|
|
|
جمعه
چهارم آذر ماه 1384 ـ برابر با
25 نوامبر 2005 |
 |
پروانه
هايي که سوختند تا زنان نسوزند!
بيست و پنجم نوامبر، همين ماه، روز جهانی حذف خشونت عليه زنان
شناخته شده است. ممکن است برخی از خودشان بپرسند که مگر نه اين است
که هر روز در هر گوشه و کنار اين جهان خشونتی عليه زنان بوده و
هست، پس چرا بيست و پنجم نوامبر؟ در واقع |
|
|
اين روز بيست و پنجم نوامبر سال ها قبل از آن که به وسيله سازمان ملل
به عنوان روز جهانی حذف خشونت از زنان شناخته شود، در کشورهای آمريکای
لاتين به عنوان «روز نفی خشونت عليه زنان" و يا "روز پايان خشونت عليه
زنان" شناخته می شده است. اين روز، در آغاز، توسط "اولين گردهمائی زنان
آمريکای لاتين و کارابين" ( از 18 تا 21 جولای 1981) در بوگوتای کلمبيا
مطرح شد. شرکت کنندگان در آن گردهمائی، خشونت نسبت به زنان از ضرب و
جرح های خانگی، تا تجاوز و آزار جنسی، و خشونت های دولتی همچون شکنجه و
بدرفتاری با زنان زندانی سياسی را محکوم کرده و روز 25 نوامبر را به
عنوان گراميداشت خاطره خواهران "ميرا بال"
Mirabal.
تعيين نمودند و در همان سال از
سازمان ملل خواستند که اين روز را به عنوانی روزی جهانی به رسميت
بپذيرند و بالاخره در سال 1999 سازمان ملل پذيرفت که روز 25 نوامبر،
سالگرد مرگ اين سه خواهر را به عنوان روز جهانی حذف خشونت عليه زنان
اعلام شود.
خواهران ميرابال، که سال ها با ديکتاتور کشور خود، تروهيلو، جنگيدند،
عاقبت به دست عوامل او، و وقتی که با اجازه حکومت به ديدن همسران
زندانی خود می رفتند، کشته شدند. ديکتاتور، مدتی قبل از کشتن اين
خواهران، اعلام کرده بود که دو مشکل بزرگ برای او وجود دارد يکی کليسا
است و يکی خواهران ميرابال. او تصور می کرد که با کشتن اين خواهران يکی
از مشکلات خود را حل کرده است در حالی که همين امر سبب شد که خشم و
انزجار مردم نسبت به حکومت بالا بگيرد و تنها يک سال پس از مرگ اين
خواهران، حکومت تروهيلو به پايان کار خود رسيد.
اين خواهران که به نام «پروانه های فراموش نشدنی» خوانده می شدند به
عنوان سمبل مبارزه عليه خشونت نسبت به زنان شناخته شده و سراسر سرزمين
دومينکن از نام و ياد آنها پر شد. در همان هنگام زنان فعال در دومينکن
روز مرگ آنها را به عنوان روز مبارزه با خشونت اعلام نموده و سپس
همانطور که گفته شد آن را به سازمان ملل نيز پيشنهاد کردند. در بند اول
بيانيه ای که سازمان ملل برای اعلام روز جهانی حذف خشونت عليه زنان
منتشر کرد تاکيد شده است که هر نوع خشونتی که نتيجه اش صدمه فيزيکی يا
جنسی يا روانی زنان باشد، يا هر اقدامی که به زور يا محروم کردن هاي
غيرقانونی زنان از آزادی های شهروندی بيانجامد، چه در محيط اجتماع و چه
در محيط خصوصی، خشونت خوانده می شود.
ياد خواهران ميرابال زنده و به اميد روزی که ميليون ها ميليون پروانه
در سراسر جهان آزادانه و بدون خشونت زندگی کنند.
|
 |
ننگ زن هنرمند بودن و رهبران اصلاح طلبی
گويا قرار است که آقای کروبی، يکی از کانديداهای رياست جمهوری در
انتخابات اخير ايران، و يکی از مهم ترين شخصيت های اصلاح طلبی،
تلويزيونی در خارج از ايران برپا کند به نام «صبا». در ايران زمزمه
هایي بوده که قرار است خانم هديه تهرانی، هنرمند سينما، برای اجرای
برنامه ای به اين تلويزيون دعوت شوند. روزنامه کيهان چاپ ايران با
خانم کروبی، همسر آقای کروبی، که ضمنا رييس مجمع اسلامی بانوان هم
|
|
|
هستند، مصاحبه ای داشته و از ايشان پرسيده اند که ماجرا چيست. و ايشان
با عصبانيت گفته اند که: «
اين خبر را به شدت رد مي كنم و مي گويم محال است كه چنين اتفاقي در
رسانه متعلق به حاج آقا كروبي بيفتد، زيرا نه به مصلحت نظام است و نه
ما حاضريم يك عمر آبروداري و دينداري خودمان را اين گونه زير سؤال
ببريم.»
ايشان کلی هم از اين که برخی از رسانه ها «انصاف و تقوا را رعايت نمی
کنند» و اين شايعات را می سازند گله کرده اند!
