و سنجيده شود و سپس نوشته شود و
آنگاه تهيه شود. خلاصه اين که نبايد کاری کرد که زنان نفس راحتی
بکشند. و البته اين نفس راحت نکشيدن به نفع خود |
|
|
زنان
است. می گوييد نه؟ پس چرا اين دستور را آقای علی اوسط که هم معاون
سياسی و هم معاون امنيتی هستند گفته اند؟ به هر حال منظور اين است که
زنان اگر نفس راحت نکشند هم اجر دنيوی دارند و هم اجر اخروی. و ايشان
پس از اعلام اين دستور فرموده اند که «بايد عواملی که بيشترين آسيب را
به بانوان استان وارد می کند شناسايي شود و با اولويت مورد رسيدگی قرار
گيرد.:» و البته اين عوامل هم حتما در ارتباط با مسايل سياسی و امنيتی
زنان ايرانی است. نمی دانم چرا وقتی اين خبر را خواندم ياد عکسی افتادم
از فيلم زندان زنان از امير عابدی که ملاحظه می کنيد.
|
|
طرفداری از حقوق زنان در افغانستان عاقبت ندارد!
|
|
 |
با
اين که زندگی زنان در افغانستان پس از رفتن طالبان تغييرات زيادی
کرده است اما متاسفانه همچنان سايه تبعيضات جنسيتی بر سر زنان
افغانستان حضور دارد. برخی از زنان و مردان که از اين تغييرات می
خواهند که به نفع زنان استفاده کنند به شدت مورد حمله قرار می
گيرند. اخيرا آقای علی محقق نسب، نويسنده و روزنامه نگار
افغانستانی که ضمنان سردبير نشريه حقوق زن کابل است اخيرا مطالبی
در ارتباط با حقوق زنان در نشريه اش نوشته که گويا مذهبيون را خوش
نيامده و آن را اهانت به اسلام دانسته اند. و بر اثر شکايت آنها
نيروهای امنيتی افغانستان اين |
|
|
شخصيت
قابل احترام افغانستان را دستگير کردند. ايشان که مدت هاست بدليل حمايت
از حقوق زنان مورد فشار رهبران مذهبی افغانستان است، به دستگيری و
اتهام خود به عنوان اهانت به اسلام اعتراض کردند اما نتيجه ای نداشت.
ايشان همينطور در روز سه شنبه هجدهم اکتبر برای اولين بار پس از
دستگيری در کميسيون رسيدگی به تخطی های مطبوعاتی وزارت اطلاعات و
فرهنگ افغانستان حاضر شدند و باز اتهام اهانت به اسلام را رد کردند با
اين حال اين کميسيون آقای محقق نسب را از سردبيری مجله حقوق زن بر کنار
کردند و گفتند که ايشان صلاحيت نشستن در چنين جايي را ندارد و غير حرفه
ای عمل کرده است. و به قول دوستی که فعال امور زنان در کابل است: "در
واقع بهشان گفتند که هر کس از حقوق زنان حرف بزند هم حرفه ای عمل کرده
و هم دارد به اسلام اهانت می کند. "
به هر حال بايد که به اين روزنامه نويس شجاع سلام گفت، مردی که در
وانفسای کمبود مردان طرفدار حقوق زنان تا همين جا هم خيلی خوب پيش رفته
است.
