اين سايت زير نظر بنياد بيژن کارگر مقدم اداره می شود

پيوند ای ـ ميلی برای تماس و اظهار نظر:

Contact: newrely@yahoo.com

Subject: Bijan Moghaddam

دربارهء بنياد بيژن

*******

بنياد بيژن کارگر مقدم بنا بر پيشنهاد دکتر اسماعيل نوری علا و موافقت فرزندان بيژن، نينا و نيما مقدم، بر اساس بخشی از ماترک او يک ماه پس از درگذشتش، بمديريت دکتر نوری علا، بوجود آمد.

اين بنياد قصد دارد در راستای کمک به فعاليت های مربوط به ميراث فرهنگی ايران و نيز در راستای استقرار سکولاريسم در موطن بيژن کوشا باشد. اين دو حوزه از فعاليت اجتماعی سخت مورد علاقهء بيژن بود و او در اين موارد تمام توان خود را بميان می نهاد.

برنامه های اين بنياد بزودی اعلام خواهد شد.

از ميان نوشته های دربارهء بيژن

*******

پنجم آبان 1388

اولين سالگشت رفتن يک دوست

اسماعيل نوری علا>>>

*******

آبان 1387

دربارهء بيژنی که رفت...

شکوه ميرزادگی>>>

*******

آبان 1387

نامه ای به بيژن کارگر مقدم

(شعر)>>>

*******

 

 

 

از ميان نوشته های بيژن

*******

از شيرها چه می دانيم؟

 لندن ـ 1366

*******

چرا کيارستمی نتواند

حرف خودش را بزند؟

12 اگوست 2005

*******

آلبوم عکس>>>

*******

دربارهء بيژن

*******

بيژن کارگر مقدم، نويسندهء ايرانی الاصل داستان های کوتاه، در 5 آبان ماه 1387 در سن 59 سالگی بعلت ابتلاء به سرطان کبد در شهر لوس آنجلس ديده از جهان فرو بست. بعلت خلقيات خاص اش، او هميشه خود را از مطرح شدن دور نگاه می داشت و لذا، منتشر نشدن کارهايش موجب آن شده که کمتر او را بشناسند. با اين همه، چهره های ادبی با اهميت زبان فارسی در خارج کشور به او همچون يکی از نويسندگانی می نگرند که در حوزهء طنزپردازی پسامدرن ايران برای خود جايگاهی چشمگير دارد. او، مجهز به تخيلی قوی که با طنزی سياه آميخته بود، اين آميزه را از اشاره های سياسی پر می کرد و کار خويش را به اوج کفرآميزی از بی اعتنائی به ارزش های جامعهء پدرسالار ايران می رساند. او نويسندهء داستان های کوتاه متعددی است که اغلب هنوز منتشر نشده اند اما در آينده جايگاه بلندی برای او در ادبيات فارسی در تبعيد فراهم خواهند کرد.

زاده شده در سال 1328، او از خانواده ای متوسط الحال می آمد. پدر و پدر بزرگش برای کار در کارخانجات از آذربايجان به چالوس رفته بودند. تحصيلاتش را در چالوس و جواديهء تهران گذراند. کارش را قبل از انقلاب 1357 بعنوان فيلمساز فيلم های کوتاه هشت ميليمتری در در ايران شروع کرد. اندکی قبل از انقلاب به لندن رفت و در يک کالج فنی در انگلستان به تحصيل پرداخت. سالی پس از انقلاب ازدواج کرد و صاحب يک دختر (نينا مقدم) و يک پسر (نيما مقدم) شد؛ و با عضويت در گروه ايران کوچک برخی از داستان های کوتاه خود را از 1363 ببعد منتشر ساخت. نخستين مجموعهء قصا هايش به نام راه بندان هم در لندن منتشر شد.

او، به همراه همسر و فرزندانش که به آمريکا مهاجرت می کردند، در سال1372 به آمريکا آمد، اما بيش از حدی که ويزايش اجازه می ماند در اين کشور ماند و، در نتيجه، تبديل به يکسی از ساکنان غيرقانونی آمريکا شد. در همين دوران بود که از همسرش جدا شد و بکارهای متفرقهء غيرمجاز پرداخت. تنها چندين سال بعد بود که، پس از اقامت در شهر دنور کلرادو، که برای همسايگی طولانی مدت با اسماعيل نوری علا و شکوه ميرزادگی صورت می گرفت، دولت آمريکا پذيرفت که نوشته هايش می توانند در صورت بازگشت اش به ايران برايش دردسر ايجاد کنند و، در نتيجه، به او پناهندگی داد.

او در سال 1386 بيمار شد و پزشکان تشخيص دادند که دچار سرطان روده و کبد است. از آن پس به مدت دو سال چند جراحی را تحمل کرد و در ماه های آخر عمر درد فراوانی کشيد. او اگرچه فهميده بود که از عمرش چندان باقی نمانده اما تصميم داشت که قبل از مرگ سری به فرزندانش در لوس آنجلس بزند و سپس، در بازگشت به دنور، به جمع و جور کردن آثارش بپردازد و حتی ـ به قول خودش، به پيروی از صادق چوبک در سانفرانسيسکو ـ بسياری از آنها را بسوزاند. اما در سفر لوس آنجلس حالش رو به وخامت رفت و، درست در شبی که قرار بود به دنور برگردد، در بيمارستانی در سانتامونيکا ی لوس آنجلس چشم از جهان فروبست. او خود هميشه می گفت که آرزو دارد در سانتامونيکا زندگی کند، اما متأسفانه اقامتش در آن منطقه چند روزی بيشتر به طول نيانجاميد.

او پيش از آمدن به دنور، در لوس آنجلس ساکن بود و يکی از اعضاء گروه دوشنبه ها بشمار می رفت. هنگامی که برای آخرين بار به آن شهر بازگشت، دوستانش در آن گروه تصميم گرفتند تا عمرش به پايان نرسيده دومين مجموعهء قصه هايش را منتشر کنند. اما او در رفتن چنان عجله کرد که به روز انتشار و روگشائی کتاب نرسيد. کتاب يک هفته پس از رفتن اش از زير چاپ خارج شد.

پيکر او را بنا بر تصميم خانواده سوزاندند و خاکسترش، در حضور اعضاء گروه دوشنبه ها، در جعبه ای در يکی از ديوارهای گورستان فارست هيل در ناحيهء بر بنک لوس آنجلس بوديعه نهاده شد تا شايد روزی بتوان آن را به ايران آزاد شده از بند حکومت اسلامی برده و در خاک زادگاهش، چالوس، که هميشه از آن حرف می زد پراکنده کرد.