راستش
وقتی من اين خبر را خواندم خيلی دلم برای خانم هديه تهرانی سوخت. نه از
اين جهت که خانم کروبی به ايشان اهانت کرده اند. چرا که اين نوع اهانت
ها، حداقل برای مردمی که از نظر فکری در قرن بيست و يکم زندگی می کنند
و نه در قرون وسطی، اهميتی ندارد. دلم سوخت زيرا که ديدم اين اصلاح طلب
ها را امثال خانم تهرانی بر مسند قدر نشاندند؛ به آنها رای دادند چرا
که فکر می کردند با حضور اصلاح طلبان از شر تند رو ها نجات پيدا خواهند
کرد، غافل از آن که تفکر مسلط بر جمهوری اسلامی در هر زمينه ای که
تقسيم بندی شده باشد در ارتباط با مساله زنان کاملا يک دست است. جمهوری
اسلامی، چه در طيف محافظه کار و چه در طيف باصطلاح اصلاح طلبش، زن را
آنچنان می بيند که اجداد بزرگوارمان می ديدند. فقط فرقش اين است که آدم
تکليفش با آن اجداد روشن بود در حالی که اين ها از يک طرف جايزه فجر می
دهند، از يک طرف تقاضای رای می کنند، و از طرف ديگر زنانی را جز آنچه
خود می پسندند ننگ می دانند.
|
|
 |
يکی از اولين ها در افريقا
بالاخره
خانم «الن جانسون سيرليف» با حدود شصت درصد آرای رای دهندگان
انتخابات رياست جمهوری «ليبريا» بر مسند اداره يک کشور افريقايي
نشست و اولين زن افريقايي شد که به مقام رياست جمهوری می رسد. با
اين که رقيب انتخاباتی اين خانم ، ژرژ وه آ ، که يک ورزشکار مشهور
است گفته که در انتخابات تقلب رخ داده است، و با اين که در اين
ارتباط مخالفين به تظاهرات و شلوغی |
|
|
هایي نيز دست زده اند،
اما به نظر می رسد که به طور کلی مردم ليبريا اميدوارند که خانم جانسون
بتواند زندگی بهتری را برای آنها بياورد. خانم جانسون زنی تحصيل کرده و
با تجربه است. او سی سال مبارزه کرده ، مدت ها با ديکتاتوری جنگيده،
مدت ها در زندان بوده، و دو بار هم ناچار شده که از کشورش فرار کند. او
حتی روزگاری در يکی از حرکت های مبارزاتی که به خونريزی نيز کشيده شده
بود شرکت داشته است.
او
وقتی خبر پيروزی اش را شنيد، ضمن تشکر از مردم سرزمين اش، گفت: «می
دانيد! احساس خوبی دارم. در درجه اول از اينکه مردم ليبريا اين فرصت را
در اختيار من گذاشته اند، تشکر می کنم. اين قدم های آخر يک راهپيمائی
طولانی است. من بهايش را پرداخته ام، زجرش را متحمل شده ام. اينک فکر
می کنم مردم ليبريا با رای خود گفته اند: او مدتها در اين مسير حرکت
کرده و در زندگی اش برای رسيدن به اين پيروزی بهای زيادی پرداخت کرده
است. او فرصتی لازم دارد تا اصلاحات و تغييرات بنيادينی را که حدود سی
سال است از آن سخن می گويد اجرا کند.»
خانم
جانسون اعلام داشته که می خواهد اوضاع ليبريا را ابتدا برای زنان و سپس
همه ی مردم درست کند و «همه چيز را در جای واقعی خود بگذارد.» برايش
آرزوی پيروزی کنيم!
|
 |
زنی انگليسی در شهر سوخته
پژوهشکده ی باستان شناسی تهران اخيرا از خانم دکتر «کريسی لورنز»
دعوت کرده تا در همايش باستان شناسان شمال و شمال شرق کشور به
ايران برود. اين خانم که در حال حاضر استاد دانشگاه نيوکاسل
انگلستان است و تخصصش در رشته انسان شناسی است قرار است که برای
انجام طرح های محوطه های باستانی شهر سوخته، خرند، گوهر تپه، تالش،
و نقاطی ديگر شرکت کرده و، با استفاده از بقايای اسکلت های به دست
آمده، بيماری های رايج دوران های پيش از تاريخ ايران را کشف
|
|
|
کرده و
اين کشف ها را در اخيتار کارشناسان مطالعات انسان شناسی در سراسر جهان
قرار دهند. خانم دکتر کريسی لورنز از معدود زنانی است که برای اين گونه
کارها به ايران دعوت شده است. تيتر خبرگزاری ميراث در مورد اين خبر
شيطنت آميز و جالب بود: «
اين زن، اسرار خفتگان گورستان هاي ايران را
برملا مي كند!» |
|
جمعه بيست و
هفتم آبان ماه 1384 ـ برابر با
18 نوامبر 2005 |
 |
عروسک کوکی يا زن؟
اين هفته خبرگزاری رسمی زنان ايران در قسمت سرويس اجتماعی خود
مطلبی داشت تحت عنوان : « موفقيت مردان بستگی به همسرانشان دارد.»