|
|
جمعه
بیست و نهم
مهرماه 1384 ـ برابر با
21 اکتبر 2005 |
 |
خدایان زن در زمانه
خدايي مردان
وقتی اعراب به سرزمين ما حمله کردند، یکی از
کارها شان به اسارت درآوردن زنان و از اجتماع به خانه راندن و هر
چه پوشاندن بيشتر آنها بود. مهاجمان، برای اين که هيچ اثری از زن
به شکل گذشته اش وجود نداشته نباشد، به هر کجا که می رسيدند مجسمه
های زنان را می شکستند و سر به نيست می کردند، به خصوص مجسمه های
«زن – خدایان» ايرانی را که تعدادشان زياد هم بود. مهمترين اين زن
– خدایان «آناهيتا»، خدای آب ها و خدای باروری است. آناهيتا، آن
گونه که تاريخ نشان می دهد، مورد احترام فوق العاده ايرانيان
بود. مهمترين تصوير اين خدا زن نمایش دهنده قامت بی پوشش او بود
ايستاده بر شيری که نماد ميترار- خدا محسوب می شد. ایرانیان، تا
مدت ها پس از تهاجم اعراب، مجسمه های آناهیتا را در اين طرف و آن
طرف پنهان کردن و عاقبت، پس از چهارصد سال مقاومت، وقتی که مهاجمين
توانستند کاملا پيروز شوند، ايرانيان به مرور تصوير اين خدا زن را
تبديل کردند به صورت «خورشيد خانمی» نشسته بر
|
|
|
پشت يک شير تا ممنوعيت حضور با اهميت و مقتدر يک زن ـ که برای مهاجمين
غير قابل قبول بود ـ حل شود. (قابل توجه کسانی که فکر می کنند شير و
خورشيد متعلق به شاهان است و ربطی به فرهنگ ايرانی ندارد). اين در پرده
رفتن زنان ايرانی تا به آنجا رسيد که حتی برخی از افراد تحصيل کرده و
کتابخوان نيز فکر می کردند و فکر می کنند که زنان قبل از اسلام هم در
پرده بوده اند و دليلشان هم اين است که: «چرا جز چند مورد مجسمه ی زنی
نداريم؟» و کمتر کسی به اين واقعيت دردناک می پردازد که زنان ما را با
پوشش و بی پوشش، زنده و مرده در پرده بردند تا نشانی از حضور انسانی
آنها نباشد. من اما فکر می کردم که اين مطلب را حداقل متخصصين تاريخ يا
باستانشناسی بايد بدانند اما با کمال حيرت متوجه شدم که گستره ی تسلط
مردسالاری در سرزمين ما تا به جايي کشیده که علم و تخصص را هم مرعوب
خود کرده است. توجه کنيد: همين چند روز پيش تارنمای ميراث خبر اطلاع
داد که تازه ترين کاوش های باستان شناسی در تپه ربط سردشت باعث شده است
که «چهار الهه ی بالدار روی آجر را که متعلق به سه هزار سال پيش است
پيدا کنند.» اما نکته مهم قضيه در اين است که آقای «رضا
حيدري»، باستان شناس سازمان ميراث فرهنگي وگردشگري آذربايجان غربي
که خبر اين کشف
تازه را اعلام کرده، گفته است که اين «خدا- زن» ها منحصر به فردند. و
دليلی را هم که ارائه داده آن است که حتی در تخت جمشيد به آن عظمت هم
هيچ نقشی از زن يافت نمی شود. يعنی ايشان نمی دانند که اگر نقش زنی در
تخت جمشيد نيست به خاطر نابود کردن آن ها بوده است؟ و از کشف اين همه
مجسمه بی سر و دست زنان در سراسر ايران زمين خبر ندارند؟ به هر حال سر
بيرون کردن چهار خدا- زن ديگر ايرانی از خاک و حضورشان در زمانه ای که
حضور زنان برتافته نمی شود معنای سمبوليک قشنگی دارد.
|
 |
قهوه خانه يا حرمسرا؟
برخی از مطبوعات داخل
ايران خبر از اين داده اند که زنان ايرانی هم صاحب پاتوق خواهند
شد. اين خبر نقل قولی است از رييس اتحاديه قهوه خانه های سنتی در
تهران که گفته اند پس از 400 سال که از تشکيل قهوه خانه در ايران
می گذرد برای اولين بار قهوه خانه ها پذيرای زنان نيز شده اند.