اين تيتر که بلافاصله آدم را بياد جمله قديمی «پشت هر مرد بزرگی زن
بزرگی ايستاده است» می اندازد، خواننده را به مطلبی رهنمون می شود
که بسيار از اين جمله قديمی قديمی تر است؛ يعنی به طور مفصل به ما
توضيح می دهد که چگونه زنان «موظف اند» برای موفقيت و آسايش و
آرامش همسرانشان بکوشند. مطلب می گويد: «هيچ مرد با شخصيتي حاضر
نيست از هنر و استعدادهاي خود تعريف كند، ولي اگر همسرش به شيوه اي
پسنديده، كه حالت فخر فروشي نداشته باشد، محسنات او را شرح دهد
ابدا بد نيست.» و اين را از جانب شخصی به نام «هاری |
|
|
اتين متز» ـ که گويا متخصص امور زناشويي است ـ ارائه می دهد و بعد
طوماری می دهد از نظريات اين استاد مبنی بر اين که زن ها چه بايد بکنند
تا مردشان خوشحال و راضی و خوشبخت باشد. مثلاً: «سکوت او را نشکنيد، به
کارهايش دخالت نکنيد، توی ذوق او نزنيد، در تفريحاتی که دوست دارد شرکت
کنيد» و اگر می خواهيد که سلطان قلب آقا باشيد بايد مثل يک عروسک کوکی
بگرديد و آنچه را که ايشان مايلند و دوست دارند، انجام دهيد و هر وقت
هم در مقابل ديگران دهان باز می کنيد مدام از شخصيت و برازندگی و
استعدادهای ايشان بگوييد؛ درست مثل نصايای اساتيد قرون وسطا به رعايا
برای دلبری از سلاطين و قدر قدرت های زمانشان. راستی چرا اين
روانشناسان و جامعه شناسان و متخصصين زناشويي، که مورد استناد نشريات
رسمی ايران قرار می گيرند، هيچ کدام از راه های دلبری مردان از زنانشان
سخن نمی گويند و، يا شايد، می گويند و نشريات جمهوری اسلامی فقط قسمت
زنانه اش را می گذارند!
|
|
 |
تنبيه تا
حد مرگ برای آزادگی
در يکی از سايت های افغانی به نام ادبيات داستانی روز پس از مرگ
ناديا انجمن، شاعر جوان و درخشانی که حضور و وجودش در شعر زنان
افعانستان يک حرکت کاملا جدی بود، نوشته بودند: ««ماافغان ها به
مرگ خوگرفته ایم. و همچنین به وحشت وخشونت. نادیا انجمن گواه ترین
بانوئی است که با مرگش همهء زنان آن زجـرسـتان راهشدارمی دهـد که،
با فریاد کردن قبل ازآن که گلوی تان رابفشارند، ازقید فرهنگ
بوفالوئی "فغان زمين" رهائی يابند. ناديا با سرود و مرگش به
ريش هرآنچه افغانی تست لبخند می زند. خواهرم! از نام مردانگی ام
سرافکنده ام. نفرين بر شلاق هائی که گردهء هزاران هزار زن افغانی
را کبود می کند. خواهرم! گوارایت باد مرگ که باآن توانستی پلشتی
چگونه زیستن را فاش کنی. » بنظر من، اين مهمترين |
|
|
دست آوردی است که زنانی چون ناديا به تاريخ زنان داده اند ـ يعنی دادن
اين آگاهی به مردان سرزمين شان که از سالاری بی دليل و ناعادلانه خود
شرمسار شوند، از شلاق هايي که هر روزه تن و جان زنان را سياه می کند
بدشان بيايد. اين شلاق ها فقط فيزيکی نيستند، چه بسيار زنانی که شلاق
نانجيبی، فاحشه بودن و منحرف بودن را خورده اند و می خورند فقط به خاطر
اين که نمی خواهند تو سری خور و بی هويت و بی تصميم باشند؛ و چه مردانی
که ـ همچون همسر تحصيل کرده و دانشگاه ديده ی ناديا ـ تاب زنان صاحب
استقلال را نياورده اند و نمی آورند و می خواهند اين گونه زنان را، با
خشونت و ناسزا و تهمت، تا حد مرگ تنبيه کنند. اما جهان پيش می رود حتی
اگر اين مردان قرن ها در حال درجا زدن مانده باشند؛ جهان پيش می رود و
زنان در سرزمين هايي چون ايران و عربستان و افغانستان نيز روزی قفس ها
را می شکافند. اين پيام و مژده را هزاران زنی که در قفس مرده اند هر
روز فرياد می کنند ـ همانطور که ناديا اينگونه فرياد کرد: «ياد آن روز
گرامی که قفس را بشکافم / سر برون آرم از اين عزلت و مستانه بخوانم //
من نه آن بيد ضعيفم که ز هر باد بلرزم / دخت افغانم و برجاست که دايم
به فغانم...»
|
|
 |
رهبری از
خانه تا جامعه
«جسی
دانيل» يکی از زنان پيشرو تاريخ آمريکاست که فعاليت هاي او در
راستای حق طلبی زنان از يک سو و عليه تبعيض نژادی از سويي ديگر در
دهه های اول قرن بيستم همواره مورد ستايش قرار گرفته است. جسی
دانيل در نوامبر 1883 در تکزاس به دنيا آمد. او تا سی و پنج سالگی
مثل اکثر زن های زمانه اش زندگی ساده ای داشت که در آن از جنب و
جوش های اجتماعی خبری نبود. او مادر سه فرزند بود و اکثر اوقاتش را
وقف آنها و همسرش می کرد. اما درسی و پنج سالگی همسرش را از دست
داد و ناگزير
صاحب مسئوليت
کامل اداره خانواده شد. اين مسئوليت او را به سرعت آماده کرد تا به
نقش اساسی زنان در جامعه پی ببرد. در نتيجه وارد «جنبش سافرج» شد و
به سرعت در اين سازمان پيش رفت. فقط دهسال از فعاليت هايش
|
|
|
نگذشته
بود که به مقامات مهمی در اين سازمان رسيد و، از جمله، مدير کميته
سازمان سراسری زنان در آتلانتا شد. او سپس، با حفظ سمت هايش، سازمانی
را تاسيس کرد به نام «انجمن زنان جنوب برای مبارزه با حلق آويز کردن
سياهان.» تا آنوقت باور غلطی در بين مردمان شايع بود که زنان سفيد
پوست در خطر تجاوز مردان سياهپوست هستند و همين امر سبب شده بود که
قانون وحشيانه حلق آويز با شدت اعمال شود. تلاش های جسی دانيل سبب شد
که اين تفکر بوسيله خود زنان سفيد پوست از بين برود و جلوی حلق آويز
کردن ها را بگيرند. جسی در سال 1937، يعنی در پنجاه و چهار سالگی اش،
کتابی منتشر کرد به نام: «نگاه زنان جنوب به حلق آويز کردن»
و پنج
سال بعد هم کتاب ديگری منتشر کرد به نام
«ماهيت
دگرگون شونده ی حلق آويز کردن»
که
مورد توجه مخالفان تبعيض نژادی قرار گرفت و هنوز هم جزو کتب مرجع
شناخته می شود.
|
|
 |
يک روزنامه
نويس اصلاح طلب برنده جايزه شهامت
«بنياد بين المللی رسانه های زنان» هفته گذشته خانم «شهلا شرکت»،
سردبير نشريه «مجله زنان» در ايران را بعنوان برنده «جايزه شهامت»
اين سازمان بين المللی انتخاب کرد. خانم شرکت که از زنان فعال
طرفدار اصلاحات است، در زمان انتخابات اخير به شدت فعال
|
|
|
بود و از
اولين کسانی بود که با تحريم انتخابات مخالف کرد. او در مصاحبه ای با
بی بی سی گفت: «جنبش زنان ايران و جنبش اصلاحات در شرايطی است که فکر
نمی کنم هيچ کانديدايی پس از روی کار آمدن بتواند اين جريان را به عقب
برگرداند. اين نگرانی که پيشروی هر يک از اين دو جنبش با روی کار آمدن
افکار سنتی با مشکل روبرو خواهد شد و وقت بيشتری را خواهد گرفت نگرانی
بجايی است. اما اين که تغييرات تا به حدی باشد که ما را به گذشته و عقب
بازگرداند جای نگرانی ندارد. مهم ترين واکنشی که ما اکنون بايد نشان
دهيم اين است که همه با هم متحد در انتخابات شرکت کنيم.»
|
|
جمعه
بيستم آبان ماه 1384 ـ برابر با
11 نوامبر 2005 |
|
 |
زن موسيقی دان 3000 ساله
هفته گذشته ميراث خبر گزارش داد که در بررسی های انسان شناسی بر
روی اسکلت 3000 ساله ای که همراه با سازی شبیه قره نی در «گوهر
تپه» مازندران کشف شده تشخيص داده اند که اين اسکلت به يک زن
نوازنده تعلق دارد ـ جالب نیست: سه هزار سال قبل و يک زن نوازنده؟
«علي
ماهفروزي»، سرپرست هيات كاوش هاي باستان شناسي در گوهر تپه
مازندران،
معتقد است که
زن بودن اسكلت نوازنده نشان دهنده يك تحول فرهنگي و اجتماعي در
جامعه 3هزار سال پيش گوهر تپه است.
اشياء يافت شده در گور اين زن هنرمند
بسيار متنوع و در برخي موارد
برای باستانشناسان نيز
ناشناخته است.
مثلاً
نوار برنزي و ورق مفرغي اطراف سر و صورت
اين زن و ارتباط آن با موسيقی |
|
|
هنوز روشن نيست. باستانشناسان معتقدند که «اين
گور از لحاظ تعدد و تنوع اشياء بسيار منحصر به فرد است.در اين گور
وسايل تزييني زنانه، ابزار جنگي و ابزار موسيقي وجود دارد.همه اين
شواهد نشان از موقعيت خاص اين زن در اجتماع آن دوران دارد.»