اين آقای رييس اتحاديه با غرور و افتخار به خبرنگاران می فرمايند
که : «حضور بانوان در قهوه خانه های سنتی کوهپايه ای نظير دربند،
درکه، فرح زاد ... به منظور گذراندن ساعاتی از وقت خود همچنين
استقاده از چای و قليان و |
|
|
غذاهای سنتی بيانگر اين
موضوع است که بانوان ايرانی علاقه قابل توجهی به حضور در اين فضای سنتی
از خود نشان می دهند. بنابراين اتحاديه قهوه خانه های سنتی هميشه در
صدد اين بوده است که برخی از قهوه خانه های سنتی را به بانوان اختصاص
دهد تا خانم ها مجبور به پيمودن مسافتی طولانی تا قهوه خانه های
کوهپايه ای نشوند.» تا اين جای قضيه ممکن است شما هم مثل من فکر کنيد
که منظور از اين قهوه خانه های اختصاصی يعنی که در اين قهوه خانه ها زن
ها هم می توانند کنار مردهايشان باشند و از مزايای قهوه خانه که همين
آقا آن را «معيادگاه اهل فضل، نويسندگان و شعرا»! دانسته اند برخوردار
شوند. ولی يک پاراگراف پايين تر متوجه می شويد که منظور قهوه خانه هايي
است که فقط زنان در آنجا باشند و حتی آقای رييس اتحاديه اطمينان داده
اند که «پرسنل اين قهوه خانه ها از مديريت گرفته تا خدمه و آشپز همه
زن هستند». و بالاخره زنان بايد خوشحال باشند که پس از 400 سال که
منتظر ورود به قهوه خانه بوده اند وارد قهوه خانه های اختصاصی بشوند و
پس از 150 سال درست مثل دوران قاجار در قهوه خانه هايي به شکل حرمسرا
بنشينند و تا دلشان می خواهد قليان بکشند و تخمه بشکنند و غيبت کنند.
من اگر به جای زنان داخل کشور بودم رفتن به اين قهوه خانه ها را تحريم
می کردم و از کنارشان هم رد نمی شدم.
|
 |
سارا وينه موکا
سارا
وينه موکا Sarah
Winnemuca
زن
بزرگ صلح طلبی از قبايل سرخپوست آمريکا است که تلاش های او برای
حفظ و سلامت سرخپوستان تحسين همگان را برانگیخته است. او در سال
1844 در جايي که اکنون نام «نوادا» را بر خود دارد به دنيا آمده
است اما روز و ماه تولدش نامعلوم است. سه چهار سال بيشتر نداشت که
سفيدپوستان سرزمين زادگاهش را تصرف کردند. خودش می نويسد: «من خيلی
کوچک بودم وقتی که
اولين مردمان سفيد پوست به سرزمين ما آمدند. آنها آمدند مثل شيرها.
بله درست مثل شيرها.... و من هيچوقت آن روزها را فراموش نمی کنم.
وقتی خبر آمدن آن ها را به پدربزرگم دادند او از آنها پرسيد: آن ها
چه شکل و شمايلی دارند. و به او گفتند که: آن ها صورتشان مو دارد و
سفيدند. پدربزرگم از جا |
|
|
جهيد و فرياد زد: برادران سفيد من بالاخره آمدند. » پدربزرگ او رييس
يکی از قبايل بزرگ سرخپوستان بود و از کسانی بود که ترجيح می داد
مذاکره کند و نجنگد. سارا شش ساله بود که با پدربزرگش راهی کاليفرنيا
شد. قرار بود در آنجا پدربزرگ او وارد مذاکراتی با نمايندگان دولت شود.
او در آنجا رسما به سفيدها معرفی شد اما هنوز از آنها به شدت می ترسيد.
ولی شيوه زندگی آنها را دوست داشت. او در خاطراتش از صندلی، آباژور،
تختخواب، ظروف رنگارنگ و غذاهاي تازه ای می گويد که او را به هيجان می
آورد. اما اين هيجان زياد ادامه نداشت. پدربزرگ او را به مدرسه ای سپرد
و رفت. او در آنجا به مدرسه رفت و به سرعت زبان انگليسی و اسپانيايي را
ياد گرفت. و پس از چند سال به زادگاهش بازگشت. در آنجا مدتی را در يک
خانواده سفيدپوست گذراند و نام سارا را بر او نهادند. اما وقتی خواست
به مدرسه یرود، خانواده های سفيدپوست با حضور او در مدرسه بچه هايشان
مخالفت کردند. و او ناچار به کاليفرنيا بازگشت. دور بودن او از فاميل و
خانواده و زادگاه برايش رنج آور بود اما او تصميم گرفت که در جايگاهی
قرار بگيرد که بتواند به خانواده اش و همه ی سرخپوستان کمک کند و اين
کار را هم کرد. او زندگی اش را وقف سفرهای سازنده، سخنرانی ها، ساختن
مدارس در کمپ های سرخپوستی و جلوگيری از جنگ کرد. وقتی سی و دو ساله
بود و در سانفرانسيسکو زندگی می کرد دريافت که پدر و تعداد زيادی از
قبيله پدری اش به دست قبيله ی ديگری اسير شده اند ـ قبيله ای که راه
جنگ را پيش گرفته بود و داشت با ارتش می جنگيد. سارا از ارتش خواست تا
به او اجازه دهند برود و با آنها مذاکره کند. او صد ها مايل راه را
پياده پيمود تا بتواند به قبيله گروگانگير برسد و با درايت همه را آزاد
کند. سارا در شانزده اکتبر 1891 زندگی را وداع گفت و نام و خاطره اش به
عنوان زنی غرورآفرين، صلح دوست، و فداکار در دفتر زنان بزرگ آمريکا ثبت
شد.