اما جالب ترين موضوع اين است که قره نی اين خانم از شاخ گوزن است و
هنوز که هنوز است در مازندران قره نی را از شاخ گوزن می سازند. به هر
حال، اتفاقی دارد می افتد: این روزها، از هر گوشه سرزمين ما زنان زنده
و مرده همينطور سر بيرون می آورند و می گويند: چه بخواهيد چه نخواهيد
ما هستيم! |
|
 |
زنان بدون جدايي دين از حکومت نفس راحت نخواهند کشيد
اليزابت
کدی استنتون،
که در دوازدهم نوامبر سال 1815 در نيويورک به دنيا آمد،
يکی از مهمترين چهره های قرن نوزده آمريکا به شمار می رود. او از
اولين سال های جوانی بوسيله يکی از اقوامش وارد گروهی شد که برای
برچيدن برده داری تلاش می کردند. در همان گروه بود که چند سال بعد
با همسرش،
استنتون،
که روزنامه نويسی آزادی خواه و ضد برده داری بود آشنا شد و اين دو
زندگی پر تلاشی را عليه برده داری از يک سو و
برای بدست اوردن
برابری زنان از سويي ديگر شروع کردند. کدی استننون را جنبش زنان
آمريکا به عنوان موتوری می داند که در سال 1848 با برگزاری گردهم
آيي سراسری و بزرگ زنان در نيويورک،
برای خواستاری برابری حقوق،
زنان آمريکايی را به حرکت در آورد.
او،
پس از
این واقعه، بمدت
پنجاه سال به عنوان يکی از رهبران
اصلی
ابن جنبش به تلاش خود ادامه داد. او در سخنرانی ها و در مقالاتش،
همراه
با تحليل های اساسی و سئوالاتی اصولی،
آمريکا را مورد خطاب قرار می داد و دستگاه های |
|
|
حقوقی و قانونگزاری
را
وادار به پاسخگويي و انديشه کردن درباره مسايل مربوط به زنان می کرد.
او در سال
1869،
يعنی صد و سی شش سال پيش،
همراه با دو زن آزادی خواه ديگر
ـ
سوزان بی.
آنتونی، و لوکرشيا مات
ـ
سازمان ملی زنان سافرج (يا زنان برابری طلب) را
بوجود آوردند
و او اولين رهبر اين سازمان بود. او و همراهش،
سوزان بی.
آنتونی،
نشريه ای منتشر
کردند به نام
«انقلاب»
که هدفش
ایجاد
انقلابی در وضعيت زنان بود. او همچنين در مقالات و سخنرانی هايش تاکيد
می کرد که زنان بدون جدايي دين از حکومت روی خوش نخواهند ديد و در سال
1895 کتاب مهمی هم در اين باره نوشت به نام «تورات زنان».
نکته جالب توجه اين است که اليزابت دارای 7 فرزند بود و زمانی که
این همه
فعاليت
گوناگون داشت،
به پرورش بچه هايش نيز مشغول بود. او در سال های پس از شصت و پنج سالگی
خود
از کارهای اجرايي و سفرهاي
متعددش
کناره گرفت و به نوشتن پرداخت و تا هشتاد سالگی آثاری را بوجود آورد که
هر کدام به عنوان سندی در جنبش های زنان مورد استفاده بوده و خواهد
بود. مهمترين کتاب او،
در اين دوران از زندگی
اش،
تاريخ جنبش زنان سافرج است.
|
|
 |
جايزه ی ناخواسته
خبرگزاری ايسنا گزارش داده است که مهستی شاهرخی، نويسنده و شاعر
مقيم خارج از کشور، در ايران برنده جايزه ی ويژه ی نويسندگان و
منتقدان مطبوعات شده است. اما گويا اين جايزه را دریافت نکرده اند،
لااقل تا اين لحظه که من اين مطلب را می نويسم، دریافت نکرده است.
ايشان چندی پيش علناً خواسته بود تا نامش را از ليست کسانی که می
خواهند جايزه بگيرند کنار بگذارند. اما متولیان جايزه نه تنها به
خواست او توجه نکردند بلکه به |
|
|
ايشان جايزه هم دادند. ماجرا خيلی جالب است. مدتی پيش مهستی شاهرخی،
نويسنده کتاب «شالی به درازای جاده ابريشم»، متوجه می شود که ناشری در
ايران بدون اين که اجازه ای از ايشان داشته باشد يا حتی اجازه ای زبانی
گرفته باشد کتابش را چاپ کرده است. طبيعی است که او بشدت ناراحت می
شود. ولی، از آنجا که در ايران از اين کارها بسيار می شود و اگر کسی
بخواهد شکايت بکند بايد زندگی اش را بگذارد و روزهای بسیار، و احتمالا
بدون نتیجه، در راهروهای دادگستری سرگردان شود، اين نویسنده هم از خیر
این کار می گذرد. سپس ناشر متخلف کتاب را به جشنواره می دهد. خانم
شاهرخی هم اعتراض می کند و ـ چنانکه که گفتم ـ از متولیان جايزه می
خواهد که نامش را از ليست بردارند. جشنواره ای ها در توضيح اعطای اين
جايزه اجباری به اين نویسنده گفته اند که علاوه بر قابليت های روايي
درخشان اين اثر و سادگی، دلنشينی و اثر گذاری و زبان متناسب با حوادث و
شخصيت های داستان، اين جايزه را به پاسداشت حقوق مولف در ايران و در
راستای اعتراض به حقوق پايمال شده نويسنده بوسیله ی ناشر به ايشان اهدا
کرده اند!می دانيد من چند ساعتی است که اين خبر را خوانده ام اما هنوز
نمی توانم از حيرت ناشی از آن بيرون بيايم. من می توانم بفهمم که ناشری
در سرزمينی که قانونی ندارد کتابی را بدون اجازه نویسنده اش چاپ کند
اما کجای دنيا يک جشنواره برخلاف خواست يک نويسنده اسم او را در ليست
می گذارد و بعنوان حمایت از او جايزه ای هم به نویسنده ی معترض اعطا می
کند؟ فکر می کنم خانم مهستی شاهرخی شانس آورده اند که در ايران زندگی
نمی کنند وگرنه با زور مجبورشان می کردند که بروند و جايزه شان را هم
بگيرند و حتما با زور در مصاحبه ای هم شرکت کنند!
|
|
 |
کی آزادی ميسر است؟
هنگامه انوری،
کوشنده ی
حقوق بشر
در افغانستان که برای حقوق کودکان و زنان کار می کند، اخيرا
اعلام کرده است که وضع زنان در افغانستان همچنان مطلوب نيست و
خشونت عليه آنان و برخوردهای سنتی با آنها همچنان ادامه دارد. او
از دخترانی سخن می گويد که در ازای مواد مخدر و يا در عوض وام های
کشاورزی به ديگران واگذار می شوند؛ و اگر چه اين واگذاری نام
ازدواج دارد اما رفتار شوهر و اقوام او با اين دختران بسيار بد
است. ايشان همچنين اطلاع می دهند که هنوز در افغانستان به
پرونده های خشونت عليه زنان در دادگاه ها رسيدگی جدی نمی شود و تا
کنون قانون مشخصی که بتواند خشونت های خانوادگی را جرم بداند وجود
ندارد. در واقع این موضوع را جزو مسايل خانوادگی می دانند که ربطی
به آنها ندارد.خانم انوری می گويند که در بازداشت گاه ها و زندان
های افغانستان شمار زيادی از زنان به خاطر بداخلاقی، فرار از منزل
به سر می برند اما شايد هيچ مردی در يک زندان افغانستان پيدا نشود
که به جرم فرار از خانه، بدرفتاری يا حتی خشونت و آزار همسرش به
زندان افتاده باشد. در واقع به نظر می رسد که هر چه دانش و آگاهی
زنان درباره ی حقوقی که دارند گسترش پيدا می کند خشونت نسبت به آن
ها نیز بيشتر می شود. طبیعی است که وقتی زنان می فهمند که از نظر
انسانی و حقوقی کسی نمی تواند نسبت به آنها خشونت کند شجاعت
|
|
|
آن را پیدا می کنند که در مقابل خشونت کننده بايستند هرچند که طبعا این
ایستادگی واکنش شديد تری را متوجه آن ها می کند. به هر حال، وضعيتی که
خانم هنگامه انوری در مصاحبه های اخيرشان شرح داده اند به نظر من بی
شباهت به وضع زنان ما، به خصوص زنان روستايي و شهرهای سنتی ما، نیست.
با اين تفاوت که زنان افغان پيشينه ای در داشتن حداقل حقوق مربوط به
زنان را هم نداشته اند و حالا که تازه از دست طالبان رها شده اند می
خواهند حقوقی را بدست آورند حال آنکه ما با، پشتوانه ای بيش از صد سال
در مبارزه برای گرفتن حقوق، تازه بايد با نوعی طالبانيسم ايرانی کلنجار
برويم تا شايد برخی از حقوق قبلی خود را پس بگيريم. به راستی آزادی
برای زنان خاورميانه کی ميسر می شود؟
|
|
جمعه
سیزدهم آبان ماه 1384 ـ برابر با
04 نوامبر 2005 |
|
 |
زنی که با يک نافرمانی کوچک آمريکا را تکان داد
دوست دارم مطلب اين هفته ی «از نگاه يک زن» را کلاً تقديم کنم به
خاطره «رزا پارکز» که هميشه زنده خواهد ماند.
بدون
ترديد خانم رزا پارکز اولين زنی محسوب می شود که با دست زدن به فقط
يک نافرمانی مدنی يکی از بزرگترين جنبش های مدنی را در آمريکا
بوجود آورده است. و اين جنبش سرآغاز حرکت هايي شده که به سرعت
تبعيض های نژادی را ـ که به طور رسمی در اين سرزمين، آمريکا، وجود
داشته ـ برچيده است.
يک
بار در اين ستون نوشتم که «خانم کينگ» در راستای رفع تبعيض نژادی
کمتر از همسرش، «مارتين لوتر کينگ»، کوشش نکرده اما نامش همواره پس
از نام همسرش آمده است. در اين جا هم بايد بگويم |
|
|
 |
که
اگر خانم رزا پارکز و اقدام شجاعانه او نبود شايد مارتين لوتر کينگ
هم نمی توانست آن مسيری را که پيمود بپيمايد.