|
|
 |
خانم صدراعظم و من
اين
روزها زنان آلمانی به خصوص طرفداران حزب دموکرات مسيحی خيلی خيلی
خوشحال هستند. حق هم دارند، چون يک زن صدراعظم کشورشان شده است.
البته ممکن است از نظر خيلی ها اين امری عادی باشد که زنی به مقام
صدراعظمی برسد؛ به خصوص که ديده ايم و می بينيم که در برخی از
کشورهای توسعه نيافته هم زنان وزير و وکيل و حتی رييس جمهور می
شوند. اما فرق زيادی هست بين زنان صاحب شغل های مهم در کشورهای
پيشرفته با توسعه |
|
|
نيافته.
در کشورهای پيشرفته زنان نقش تزئينی ندارند، برای بدست آوردن شغلشان نه
تنها به اندازه يک مرد کار کرده اند بلکه به مراتب سخت تر کار کرده
اند، اطلاعات و دانش شان از کاری که بر عهده دارند دست کمی از مردها
ندارد و، مهم تر از همه ی اين ها، خودشان برای بدست آوردن اين شغل تلاش
کرده اند و کاری نيست که در ارتباط با پدر يا همسر يا اقوام مردشان
بدست آورده باشند و باز کاری نيست که بدليل چسبيدن به حکومت و تاييد
اعمال آن به وزارت و وکالت برسند ـ آنگونه که سرزمين خودمان عمل می
شود. به هر حال خانم «آنگلا مرکل»، پس از کلی زحمت و پس از توافق هايي
سياسی با حزب سوسيال دموکرات، صدراعظم آلمان شد. توافقی که ايشان با
سوسيال دموکرات ها کرده اند سبب می شود که هشت وزير سوسيال دموکرات در
کابينه ايشان حضور داشته باشند و حزب خانم مرکل فقط شش کرسی در اختيار
داشته باشد. و زن می خواهد که از پس چنين کابينه ای برآيد! خانم مرکل
وعده داده است: «هدف ما تشکيل يک دولت ائتلافی است تا مجری سياست های
تازه باشد.» تا اين جای قضيه مربوط می شود به مردمان آلمان؛ اما من ـ
به عنوان يک زن ايرانی ـ پیش از هر چیز آرزو دارم روزگاری ما هم در
سرزمين مان زنانی داشته باشيم که شغل های مهم اما غير تزئينی داشته
باشند؛ و بعد هم زمانی براستی از انتخاب اين خانم صدراعظم خوشحال خواهم
شد که سياست های تازه ای که وعده کرده، به روال گذشته، به زيان مردم ما
تمام نشود.
|
|
جمعه
بیست و دوم
مهرماه 1384 ـ برابر با
14 اکتبر 2005 |
 |
باور کنيد ما هم می
توانيم کار کنيم!