رزا پارکز در ابتدای اين جنبش فقط يک حرکت به ظاهر ساده و کوچک را
انجام داد. سال 1955 بود، هنوز در آمریکا تبعيضات نژادی غوغا می
کرد. يعنی، اگر چه برده داری و برخی از رفتارهای تبعيض آميز بطور
قانونی برچيده شده بود اما همان قانون می گفت که در اماکن خصوصی ـ
مثل رستوران ها، مدارس، اتوبوس ها ـ
مالکين حق دارند که سياهان را راه بدهند يا ندهند. در اتوبوس های
خصوصی سياهان جای جداگانه ای داشتند و تازه اگر سفيدپوستی از راه
می رسيد و جای نشستن نداشت آن ها بايد جای خود را تقديم او می
کردند. در يک روز سرد ماه دسامبر، در شهر مونتگمری آلباما، رزا
پارکز، که خسته و کوفته از کاری سخت بازمی گشت، وارد اتوبوس شد و،
طبق معمول، رفت و در جايي نشست که علامت مخصوص سياهان را در آنجا
گذاشته بودند. او تنها اجازه داشت در پشت آن علامت بنشيند.
گاهی پذيرش چيزهايي هر اندازه بد و ناعادلانه عادت ما می
|
|
|
 |
شود.
انجامشان می دهيم بدون آن که آن را زشت يا بد بدانيم. و در واقع از
همانجاست که بدبختی هامان نیز شروع می شود. درست مثل اين که در
کشورمان ایران، و پس از چندين سال که زنان و مردان در اتوبوس جدا
می نشينند، در کلاس درس در دو ستون می نشينند، در عروسی و عزای
رسمی جدا از هم می نشينند ممکن است که برای برخی از زنان يا مردان
این کارها بصورتی در آمده باشند که حتی اگر قبح و زشتی اش را درک
کنند، به آن خو گرفته اند.
رزا پارکر اما هر روز، که پا بداخل آن اتوبوس مونتگمری می گذاشت،
بیاد داشت که دارند به او اجحاف می کنند و این حق او نيست که جدا
بنشيند. آن روز اما اتفاقی افتاد که او و ذهن هميشه منتظر و عدالت
خواه اش را برانگيخت ـ ذهنی که از دو سالگی اش مدام بدنبال پاسخی |
|
|
 |
برای
اين پرسش بزرگ بود که: چه فرقی است بين من و بچه های سفيد؟ (همان
پرسشی که در شرق قرن هاست در ذهن ما زنان نشسته است: چه فرقی است
بين ما و مردهايمان؟) رزا اين پرسش از تبعيض را هميشه با خود داشت:
در مزرعه ی پدربزرگ و مادر بزرگش وقتی که کودکی اش را گذراند، در
مدرسه وقتی نوجوانی اش را گذراند و در دانشگاه وقتی که جوانی اش را
طی کرد. و پس از آن هم هميشه در خيابان و رستوران و اتوبوس اين
پرسش با او بود که «چرا تبعيض؟» و همیشه سفيدی پوست هموطنانش کابوس
سياه او بود.
و آن روز يازده دسامبر 1955 اين کابوس به
بيداری و، در نتیجه، فرو شکستن آن منجر شد. هنوز در قسمت سیاهان
اتوبوس جا خوش نکرده بود که سفيدپوستانی چند وارد اتوبوس شدند.
برایشان جای نشستن نبود. راننده از جا برخاست و علامت محل سياهان
را برداشت؛ به این معنی که ديگر جايي برای نشستن سياهان وجود ندارد
و رزا بايد برخيزد و جايش را به سفيدهايي بدهد که همه شان هم مرد
بودند. رزا اما برنخواست. گويی، در يک لحظه تصميم گرفت که نافرمانی
کند و از جايش بلند نشود. به همين سادگی. بی آنکه صندلی اش را ترک
کند چشم به پنجره دوخت و بی توجه به اخطار راننده اتوبوس به بيرون
نگريست. . |
|
|
 |
خودش بعدها در خاطراتش نوشت: «مردم هميشه می گويند که من آن روز از
جایم بلند نشدم چون خسته بودم. ولی اين حرف درست نيست. من از نظر
فيزيکی خسته نبودم، يا لااقل بيشتر از روزهای ديگری که از کار برمی
گشتم خسته نبودم. برخی هم فکر می کنند که در آن زمان پير بودم و
قادر نبودم که بايستم اما من پير هم نبودم. در آن زمان چهل و دو
سال داشتم. من فقط از تسليم شدن خسته شده بودم."
بله او ديگر نمی خواست تسليم شود و ديگر نمی خواست کوتاه بيايد.
راننده دوباره و سه باره به او اخطار کرد و او توجهی نکرد. يکی از
مردهای سفيدپوست به سراغش رفت و گفت: «شنيدی؟ تو بايد از جايت بلند
شوی.» و رزا با ادب و به آرامی گفت: «من بلند نمی شوم.»
مرد گفت: «مرا ناچار می کنی که به پليس اطلاع دهم.» و جواب رزا با
همان لحن آرام و مودبانه اين بود که:«اگر مايليد اين کار را
بکنيد.»