يکی از چيزهايي که هميشه از سوی طرفداران حکومت اسلامی
به عنوان تبليغی برای این رژيم به کار می رفته اشاره به "حضور زنان
در دانشگاه ها" ست که "پس از انقلاب بالاتر رفته است." اما هيچ
کدام از اين طرفداران توضیح نمی دهند که چرا از اين تعداد انبوه
زنانی که به دانشگاه می روند ـ و اتفاقا دلايلش را باید در فرار از
قوانين موجود و بدست آوردن استقلال و در نتيجه فرار از اين قوانين
دانست – زنان کمی به بازار کار راه پيدا می کنند. اما
اخیراً در تحقيقی که خانم «سوره حاتم زاده» و خانم «فرشته اعرابی»
در روزنامه اعتماد منتشر کرده اند به مساله سطح نازل اشتغال زنان
در ايران اشاره هايي شده است.
خانم حاتم زاده بيشتر به اين پرداخته اند که
در ايران هم مثل کشورهای ديگر توسعه نيافته باور مردان بر اين است
که جای زن در خانه است و نيازی به کار زنان نيست. و ايشان همه ی
تلاششان را گذاشته اند که ثابت کنند که، برخلاف نظر اين
مردان و بر اساس نظريات کارشناسان جهانی، اتفاقا در خاورميانه به
شدت به |
|
|
کار زنان نياز است. و خانم فرشته اعرابی نگاه
اصولی تری به اين ماجرا دارند و می گويند که، علاوه بر باور و فرهنگ
نادرست در جامعه، ماده 1117 قانون مدنی نيز در ایجاد موجبات عدم اشتغال
زنان موثر بوده است. اين ماده از قانون به صراحت می گويد که: "شوهر می
تواند زن خود را از حرفه يا صنعتی که منافی مصالح خانوادگی، يا حيثيات
خود يا زن باشد، منع کند." اما تشخيص اين منافی بودن شغل با حيثت و
مصالح را فقط شوهر می دهد. نکته جالب ديگری که اين خانم به آن اشاره
کرده اند نظر برخی از ديدگاه های فقهی است که اصولا "خروج زن از خانه
را، به هر منظوری که باشد، بدون موافقت شوهر منع کرده اند." در واقع
هم که باید علت اصلی ماجرا را در همین زمینه ها جست و نه در توسعه
نيافتگی جامعه، چرا که ما در کشورهاي توسعه نيافته ای که قوانين مذهبی
بر آن مسلط نيست (مثل برخی از کشورهای آفريقايي) به مشکل عدم حضور زنان
در بازارهای کار بر نمی خوریم و يا آن را کمتر می بينيم. و باور کنيد
اگر قوانين موجود در ايران هم بگذارد، مردم خواهند پذيرفت که زنان ما
هم می توانند کار کنند. باور کنيد. ما هم می توانيم کار کنيم.
|
|
تساوی در کشتن برای
خبرنگاران زن
معمولا در زمان های جنگ، يا اتفاقات غيرعادی، خبرنگاران
هميشه در خطر بوده اند. اين را در همه ی جای دنيا می شود ديد. اما در
سرزمين ما در زمان صلح و در زمان های ظاهرا عادی هم خبرنگاران گرفتار
انواع مصيبت ها می شوند ـ از سر بريدن گرفته تا قصد به دره پرتاب کردن
و تا به زندان های طويل مدت انداختن آنها. در نتیجه، اين حرف
«گزارشگران بدون مرز» که اعلام کرده اند «ايران زندان روزنامه نويسان
است» حرف کاملا درستی است. در اين میان مدتی است که خطرسازان به سراغ
زنان خبرنگار رفته اند و خواسته اند ـ لا اقل از این بابت ـ تساوی را
برقرار کرده و آنها را هم از مراحم خود بی نصيب نگذارند. مدتی پیش
دیدیم که خانم رويا طلوعی را گرفتند و انواع و اقسام تهمت ها را به
ايشان زدند. هفته گذشته هم پایگاه اینترنتی «تبريز نيوز» از ربوده شدن
يک زن خبرنگار به نام معصومه باباپور خبر داد. اين خانم را مدت ها
تلفنی تهديد می کرده اند و سپس او را در خيابان می دزدند و پس از اين
که او را با نه ضربه چاقو مجروح می کنند زير پلی می اندازندش؛ حتما به
خيال اين که کشته شده است. معصومه باباپور اکنون در بيمارستان بستری
است و پليس هم البته نتوانسته آدم ربايان را پيدا کند؛ همانطور که
مجرمين قت |