آن روز رزا به زندان رفت. شماره ای که بر سینه اش گذاشتند |
|
|
7053 بود. به زندان رفت تا به جای همه ی سياهپوستان اعلام کند که «من
ديگر تسليم نمی شوم و حاضر نيستم حق خودم را به شما بدهم.»
خبر ماجرا، به خاطر جار و جنجالی که برای بيرون کشيدن او از اتوبوس
بوجود آمده بود، مثل بمب در شهر ترکيد. همان شب اول دستگيری او 50 تن
از سیاه پوستان دور هم جمع شدند و تصميم گرفتند که به دستگيری اين زن
که تنها يک نافرمانی مدنی انجام داده بود اعتراض کنند. در بين آن افراد
کشيش گمنامی هم بود به نام «مارتين لوتر کينگ» ـ مردی که از همانجا و
به سرعت رشد کرد و به بالاترين مقامی که در تاريخ مبارزات سياهپوستان
برای حقوق مدنی امريکا وجود دارد رسيد.
اولين اقدام اين پنجاه تن تحريم سوار شدن به اتوبوس های خطوط مونتگمری
بود. در آن زمان بيشترين مشتريان اين اتوبوس ها را سياهان تشکيل می
دادند. سياهان این فراخوان را پذيرفتند و بلافاصله از سوار شدن به
اتوبوس ها امتناع کردند. از آن پس سراسر خيابان ها پر بود از مردمانی
که پياده به سر کارشان می رفتند ـ راهی که گاه چهارساعت طول می کشید.
این تحریم 381 روز ادامه داشت و 381 روز زن و مرد و پير و جوان فقط راه
رفتند. راه می رفتند تا به برابری برسند.
در این مدت خطر ورشکستگی شرکت خصوصی اتوبوسرانی روسای آن را بوحشت
افکنده بود و آنها، به وسيله ی حقوق بگيرهاشان، انواع و اقسام کارها و
حتی خشونت ها را نسبت به پياده روندگان اعمال می کردند. رزا نيز با اين
که به سرعت به عنوان يک چهره مهم جنبش مدنی آمريکا مطرح شده بود از
آزار طرفداران تبعيض نژادی در امان نبود. او کارش را از دست داد،
شوهرش مجبور به استعفا شد چرا که کارفرمايش او را به خاطر سخن گفتن از
رزا مواخذه کرده بود، آنها مرتب به مرگ تهديد می شدند، خانه شان چندين
بار مورد حمله قرار گرفت، اکثر افراد خانواده از آن شهر گريختند و او
نيز مجبور شد که مدتی محل اقامتش را ترک کرده و به زندگی مخفی روی
آورد.
اما سرانجام دادگاه عالی آمريکا بر حقانيت رزا و خواست او صحه گذاشت و
جنبش اعتراضی
رزا پارکز
در نهايت به تصويب قانون حقوق مدنی سال 1964 منجر شد
و از آن پس هر گونه تبعيض نژادی در آمريکا ممنوع اعلام گرديد. بدینسان
يک نافرمانی کوچک، يعنی امتناع از برخاستن از روی يک صندلی، به جنبشی
منجر شد که آمريکا را تکان داد. به قول جسی جکسون، يکی از رهبران جنبش
مدنی آمريکا: «او نشست تا ما همه بپا خيزيم و ديوارهای جدايي و تبعيض
فرو ريزد. تاريخ برای ما به دو قسمت تقسیم می شود ـ قبل از پارکز و پس
از پارکز.»
رزا پارکز در زنده بودنش به تاريخ پيوست، مقام و احترامی اسطوره ای
برای او قايل بودند، اتوبوس شماره 2857، اتوبوسی که رزا نافرمانی اش را
در آن شروع کرده بود به موزه آثار با ارزش آمريکا رفت و هنوز به عنوان
شئی با ارزش و تاريخی نگاهداری می شود. و روسای جمهور و بزرگان
آمريکايي در هر جا و هر زمانی که او حضور می يافت مقابلش به پا می
خاستند و زندگی او در کتاب ها و تصويرها و صحنه های بسياری ثبت شد.
او همين چند روز پيش، در بيست و چهارم اکتبر، زندگی را ترک گفت. وکيل
خانم رزا پارکز اعلام کرد که او در خواب در گذشته است. و بنا به تصویب
سنای آمریکا تابوت حاوی پیکر او برای ادای احترام عمومی در کاخ کنگره
آمریکا گذاشته شد ـ امری که هیچگاه سابقه نداشته است: او اولين زن و
اولین شخصیت غیر دولتی است که پیکرش برای ادای احترام ملتش در این مقام
رفیع قرار می گیرد.
رزا در يک سال آخر عمر خود به بيماری فراموشی مبتلا بود اما تاريخ جهان
يقيناً نافرمانی کوچک او را هرگز فراموش نخواهند کرد. |
|
|
ز
رزا در يک سال آخر عمر خود به بيماری فراموشی مبتلا بود اما
تاريخ جهان يقيناً نافرمانی کوچک او را هرگز فراموش نخواهند
کرد.
|
|
|
|
|
|